عسل مامان و بابا

شیرین زبونی های مهربونم

سلام عزیز دل مامان مهربونم هر روز صبح ساعت 8 آماده می شیم و می ریم به سمت آکادمی زبان،خیلی بهت خوش می گذره هر روز با تیچر مریم هستی و همش در موردش حرف می زنی می گی که کی من مثه تیچر مریم می شم بزرگ بشم و مثه مریم جون حرف بزنم.منم می گم خوب اگه دوست داری مثه ایشون باشی باید به حرفاش گوش کنی تا یاد بگیری.همیشه تو خونه شعرهای انگلیسی یا مکالماتی که یاد گرفتی رو برای خودت تکرار می کنی و اونقدر می خونی که منم دیگه می دونم چی به چیه.تیچر مریم جون دست گلت درد نکنه. دیروز هم که عصر داشتیم می رفتیم کلاس زبان ،تو مسیرمون یه ماشین پلیس دیدی و می گی که مامان police officer  رو ببین چه ماشین خوشگلی داره beutiful هستش ماشینش هم که ش...
28 خرداد 1393

دختر گلم در شبکه اشراق (برنامه شاپرک)

سلام دلبندم دیروز که بردمت مهد زبان،خانم محمدی بعدش تماس گرفت که ملینا و 4 تا از دوستاش می خوان برن صدا و سیما ساعت 4 بعداز ظهر جلوی صدا و سیما باشین .منم قبول کردم و چون می دونستم که باید برای صدا و سیما باید روسری و لباس پوشیده داشته باشی خاله پرستو برات یه روسری خوشگل خرید.بعد از ناهار آماده شدیم و به سمت صدا و سیما رفتیم تا خونمون هم که فاصله ای نبود همش 5 دقیقه راه بود.خیلی دوست داشتی که بری صدا و سیما ،وقتی رسیدیم تارا هم اومده وبد و منتظر شدیم و مادرهایی که نمی دونستن بچه هاشون باید حجاب داشته باشن نگران بودن ولی داخل بهشون روسری و هد داده بودن،اما به ملینا گفتن که هیچ نیازی هم به روسری نداره چون هنوز کوچولو هستی .البته خ...
25 خرداد 1393

دخترم

    وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی، نگو خدا با من قهر است. او به تمام کائنات فرمان سکوت داده، تا حرف دل تو را بشنود. پس حرف دلت را بگو.... ...
22 خرداد 1393

زیارت حرم حضرت معصومه

سلام دختر گلم صبح زیبایت بخیر باشه هفته پیش برای کار ادارمون باید به ساوه می رفتم و مشکلی را که در دارایی ساوه و اراک و تهران داشتیم و نمی دونستیم منشاش کدومه و هر کدوم از اینا می گفتن به فلان جا مربوط می شه ،تصمیم بر این شد که برم و منشا رو پیدا کنم که دارن بیچارمون می کنن.با بابا هادی صحبت کردم که اگه برم ساوه برام سخته و تنهایی نمی تونم .بابا هادی هم گفتش که با هم می ریم و از اونجا هم یه سر می ریم برای زیارت .کلی خوشحال شدم.روز سه شنبه93/3/20 صبح ساعت 6 به سمت ساوه حرکت کردیم ،شما هم خیلی خوشحال بودی و می گفتی آخ جون داریم می ریم مسافرت دور که دیگه بر نگردیم (خیلی دور که زیاد طول بکشه برگردیم)این نتیجه ده روز مساف...
22 خرداد 1393

ترک تحصیل از مهد و ادامه در مهد جدید

سلام دخترم الان که دارم این پست رو برات می نویسم ،وسط کارم هستش که خیلی سرم شلوغ بود برای استراحت کوتاه گفتم برایت بنویسم.من اصلا از خرداد و تیر ماه متنفرم می دونی که تو این فصل سرم شلوغه و کمتر به شما و بابا می تونم برسم.باید به زمین و زمان جواب پس بدم وای که چقدر خسته کننده است این رشته منم .به دخمل گلم توصیه می کنم این رشته رو دنبال نکنی باشه مامانی. خوب بسه گلایه از کار .خدا رو شکر تو این ماه دیگه نذاشتم بری مهد آخه تعدادتون هم کم شده بود و هم تو این مدت که سهیلا جون از اون مهد رفت دیگه اموزش به شما هم تقریبا تعطیل بود و اصلا راضی نبودم.تو کلاس زبان متوجه شدم که خانم قمرنیا طرفهای صبح از ساعت 9 الی 13 آکادمی زبان...
7 خرداد 1393
1