عسل مامان و بابا

بله برون دایی محسن

دایی محسن هم پس از کلی مخالفت در مورد عروسی و اینکه نمی خواد زن بگیره و دوست داره مجرد باشه .بالاخره تسلیم مامان و بابا شد و دیروز هم بله برونش بود و یه عروس خوشگل و ناز هم نصیبش شد .امیدوارم که خوشبخت بشن و در کنار هم خوش و خرم باشن . ملینای گلم دیروز که سهیلا جون رو دیدی می گی که عروس رو دیدم رفتی بغل سهیلا جون و دیگه ول کن نبودی .کمی هم سرما خوردگی داشتی اما اصلا اذیتم نکردی .جزییات بعدا با عکس گفته خواهد شد .فعلا بای که خیلی کار دارم . تازه با مرخصی دیروزم موافقت نشده و برام غیبت زدن .به جهنم فدای سر عروس و داماد گلمون ...
24 مهر 1391

عمه مریم از کربلا اومد

سلام عزیزم صبحت بخیر روز پنج شنبه صبح ساعت ٦مامان معصومه و بابا ناصر و عمو مهدی و عمه مریم از کربلا اومدن و چون من سر کار بودم سر ظهر رفتیم خونشون و راستش رو بخوای دلم برای همشون تنگ شده بود وقتی عمه مریم رو بغل کردم خیلی اروم شدم .ناهار رو خوردیم و بعدش اومدیم خونه شما کمی استراحت کردی و دوباره آماده شدیم و رفتیم خونه مامان معصومه که خاله های بابا هادی و دختر خاله هاش هم بودن و کلی بهمون خوش گذشت در ضمن سوغاتی هامون رو هم گرفتیم .دست همگی درد نکنه که به هر مسافرتی چه زیارتی چه سیاحتی باشه برای هممون سوغاتی می یارن . صبح روز جمعه هم بابا هادی زودتر رفت که قرار بود گوسفند قربونی کنند و من و شما هم خونه موندیم تا خونه رو تمیز کن...
22 مهر 1391

روز میلاد بابا هادی گل

     در ستاره بارانِ ميلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن ميلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای " ما " آبیست همسر مهربونم : خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا تولدت مبارک   ...
19 مهر 1391

داستان پندآموز در مورد مداد و زندگی

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی...
17 مهر 1391

اگر تو نبودی

  اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد. اگر کودکان نبودند، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند و خانواده، بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در ...
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

    کاش میشد همیشه کودک بود زندگی شادی و عروسک بود کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم لا اقل یک روز کودک می‌شدیم کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید نور چشمم امیدم روز جهانی کودک رو بهت تبریک می گم ...
17 مهر 1391

اومدم با خبرهای خوش

  سلام دختر گلم تو این هفته به قدری سرم شلوغ بود که نمی تونستم به وب سربزنم اما حالا که اومدم دست پر اومدم و همش هم خبرهای خوبه تو این هفته مامان معصومه و بابا ناصر جون و عمه مریم و عمو مهدی به سفر کربلا رفتن و دلمون هم براشون خیلی تنگ شده خبر بعدی هم اینکه : من دارم بالدیز(خواهر شوهر)می شم  وای خدای من برای اولین بار برای دایی محسن بعد از ماه رمضون رفتیم خواستگاری و دو روز پیش جواب بله رو بهمون دادن و خیلی خوشحال هستیم و من می خوام خواهر شوهر بازی دربیارم و ای خدای من . ملینا جون تو هم همش می گی بریم به عروس بگیم بیاد باهم برقصیم.امروز هم دایی محسن و سهیلا جون رفتن برای آزمایش و تدارک بقیه ب...
16 مهر 1391

جلسه مهد روز 5 شنبه

سلام ملینای گلم صبح روز شنبه ات بخیر باشه دختر گلم ، روز پنج شنبه صبح که می خواستم برم سر کار متوجه شدم خیلی داری سرفه می کنی و کلافه هم شدی گفتم بمونم خونه تا ازت مراقبت کنم ،که مامان جون بهم زنگ زد و اطلاع داد که از مهد تماس گرفتن و جلسه اولیا هستش باید بری مهد .بعد از صرف صبحونه شما رو پیش مامان جون گذاشتم و خودم رفتم مهد بهم می گفتی منم می یام.ولی من مخالفت کردم و خودم تنهایی رفتم مهد.که چیزهای کلی رو مطرح کردن که شروع برنامه ها از کیه و چطوری با بچه ها برخورد کنیم و میان وعده ها رو چه کنیم از این حرفها بود . مسئله خیلی مهمی که برام خیلی خوش آیند بود این بود که مدیر مهد و مربیت خیلی ازت راضی بودن و مدیر بهم گفت که ملی...
8 مهر 1391

اولین روز پاییزی

    امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی . . . مثل درخت باش که در تهاجم پاییز هرچه بدهد روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . . ...
1 مهر 1391