عسل مامان و بابا

2 سال و 6 ماه گذشت

 چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که خبر باردار شدن رو به خانواده هامون دادیم ،همه از خوشحالی پر در می آوردن مریم از خوشحالی گریه می کرد.   دخترم اگه بخوام برات تعریف کنم کلی حرف هست که انشا الله در یه پست جداگانه برایت خواهم نوشت. دخترم روزی که پا به این دنیا گذاشتی با تمام وجودم غرق تو شدم و با گریه هات گریه و با خنده هات خنده و با تب کردنات تب کردم و سوختم ، دخترم مایه آرامش من و بابایی ،روح و روان مامان و بابا ،باعث خنده های من  و بابا ، دوستت داریم و بهت عشق می ورزیم ، دوستت داریم و با هر بار خندیدنهایت به درگاه خدا شکر می کنیم. دوستت داریم و به عشق تو زنده ایم . د...
28 شهريور 1391

روزت مبارک عزیزم

    بز رگترین سرمایه دختر و زن مسلمان «حیا» است که ثمرة آن، مهار شهوت و تضمین عفّت او خواهد بود . . . (پیامبر اکرم) عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و به تمام خواسته های زندگیت برسی عرض تبریک به بهترین دختر دنیا روزت مبارک ناردانه مامان و بابا ...
28 شهريور 1391

8مین بهار زندگی مشترک

      خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است   تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو می‌تپد همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌دهند چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگ...
28 شهريور 1391

تو نمی تونی

سلام عزیز دل مامان زهرا دخترم چند شب پیش که با خاله پری رفته بودی خونشون از عصری مهمون خاله پری بودی تا شب ساعت 1 ، خاله پری می گفت ملینا شکلات کاکایویی خیلی می خورد 5 الی6 تا خورده بود که امیر بهش گفت ملینا کم بخور نمی تونی شام بخوری ،تو هم به امیر گفتی نه می خوام بخورم امیر هم گفته نخور دعوات می کنما!!!!!!!! تو رو می گی از بس که امیر بهت هیچی نگفته و همیشه باهم خوب بودین به حالت بغض به امیر گفتی :تو نمی تونی تو نمی تونی ، پری می گفت : چشاشم باز کرده بود و یه طرفه و همش می گفت تو نمی تونی وای وای !!!!! دخترم امیدوارم که هیچ موقع به خاطر چیزهای کوچک عصبانی نشی و خودت و دیگران رو ناراحت نکنی. ...
23 شهريور 1391

بد بد بد

دخترم سلام تازگیها کلمه بد رو یاد گرفتی و هر کس باهات تند صحبت بکنه یا کاری بکنه که ناراحت بشی زود و تند پشت سر هم می گی :بد بد بد تو بدی .خودش هم با حالت عصبانی دخترم اصلاً خوب نیست و منم نگرانم کاش بشه زود این رو فراموش بکنی   ...
23 شهريور 1391

مهمونی خاله پری

سلام ملینای گلم وناز و سنبلم دخترم ،روز دوشنبه مهمونی خاله پری بود که همه رو به پارک بانوان دعوت کرد و برای عصرونه من و شما و مامان جون و خاله پرستو و دختر عمه های من (شهره و زهره و فاطمه با پسرش محمد ) و عمه جون و آبا و مادرش شوهر خاله پری و پروانه همه اونجا بودیم برای عصرونه هم خاله پری سنگ تموم گذاشت و برامون کشک بادمجون و آش دوغ و کتلت باقالی آماده کرده بود و همه چیز عالی بود از همیت جا از خاله پری و مامان جون تشکر می کنم واغعا بهمون خوش گذشت تازه منم اصلا نتونستم بهشون کمک کنم به خاطر کمر دردم.تو پارک هم چون هم بازی نداشتی همش می گفتی من با کی بازی کنم منم هی می گفتن الان آرتا می یاد اونم که اومد سریع خوابش یرد هیچی دیگه تنها م...
21 شهريور 1391

حکایت هر روز من و ملینا

  سلام عزیزم امروز صبح که از خواب بیدار شدی دیدی من نیستم صدا زدی مامانی کجایی بابا اومد پیشت و گفتی  مامانم رو می خوام .نمی خواستم منو ببینی تا من برم سر کار و تو هم بری مهد .اما دلم نیومد و منم اومدم پیشت خیالت راحت شد که هنوز کنارمت .وقتی گفتم ملینا پاشو آماده شو ببرمت مهد مخالفت کردی و شروع به گریه که تو نرو سر کار منم مهد نمی رم .اما هر طور بود اماده کردم و بردمت مهد و خودم هم اومدم سرکار خیلی ناراحتم دارم عذاب وجدان دارم که چرا کنارت نیستم.دخترم ببخش چه کنم ...
20 شهريور 1391

شهربازی و کمر درد من

   سلام دختر گلم تو این چند روزی که گذشت خبر خاصی نبود تا شب جمعه که با عمه لیلا و عمه رویا و بچه هاشون و مامان معصومه رفتیم شهربازی هوا هم که دیگه سرد شده و لباس گرم بچه ها رو شد و شما و بقیه بچه ها به تمام وسایل های بازی که تو شهربازی بود سوار شدین کلی خوشحال و شاد بودین که در کنار هم و سوار وسایل بازیها شدین اما وقتی بغلت کردم دستات یخ شده بود و کمی تو بغلم نشستی گرمت شد و دوباره رفتی دنبال بازی . اما کمی سرما خوردی و بازم آبریزش بینی . منم که چند روزی بود که کمر درد داشتم رفتم دکتر ، بهم گفت که علائم دیسک کمر هست باید فیزیوتراپی بری تا خوب بشه ،وسایل سنگین نباید بردارم .یکی از این وسایل سنگین شما هستی خانم کوچ...
18 شهريور 1391

ما برگشتیم

  سلام سلام به همه دوستان عزیزم دلمون برای همتون تنگ شده بود به کلی خاطره های خوب اومدم تا از سفر به مشهد بگم و کارهایی که ملینا عسلم انجام میداد. روز سه شنبه 31/6/91 ساعت 16 بود که دوباره با اتوبوس بابا جون به سمت مشهد حرکت کردیم همین که سوار اتوبوس شدیم ملنا حونم خوابش برد و تا ساعت 20 خواب بود .بعد هم که بیدار شد و دید هنور تو اتوبوس هستیم کلی حرف زد و به بابا جون می گفت بابا جون من فقط اتوبوس شما رو دوست دارم .ساعت 22 بود که برای شام اتوبوس رو نگه داشتن و شام هم مرغ پلو بود که ملینا جون فقط برنجش رو خورد تازگیها فقط دوست داری برنج خالی بخوری اونم به نوش جونت. بعد شام هم دوباره خوابت گرفت ،روی صندلی دراز کشیده بودی و به خواب ن...
10 شهريور 1391
1