ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

عسل مامان و بابا

جشن کریسمس در موسسه 93.10.6

سلام دخترم، با توجه به اینکه تو کلاس زبان درس آخرتون مربوط به جشن کریسمس بود ،و همزمان با جشن میلاد حضرت مسیح یکی شد.،تیچر مریم جون تصمیم گرفتن که ی جشن کریسمس تو موسسه برگزار کنن که هم شماها بابا نوئل آشناشید هم کتابتون رو با خاطره خوش تموم کنید.بعد هر کدوم از مامانها غذا یا دسر و کیکی که بچه هاشون دوست داشتن رو درست کردن و براتون آوردیم ،بعد از کلاس که اومدی به قدری خوشحال بودی که پرسیدم ملینا بهت خوش گذشت گفتی که بله مامان خیلی خوش گذشت همش بخور بخور بود. قبل رفتن می گفتی که فقط امروز رو می رم چون جشن داریم و گرنه دیگه از فردا دوست ندارم برم کلاس. وقتی پرسیدم که بابا نوئل رو دیدی گفتی که قراره شب بیاد...
14 دی 1393

خجالت کشیدن از پوشیدن پالتو

سلام دخترم   چقدر سخته وقتی می بینی که دخترت ی چیزی می پرسه یا یه چیزی می گه که نمی دونی جوابش رو چطور بدی تا قانع بشه و مشکلی براش پیش نیاد. دیروز که برای رفتن به کلاس چرتکه داشتیم آماده می شدیم،گفتم که ملینا جون پالتوت رو بپوش بریم،گفتی که نه من اینو نمی پوشم دوست ندارم اینو بپوشم،منو می گی ناراحت شدم که چرا دوست نداری،پس چی می خوای بپوشی،گفتی که می خوای او بافت سفید رو که الان برات کوچیک شده رو بپوشی و تقریبا هم دیگه خراب شده .گفتم که نه عزیزم اون هم کوچیکه هم اینکه خوب این بهتره که؛ به من دلیل بگو که چرا پالتو رو دوست نداری جوابی که دادی خیلی ناراحتمون کرد من خجالت می کشم اینو بپوشممممممممممم.من و با...
11 دی 1393

اندر احوالات دخترم

سلام و صبحت بخیر به خانم خوشگله خودم روزها در پی هم می گذرند و روز از نو روزی ازنو.و هر روز برایمان تکرار روز قبل هستش. ملینا ناز منم روز به روز بزرگتر و بزرگتر می شه .با کلی شیرین زبونی  هر روز صبح با هم می ریم آکادمی زبان ،خدا رو شکر همه چیز خوب پیش می ره .فقط با سرکار رفتن من مشکل داری و همش جلوی در کلاس با هم بحث می کنیم،همش بهم می گی مامان نرو سرکار ،مامان اگه نری من خوشحال می شم.از این حرفا .پیشم بمون ،امروز دیگه اونقدر گریه کردی که منم بغض کردم .دارم فکر می کنم که به حرفت گوش بدم یا نه . اخرش هم دیدم نمی تونم قانعت کنم دستت رو گرفتم که برگردیم خونه ،گفتی نه من دوست ندارم برم خونه...
17 آذر 1393

اعتماد به نفس

سلام دختر گلم چند روز پیش خونه مامان معصومه بودیم که عمه مریم هی قربون صدقه ات می رفت و همش می گفت عمع قربونت بره عمه فدات شه ،ملینا عشقه من و ملینا خوشگله من.بعد منم ی چیزی ازت تعریف کردم که می گفتی آره مامان من خوشگلم دیگه.بعدش من به عمه گفتم که نه عمه مریم ،ملینا خیلی هم زشته ،که گفتی نخیر ملینا خیلی خوشگله .اینو گفتی و رفتی و منم گفت وااااااااااای که دوباره برگشتی گفتی آخه من اعتماد به نفسم دیگه .دوباره جلوی ما ی قری دادی و رفتی و من و عمه مریم کلی چشامون گرد شد و گفتیم که اعتماد به نفست ما رو کشته. تازگیها ی حرفایی می زنی که من دارم کم می یاررررررررررررررررررررررم. ...
5 آذر 1393

تنبیه توسط بابا

سلام دخمل نازم روزها در پی هم می آیند و می روند و دخمل ناز منم بزرگ و بزرگتر می شه .ملینای نازم هر روز صبح ساعت 7 با من بیدار می شی و صبح ساعت 8:30 با من می ریم شرکت و تا 9:30 پیش من هستی و صبحانه رو با من می خوری و بعد ساعت 9:30می برمت موسسه و تا ساعت 13:30کلاس داری و بهت هم که در کنار بچه ها و تیچرهای مهربون خوش می گذره .همیشه هم شاد و خشحال و سرحال بر می گردی پیشم .تا ساعت دو و نیم هم با من هستی و بعدش باهم می ریم خونه. امروز هم که پیش من بودی عمه مریم زنگ زد با من صحبت کنه که وقتی صدای شما رو شنید دلش ضعف رفت و کلی قربون صدقه ات رفت و گفت گوشی رو بده بهش می خوام باهاش حرف بزنم .با هم که حرف زدین همش به من می گفتی...
2 آذر 1393

یـــــــــــــــــــــــــــــوم العباس

  شب تاسوعای حسینی صدای رعدآسایی در فضای نقاط مختلف پایتخت شور و شعور حسینی می پیچد و با فریادهای ˈ یئل یاتار، طوفان یاتار؛ یاتماز حسینین پرچمیˈ ، ˈ ای شمع حرمخانه قربانین اولوم عباس ˈ عزاداران سیاهپوش ، دست ها را بطرف آسمان بلند   میکنندوقطرات اشک بر چهره های غمبار می غلطند .  عصر تاسوعا ول وله عجیبی در شهر زنجان بپا می شود و سوگواری مردم درماتم و عزای سالار شهیدان حسین بن علی (ع) و 72 یار باوفای آنحضرت، به اوج خود می رسد . عزاداران پیر و جوان، با شور و حال وصف ناپذیری، خاطره از خودگذشتگی و شجاعت حبیب ابن مظاهر ، علی اکبر و علی اصغر را در اذهان زنده می کنند، بطوریکه هرکس و رهگذری با مشا...
11 آبان 1393

ا

سلام دختر شیرین زبونم  امروز روز پنج شنبه 93/8/9 مصادف با 6 محرم،هستش.شما الان تو خونه ما مان جون هستی و منم سرکار. اول محرم با هم رفتیم بیرون خرید کنیم .برات خواستم ی شلوار لی بخرم که هر جایی که رفتیم خوشم نیومد .از پاساژ گلها ی شلوار تو کرک برات خریدم که هم قیمت مناسب بود هم اینکه قبلاً از این نوع استفاده کرده بودم و راضی بودم.شلوار رو که خریدیم باهم داشتیم بر می گشتیم خونه که اهالی مسجد دعای ندبه در حال آماده شدن برای دسته عزاداری بودن که علم رو هم بیرون گذاشته بودن و اسپند و گوسفند جلوی در مسجد بود.همه اینارو که دیدی دوباره شروع کردی که مامان این چیه مامان چرا آوردنش بیرون .کی می خواد اینو ببره مامان چرا چرا و ....
8 آبان 1393

ملینا خانم در سرعین

سلام عشقم  صبح زیبایت بخیر باشه . جمعه شب یهویی با خاله سارا و عمو فرشید تصمیم گرفتیم که ی شبه بریم سرعین و کمی آب و هوا عوض کنیم.من خودم زیاد تمایل نداشتم اونم به خاطر اینکه شما کمی سرما خوردگی داشتی .اما از آنجایی که شما عشق استخر داری گفتی که آره مامان بریم من برم استخر و کمی شنا کنم .آخه تو اینجا فعلا نمی تونی بری استخر چون اجازه نمی دن.روز شنبه صبح که من همیشه با کلی مکافات بیدارت می کنم می برمت مهد .اون رو ز رو خودت با کلی خوشحالی بیدار شدی و راهی سرعین شدیم هنوز از شهر در نیومدیم بیرون می گفتی که پس کی می رسیم.وای تا برسیم همش می گفتی پس کو کجاست .دیگه کلافه شده بودیم حتی می گفتم ملینا اگه بخوابی زودتر می رسیم دری...
16 مهر 1393