عسل مامان و بابا

تولد نیما جون

  سلام سلام   روز دوشنبه که عید مبعث هم بود تولد پسر دایی نیما هم بود که برای شام دعوت بودیم ،از عصر می گفتی که بریم تولد نیما دیگه .آخرش هم خوابت برد و موقعی که می خواستیم بریم شام ، شما خوابت برد و چون دیر خوابیده بودی بیدارت نکردم و همونطوری بردمت مهمونی اما تو مسیر بیدار شدی و به محض رسیدن به خونه نیما سوار ماشینش شدی و بازی کردی و بعد هم که وقت شام بود و گفتی حالا باید شام بخوریم "اونم کی تو بگی که شام بخوریم" شاخ دراوردم گفتم الانه که همه غذاهارو بخوره اما نه اشتباه می کردم همش سه چهار لقمه خوردی. بعدش هم که النا اومد و دیگه جمع شلوغها کامل شد و بعد هم که همش می گفتی ناری ناری بذارین من برقصم اما با آهنگ های دیگه هم...
31 خرداد 1391

عید مبعث

    آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید : بخوان! بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ، بخوان كه پروردگار تو ارجمندترین است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت . . . عید مبعث مبارك دلتنگم برای دیدن دوباره گنبد خضرات .بطلب که آرزویم آنجاست         ...
29 خرداد 1391

تعریف اولین خواب

  دیشب که شب بخیر گفتی و برات قصه تعریف کردم خوابت برد و منم اومدم تو اتاق خودمون خوابیدم نصف های شب بود که با صدای جیغ پی در پی شما از خواب پردیم و مثل جت خودمونو به اتاقت رسوندیم بیدار بودی و بغلت کردم و نازت کردم که نترس ما پیشتیم آروم شدی و بابا برات آب آورد و خوردی و بعد ازت پرسیدم دخترم خواب دبدی گفتی آره گفت چی دیدی؟ توضیح دادی که لاک پشت دیدم تو دستشویی بود و بعد فکر کردی و دیگه حرفی نزدی و آروم شدی منم دیگه چیزی نپرسیدم که دوباره به یادت بیاد.پیشت خوابیدم تا دوباره خوابت برد.تازه متوجه شدم که موقعی که داشتم به اتاقت می دویدم پام به لبه تخت خورده و زخمی شده اما فدای سرت .عزیزم خیلی ناراحت شدم که چرا همچین خوابی رو دیدی .امرو...
27 خرداد 1391

سالگرد عقد

  سلام عزیز دل مامانی و بابایی   دخترم ٢٧ خرداد سال ٨٤ بود که من و بابا هادی عقد کردیم   مهربان ترینم وقتی تو با منی ٬ سرود و شادی با من است در ضمیرم نقش تو را بر قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو میتپد در قلب من آفتاب تابان باش . سالروز عقدمون را عاشقانه تبریک میگویم       ...
27 خرداد 1391

ملینا در گاوازنگ

  سلام وای خدای من یه نی نی ناز خوشگل به خونواده اضافه شد .بله دختر خاله من سمیه جون یه پسر خوشگل و موشگل به دنیا آورده ان شالله که قدمش خیر باشه . من و مامان جون و خاله پری و پرستو عیادت سمیه جون رفتیم و بعد از اونم اومدیم خونه شما هنوز خواب بودی که خاله پری گفت می رم بیدارش کنم و همین کارو هم کرد .کمی خربزه خوردی و آماده شدیم و رفتیم نمایشگاه کاسپین.آخه نمایشگاه صنعت و تجارت بود و یکی از شرکتهایی که کارهای مالیش رو من انجام می دم و باباهادی هم قسمت برقش رو انجام می ده و دعوتمون کرده بودن رفتیم .کلی بهت خوش گذشت و در بدو ورود شرکت بیمه پارسیان استقبا ل کرد و مشاوره در مورد بیمه آتیه فرزندان داد که...
26 خرداد 1391

عکسهای نازنینم

    ملینا جون تو اتوبوس باباجون ملینا و اسمورفش   ملینا و النا (نوه خاله من)در سد تهم   وای عاشقتونم با این عینکهای آفتابی تون معین خوش خنده ملینا در ایل داغی،همون جایی که پشها نیشش زدن به قول ملینا"غورقابه"تو ایل داغی ملینا و تارا اثرات جرم پفک خوردن آنیسا جون (نوه عمه من) ملینا و دایی محسن آرتا جون(نوه عمه من) محمد امین (نوه عمه من) ...
24 خرداد 1391

شیرین زبونیهای نازگلم

  سلام نازگلم  الان چند روزه که تو اداره سرم شلوغه آخه برای چند تا از شرکتها باید اظهارنامه مالیاتی تنظیم کنم وای نگو با اومدن تیر ماه تمام تنم می لرزه آخه باید تا پایان تیر اظهارنامه ها رو تحویل دهم دخترم برام دعا کن . خوب جونم برات بگه که خیلی خیلی شیرین زبون شدی و نمی دونم کدومش رو بگم تا اونجایی که ذهنم اجازه بده یادآوری می کنم: داشتم می بردمت پارک که می گی مامان دستمو بگیر تا نخورم زمین آخه دیدی بابا جون دستشو به مامان جون نداد افتاد زمین و ماشین بهش خورد.منو می گی بهت گفت آفرین بله باید دست مامانو بگیره تا ماشین بهت نزنه. آنیسا و دینا و یسنا و محمد امین خونه مامان جون بودن که محمد امین یسنا ...
23 خرداد 1391

از 16خرداد تا 19خرداد

  سلام نازنینیم دخترم ببخشید که نتونستم زودتر برات مطلب بذارم آخه کمی سرم شلوغه در ضمن سیستم هم خراب شده بود و مجبور به نصب ویندوز جدید شدیم اما بازهم خراب شد و دوباره نصب کردیم با کلی مکافات و تازه اینترنتش هم مشکل داشت که تونستیم بالاخره موفق شویم و دوباره بتونم برات بنویسم تازه تو خونه اصلا حوصلم نمی گیره برات مطلب بذارم فقط کلی لطف کنم یه سر می زنم و مطالب رو می خونم و عکسهارو آپلود میکنم همین وبس و الباقی سر کارانجام می شود. تو این چند روز هم که خیلی بهت خوش گذشت ١٦ خرداد دایی محسن یه سور داد و رفتیم ایل داغی و تارا و طاها هم بودن و با هم مشغول بازی بودین و در ضمن به جز خودتون به یه سگ و گربه هم غذا می دادین و کلی ذ...
20 خرداد 1391

میلاد امام علی (ع)

ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین کن نظر از روی لطف، به تمام پدران روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان   نیستم بیگانه، هستم آشنایت یا علی از ازل دل داده بر مهر و ولایت یا علی تا جمال خویش را در کعبه حق ظاهر کند پرده گیرد از جمال دلربایت یا علی     ...
15 خرداد 1391