ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

دختر گلم در شبکه اشراق (برنامه شاپرک)

سلام دلبندم دیروز که بردمت مهد زبان،خانم محمدی بعدش تماس گرفت که ملینا و 4 تا از دوستاش می خوان برن صدا و سیما ساعت 4 بعداز ظهر جلوی صدا و سیما باشین .منم قبول کردم و چون می دونستم که باید برای صدا و سیما باید روسری و لباس پوشیده داشته باشی خاله پرستو برات یه روسری خوشگل خرید.بعد از ناهار آماده شدیم و به سمت صدا و سیما رفتیم تا خونمون هم که فاصله ای نبود همش 5 دقیقه راه بود.خیلی دوست داشتی که بری صدا و سیما ،وقتی رسیدیم تارا هم اومده وبد و منتظر شدیم و مادرهایی که نمی دونستن بچه هاشون باید حجاب داشته باشن نگران بودن ولی داخل بهشون روسری و هد داده بودن،اما به ملینا گفتن که هیچ نیازی هم به روسری نداره چون هنوز کوچولو هستی .البته خ...
25 خرداد 1393

دخترم

    وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی، نگو خدا با من قهر است. او به تمام کائنات فرمان سکوت داده، تا حرف دل تو را بشنود. پس حرف دلت را بگو.... ...
22 خرداد 1393

زیارت حرم حضرت معصومه

سلام دختر گلم صبح زیبایت بخیر باشه هفته پیش برای کار ادارمون باید به ساوه می رفتم و مشکلی را که در دارایی ساوه و اراک و تهران داشتیم و نمی دونستیم منشاش کدومه و هر کدوم از اینا می گفتن به فلان جا مربوط می شه ،تصمیم بر این شد که برم و منشا رو پیدا کنم که دارن بیچارمون می کنن.با بابا هادی صحبت کردم که اگه برم ساوه برام سخته و تنهایی نمی تونم .بابا هادی هم گفتش که با هم می ریم و از اونجا هم یه سر می ریم برای زیارت .کلی خوشحال شدم.روز سه شنبه93/3/20 صبح ساعت 6 به سمت ساوه حرکت کردیم ،شما هم خیلی خوشحال بودی و می گفتی آخ جون داریم می ریم مسافرت دور که دیگه بر نگردیم (خیلی دور که زیاد طول بکشه برگردیم)این نتیجه ده روز مساف...
22 خرداد 1393

ترک تحصیل از مهد و ادامه در مهد جدید

سلام دخترم الان که دارم این پست رو برات می نویسم ،وسط کارم هستش که خیلی سرم شلوغ بود برای استراحت کوتاه گفتم برایت بنویسم.من اصلا از خرداد و تیر ماه متنفرم می دونی که تو این فصل سرم شلوغه و کمتر به شما و بابا می تونم برسم.باید به زمین و زمان جواب پس بدم وای که چقدر خسته کننده است این رشته منم .به دخمل گلم توصیه می کنم این رشته رو دنبال نکنی باشه مامانی. خوب بسه گلایه از کار .خدا رو شکر تو این ماه دیگه نذاشتم بری مهد آخه تعدادتون هم کم شده بود و هم تو این مدت که سهیلا جون از اون مهد رفت دیگه اموزش به شما هم تقریبا تعطیل بود و اصلا راضی نبودم.تو کلاس زبان متوجه شدم که خانم قمرنیا طرفهای صبح از ساعت 9 الی 13 آکادمی زبان...
7 خرداد 1393

حسین جان تسلیت

  السَّلامُ علیکِ یا بِنتَ عَلیٍّ المُرتَضی, السَّلامُ علیکِ یا بِنتَ فاطِمَةَ الزَّهراء دلم هوای حرمت رو کرده دخترم یادته هنوز یک ساله نشده بودی که باهم رفیتم حرمش چقدر خلوت بود و در حال دویدن تو حیاطش بودی.چقدر زیبا بود     دخترم در حال زیارت حرم حضرت زینب در سال شهریور 90 ...
25 ارديبهشت 1393

تب کردن دختر نازم و ماجرای کلاس زبان

سلام عزیزم روز جمعه بعداز ظهر با مامان جون و باباجون و خاله پری و امیر رفته بودیم باغ همچنین تارا و طاها هم بودن که بهتون خیلی خوش گذشت آخه سه تایی با هم خیلی شیطنت می کنین و خوش می گذرونین.هوا خنک بود و بادی.موقعه عصرونه گفتی که خوابم می یاد رو پام خوابوندمت کمی هم بهت عصرونه دادم .دیگه هوا داشت تاریک می شد که راه افتادیم به سمت خونه.تو خونه متوجه شدم که تب داری برات استامینوفن دادم و شب هم مراقب بودم که دمای بدنت بالا نره ،شنبه هم پیش مامان جون موندی که استراحت کنی .بعد از اینکه از سر کار برگشتم بردمت دکتر گفت که احتمالا لوزه سومش ورم داره باید دارو ها رو استفاده کنه . بعد از بهبودی بیارش عکس بگیرم ببینم وضعیت لوزه سومش چطوره.بعد ...
15 ارديبهشت 1393

عکسهای فروردین ماه سال 93 مسافرت اصفهان و شیراز

سلام دختر گلم ،اومدم تا عکسای مسافرت نوروز رو برات بذارم و با توضیح مختصری از شیطنت هات در طول مسافرت صبح روز 2 فروردین با خاله سارا و عمو فرشید با سمت اصفهان حرکت کردیم.روز اول همش اذیتم می کردی و بهونه گیری .اونم به خاطر یه سری اداهایی که داشتی اما از روز دوم واقعا دختر خوبی شدی و به حرفم گوش می دادی یه جاهایی هم بازم بهونه می گرفتی .اما با مقاومت من و بابا در برخی موارد خوب جواب داد و تونستیم به بعضی از خواستهات توجهی نکنیم و دختر خوبی بشی.مسافرت خوبی بود بهمون خوش گذشت. اینجا هم اول جاده اصفهان بود که یه باغ پر از شکوفه های زردآلو که خیلی زیبا بود.               ...
14 ارديبهشت 1393

عکسای ملینا در اواخر سال 92

سلام دخترم ؛ مامان تازگیها خیلی تنبل شده و نتونستم عکسات رو به موقع تو وب  بذارم.حالا که اومدم برات می نویسم از روز چهارشنبه سوری و جشن تولدت و عروسی عمو مهدی . از عروسی عمو مهدی بگم که روز 92/12/22 بود که با عجله بود و هنوز لباس هم محیا نکرده بودیم .من خودم لباس برای خودم نخریدم از قبل داشتم و برای شما هم چند بار رفتم بیرون چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم .ولی شما هم همش می گفتی که من لباس عروس می خوام . حتی لباس عروس ها هم خیلی زشت بودن و اصلا خوشم نیومد .نه اینکه عروسی با عجله شد فرصت اینکه برم تهران و یا سفارش بدم وقت نشد و من موندم کلی ناراحتی که چه کنم. که مامان جون معصومه به دادمون رسید و گفت هر چند خیلی کار د...
9 ارديبهشت 1393