عسل مامان و بابا

ملینا جونم تب کرده

1391/5/9 9:37
نویسنده : مامان
346 بازدید
اشتراک گذاری

 

صبح که پیش بابا هادی موندی منم اومدم سرکار بابا بهم زنگ زد که ملینا تب داره و بهش استامینوفن دادم نگران شدم ولی چون بابا پیشت بود خیالم راحت بود.

ظهر که اومدم خونه تقریبا حالت خوب بود و ناهار هم نخوردی و خوابیدی و منم باید می رفتم نمایشگاه اخه نمایشگاه طرح ضیافت بود و ما هم یه غرفه داشتیم و امروز نوبت من بود که باید می رفتم اما وقتی دیدم خیلی تبت بالاست نرفتم تبت رو 40 بود سریع با بابا هادی بردیمت دکتر و گفت که ویروسه و کمی هم گلوش التهاب داره .اونقدر بی حال بودی که رو دستم خوابیده بودی و ازت پرسیدم مامانی گفتی بله مامانی گفتم حالت چطوره به حالت ناراحتی گفتی خوبم مامان .داشتم اتیش می گرفتم چشام پر از اشک شده بود .

یاد بچگی های خودم افتادم که وقتی مریض می شدم هیچ وقت ناله نمی کردم ولی وقتی ازم می پرسیدن (مخصوصا بابام ) حالت چطوره هیچی نمی گفتم و فقط گریه می کردم .

بعد از دکتر هم پاشوبت کردم و کمی تبت پایین اومد اما بازهم بالا رفت و مجبور شدم از شیاف استفاده کنم و برات هم سوپ آماده کردم ولی اصلا لب نزدی و گرسنه خوابیدی نصف شب بازهم تبت بالا رفته بود و قطره استامینوفن رو دادم و آروم شدی .و خوابیدی

خدایا تو هیچ خونه ای هیچ بچه ای مریض نشه الهی آمین

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان عسل
9 مرداد 91 9:43
ملينا جونم انشالا زود زود خوب شي و ديگه هيچ وقت هم تب نکني مامان ملينا جون حق داري آدم ناراحت ميشه ولي نگران نباشين زود خوب ميشه عسل هم هفته پيش گلوش ملتهب بود و کمي بيحال ولي خداروشکر زود خوب شد

ممنون عزیزم که بهمون سر زدین
❤。★مامان رضا جون★。❤
9 مرداد 91 10:33
ای جونم ملینای من کاشکی پیشتون بودم ملینام رو بغل می کردم دلشوره افتادم
مامان رها
11 مرداد 91 15:26
بلا به دور خاله جون نبینم مریضیت گلم
1