ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

عسل مامان و بابا

تشکر ویژه از نی نی وبلاگ

عشقم عمرم الان تو شرکت بودم که یهو دیدم نی نی وبلاگ به منوهاش ی چیزی اضافه کرده اونم ارسال مطلب از طریق تلگرام.واقعا عالیه الانم دارم از طریق تلگرام مطلب می ذارم. از این به بعد تند تند مطلب می ذارم. نی نی وبلاگ دوستت داریم.ممنون ...
25 تير 1396

یلدای 95

  سلام دخترم عمرت به درازای هزاران شب یلدا آرزوهایت به پهنای دلهای آرام  زندگیت سرشار شادی و خوشی مهربانیهایت به اندازه مهرهای مادران مهربان عشقم عمرم نفسم وجودم لحظه لحظه زندگیم فدای تنهاییهایت... دلتنگم و ناآرام.... دلشکسته شدم و بی قرار.... خدایا تنهایم نگذار ....      
30 آذر 1395

ملینا و آبله مرغون

سلام  بلهههه ملینا هم از دیروز درگیره آبله مرغونه و اذیت می شه.دیروز هم مدرسه نرفت تا استراحت کنه.البته الان داره بازی می کنه. چقدر سخته آبله بچه ها.
29 مهر 1395

ماجرای هینگیرینگ

سلام بر دختر شیطونم روز دوشنبه95.7.27 هینگیرینگ از پیش ما رفت. حالا هینگرینگ کی بود؟ اوایل سال 95 بود که باهم بیرون بودیم و شما صدای جیک جیک جوجه ها رو شنیدی و گفتی برام جوجه بخرین.من و بابا کلی مقاومت کردیم که نخریم .و موفق هم شدیم.همین که اومدیم خونه چند دقیقه بعد ما خاله پرستو اومد و گفت ملینا اگه بدونی چی خریدم یعنی ما رو می گی داشتم خودمو می کشتم که چرا خریدی.اما ملینا به قدری خوشحال بود که نگو.بالاخره تو خونه دو تا جوجه وارد شد یادم نیست ی دونه هم مامان جون خرید و آورد شدن سه تا.اینا رو کلی دوست داشتی و هر روز باهاشون حرف می زدی و آب و دونشون رو با کمک مامان جون می دادین.جوجه کم کم بزرگ می شدن روزی که در حیاط باز بوده و جوجه ها ب...
29 مهر 1395

دندان شیری

سلام دختر خوشگلم الان که دارم برایت می نویسم شما سرکلاس هستی و منم سرکار و بابا هادی هم رفت سرکلاس. شب یکشنبه 95/7/25وقتی من و بابا از بیرون اومدیم دستانت رو پشت سرت قایم کرده بودی و گفتی مامان و بابا  باورتون نمی شه چه اتفاقی افتاده منم که خیلی خسته بودم فقط گفتم چه اتفاقی ،اما بابا هادی زود متوجه شد و گفت وای نگو نگو .منم با تعجب پرسیدم مگه چی شده یهو دندونت رو تو دستت دیدم .اولین دندون شیریت افتاده بود.کلی ذوق می کردی. از 5 سالگی منتظر بودی تا دندونت بیوفته که بالاخره افتاد.البته فکر کنم دیرتر از دوستانت دندونت افتاد. الان هم که رفتی مدرسه کمی تب داشتی.فکر کنم داری آبله می گیری،چون تارا و طاها هفته پیش...
27 مهر 1395

ملینا و محرم

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی که خدای تو عزادار حسین است دختر گلم عزاداریهات مورد قبول حق انشالله. امسال هم همانند سالهای گذشته ، دسته حسینیه رفتم و نذر خود رو  ادا کردم.تو مراسم هم همش یاد مامان مریم بود.مامان محیا و دوقلوهای خوشگل. تو هییت ثارالله هم که با هم رفتیم و دلت گرفته بود و تو هم اشک می ریختی و می گفتی مامان گریه نکن بزار من گریه کنم. قربون دختر مهربونم برم که هیچوقت راضی نمی شه من گریه کنم.   شمع شام غزیبان در کنار حسینیه و دعا کردن دخترم  ...
24 مهر 1395