عسل مامان و بابا

یه خبر خوش یه خبر بد

سلام دخترم یه روز صبح زمستانی رو با نام و یاد خدا شروع کردیم .امروز 92/10/30 هستش که تونستم وقت پیدا کنم کمی از روزهای گذشته برایت بنویسم. روز چهارشنبه عروسی عموی سوین (پسر عمه من ) آقا محمد بود که همه در حال تدارک عروسی و منم اون روز رو مرخصی گرفتم و با شما و خاله پری رفتیم آرایشگاه ،تا ساعت 4 تو آرایشگاه بودیم و کمی هم موهای شما رو درست کردم و برای رفتن به تالار آماده شدیم ،عروسی تالار تشزیفات بود .رسیدیم و تازه لباسهامون رو عوض کرده بودیم که دیدم عمه کبری با چشمان گریان داره به سمت مامان جون می یاد ،اولش گفتم حتما به خاطر شوهر عمه هستش که مریضه و ناراحته ،بعدش مامانم رو دیدیدم که چشاش پر از اشک شد،آره دخترم شوهر عمه ام (بابا بزرگ ...
30 دی 1392

عکسهای تولد زهرا جون 92/10/18

سلام دخملی خوشگلم اینم از عکسای تولد زهرا جون البته زهرا جون دوم دی تولدش بود که به خاطر ماه صفر تولدش رو تو 18 دی گرفتن.                     زهرا عزیزم تولدت مبارک   ...
21 دی 1392

من اومدم....

سلام دختر نازم عزیز دلم بالاخره با کلی تاخیر اومدم اما دست خالی از عکسای پست قبلی،آخه می دونی چیه ؟ عکسایی که تو برف و خونه باغ گرفته بودیم اصلا تو دوربین خودمون نبود ولی فکر کنم تو دوربین خاله ساراست .خاه سارا هم رفته مشهد ان شالله اومدش یه دوربین اون رو هم نگاه کنم اگه بود عکس می ذارم شرمنده دختر گلم دیگه حس و حال عکس تو این هوا نیستش و حوصله هم ندارم. خیلی وقت هم هست که از شیطنتهات و شیرین زبونیهات نگفتم ،هر روز که می گذره بزرگتر می شی و فهیم تر و شرین زبونتر،ولی یه چیزیت اصلا فرق نکرده اونم غذا خوردنته که عذاب این دنیا و اخرت رو بهم می دی و واقعا اذیت می شم.هم منو اذیت می کنی هم خودت رو.اما در بقیه مسائل واقعا ازت راض...
19 دی 1392

شیرین زبونیهای عسلم

سلام دختر شیرینم داشتم به این فکر می کردم که چقدر زود بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی.صبحها برای رفتن به مهد با من یا شاید هم زودتر از بیدار می شی و آماده می شیم و می برمت مهد.کلاس زبان هم خیلی خوب داره پیش می ره . چند روز پیش داشتی حرف می زدی که به یه کلمه رو اشتباه تلفظ کردی و بعد خندیدی و گفتی که وای باب سوتی دادم.من و بابا هادی تو کف سوتی بودیم که بابا پرسید که ملینا جونم شما می دونی که سوتی یعنی چی؟گفتی بله که می دونم یعنی اشتباه حرف زدم. امروز هم بابا از سرکار اومده و خواب بود که من داشتم بیدارش می کردم که بیدار شه غذا بخوره اومدی بهم می گی که نه بیدارش نکن .مگه نمی بینی خسته است و از سرکار اومده پاشو پاشو بر...
2 دی 1392
1