این روزهای ملینا
سلام دخترم روزها در پی هم می گذرند و دختر نازم روز به روز بزرگ و بزرگتر می شه و خدا رو به خاطر دادن این نعمت بزرگ هزاران بار شکر می کنم. تو این روزهای تابستانی ملینای من هم پا به پای من ، صبحها رو به شب و شب رو به روز می رسونه. هر روز صبح با هم بیدار می شیم و به سمت شرکت راه می افتیم و تقریبا ی ساعتی باهم هستیم تا خاله سهیلا(مامان تارا و طاها) می یاد دنبالت و به سمت موسسه می رین.تو موسسه هم کلاسهای مختلف هست که تو اکثرشون شرکت کردی مثه کلاس نقاشی و چرتکه و آکادمی زبان هم که هستی. بعد از ظهرها هم ی کلاس زبان که ادونچر هستش رو می ری ولی این ترم اخرته ،چون دیگه می خوان کتاب مجیک رو شروع کنن ک...
نویسنده :
مامان
9:57







