ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره

عسل مامان و بابا

این روزهای ملینا

  سلام دخترم  روزها در پی هم می گذرند و دختر نازم روز به روز بزرگ و بزرگتر می شه و خدا رو به خاطر دادن این نعمت بزرگ هزاران بار شکر می کنم. تو این روزهای تابستانی ملینای من هم پا به پای من ، صبحها رو به شب و شب رو به روز می رسونه. هر روز صبح با هم بیدار می شیم و به سمت شرکت راه می افتیم و تقریبا ی ساعتی باهم هستیم تا خاله سهیلا(مامان تارا  و طاها) می یاد دنبالت و به سمت موسسه می رین.تو موسسه هم کلاسهای مختلف هست که تو اکثرشون شرکت کردی مثه کلاس نقاشی و چرتکه و آکادمی زبان هم که هستی. بعد از ظهرها هم ی کلاس زبان که ادونچر هستش رو می ری ولی این ترم اخرته ،چون دیگه می خوان کتاب مجیک رو شروع کنن ک...
16 شهريور 1393

هفته دایی محسن

از روز 11 مرداد ماه همش تدارک عروسی و همش دنبال کارها بودیم و خرید لباس برای خودم و بابا هادی از همون روز شنبه بزن و بکوب و رقص تو خونه برپا بود تا روز سه شنبه که مهمونهای زیادی دعوت بودن .روز سه شنبه بعد از ظهر دایی با دوستاش حموم رفتن و ما هم تو حیاط تدارک شام برای مهمونا رو دیدیم و خانواده عروس لباس دامادی دایی محسن رو آوردن و گروه موسیقی سنتی هم داشتیم که خیلی شب خوبی بود و لباسهای دامادی دایی محسن رو پوشوندن و  کلی خوش گذشت و روز چهارشنبه هم جشن حنابندان بود که بازهم تو حیاط خونه بود که کلی مهمون داشتیم و گروه ارکستر هم بود و می گفتی مامان چرا همه خانمها موهاشون فر شده هااااااااااا. نمی دونم چرا تعجب کرده بودی؟؟؟؟ ...
22 مرداد 1393

خرید لباس برای عروسی

تو ماه رمضون دیگه همش می گفتم اول باید خریدهای ملینا رو تموم کنم بعد اگه فرصتی موند برای خودم خرید می کنم،هیچی دیگه عصرها هم ی ساعت اونم بعضی وقتها ،وقت می ذاشتم و می رفتم و مغازه ها رو می دیدم،اما بازم همون رولان خودمون من همه لباسات رو از اونجا خریدم و خودت هم خیلی خوشت اومد تازه چند تا هم اسپرت خریدم که خیلی دوستشون داری . این لباس قرمز هدیه مامان جون و بابا جون برای عروسی دایی محسن هستش که در واقع خلعت عروسی هستش برای شما .دستشون درد نکنه. همش دنبال ی لباس سفید بودم که هیچ شباهتی به لباس عروس نداشته باشه و شیک هم باشه و همچنین ساده هم باشه که این به چشم خورد و خوشم اومد ...
22 مرداد 1393

دلیل تاخیر در نوشتن خاطرات دخملم

سلام خوشگل مامان از اوایل ماه رمضان تا الان فرصت نکرده بودم بیام تا از شرین زبونیهات و عکسات و کلاسات برات بگم .به قدر عکس و مطلب دارم که نگو و سعی می کنم تو این دو روز همه رو برات تو این دفتر خاطرات بنویسم .اول اینکه ببخش به خاطر کم کاریم تو نوشتن مطلب،آخه تو تیر ماه هم روزه بودم و وقتی از سرکار می رسیدم خسته و نای حرف زدن نداشتم و از طرفی هم اظهارنامه مالیاتی باید تا پایان تیر ارائه می کردم و مجمع هم داشتیم البته نه ی شرکت 4 الی 5 تا شرکت می بایست اظهارنامه می نوشتم .بعد هم که تدارک عروسی دایی محسن بود که خیلی سرم شلوغ شد.از 11 مرداد تا 17 مرداد همش جشن و عروسی بود که برای دایی گرفیتم تو پستهای بعدی همه رو برات توضیح می دم. ...
22 مرداد 1393

اولین روزهای ماه مبارک رمضان

سلام دختر گلم  امروز سومین روز از ماه مبارک رمضان هستش و منم سرکارم هستم و دارم ضعف می کنم  خدائیش خیلی سخته یهو 17 ساعت باید گشنه و تشنه بمونیم.اما می ارزه 11 ماه می خوریم حالا ی ماه هم زکات بدنمون رو بدیم.انشالله نماز و روزه های همه مورد قبول حق قرار بگیره. دیروز که روزه بودم به زور داشتی شکلات رو می کردی تو دهنم که بخور خوشمزه ست منم می گفتم نه عزیزم من روزه ام.با داد گفتی ای بابا همش هر چی می دم بخوری می گی روزه ام  روزه ام بسه دیگه .بخور بزرگ شو.  الان هم تو آکادمی زبان هستی که ساعت یک خودم می یام دنبالت .آخه وقتی خاله سهیلا می یاردت همش بهش می گی خاله تو رو خدا منو خونمون نبر می خوام بیام خون...
10 تير 1393

شیرین زبونی های مهربونم

سلام عزیز دل مامان مهربونم هر روز صبح ساعت 8 آماده می شیم و می ریم به سمت آکادمی زبان،خیلی بهت خوش می گذره هر روز با تیچر مریم هستی و همش در موردش حرف می زنی می گی که کی من مثه تیچر مریم می شم بزرگ بشم و مثه مریم جون حرف بزنم.منم می گم خوب اگه دوست داری مثه ایشون باشی باید به حرفاش گوش کنی تا یاد بگیری.همیشه تو خونه شعرهای انگلیسی یا مکالماتی که یاد گرفتی رو برای خودت تکرار می کنی و اونقدر می خونی که منم دیگه می دونم چی به چیه.تیچر مریم جون دست گلت درد نکنه. دیروز هم که عصر داشتیم می رفتیم کلاس زبان ،تو مسیرمون یه ماشین پلیس دیدی و می گی که مامان police officer  رو ببین چه ماشین خوشگلی داره beutiful هستش ماشینش هم که ش...
28 خرداد 1393

دختر گلم در شبکه اشراق (برنامه شاپرک)

سلام دلبندم دیروز که بردمت مهد زبان،خانم محمدی بعدش تماس گرفت که ملینا و 4 تا از دوستاش می خوان برن صدا و سیما ساعت 4 بعداز ظهر جلوی صدا و سیما باشین .منم قبول کردم و چون می دونستم که باید برای صدا و سیما باید روسری و لباس پوشیده داشته باشی خاله پرستو برات یه روسری خوشگل خرید.بعد از ناهار آماده شدیم و به سمت صدا و سیما رفتیم تا خونمون هم که فاصله ای نبود همش 5 دقیقه راه بود.خیلی دوست داشتی که بری صدا و سیما ،وقتی رسیدیم تارا هم اومده وبد و منتظر شدیم و مادرهایی که نمی دونستن بچه هاشون باید حجاب داشته باشن نگران بودن ولی داخل بهشون روسری و هد داده بودن،اما به ملینا گفتن که هیچ نیازی هم به روسری نداره چون هنوز کوچولو هستی .البته خ...
25 خرداد 1393

دخترم

    وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی، نگو خدا با من قهر است. او به تمام کائنات فرمان سکوت داده، تا حرف دل تو را بشنود. پس حرف دلت را بگو.... ...
22 خرداد 1393