ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

عسل مامان و بابا

اربعین حسینی

                      تسلیت بمناسبت اربعین حسینی به حضرت صاحب الزمان روحی فداه و تمام شیعیان جهان اگر چه عشق و وفا را به غایت آوردم هجوم بی کسی ام را برایت آوردم من از تظاهر نامحرمان عزا دارم هزار غم ز هزاران حکایت آوردم کسی که درد ندیده ز درد راوی نیست به چشم آنچه که دیدم روایت آوردم مرور تلخ ترین خاطرات من وقتی است که آستین به سر بچه هایت آوردم زافترای کنیزی تمام دلها ریخت  ومن پناه به آه و دعایت اوردم گهی که بر لب تو...
13 دی 1391

ملینا مهمون النا

سلام عزیزم   چند روز بود که می گفتی بریم خونه النا ،همش بهونه می گرفتی که چرا نمی ریم خونه النا،آخه یه وقتهایی می گفتی بریم که یا دیر وقت بود یا وقت شام.بهت می گفتم که یه روز می خواهیم بریم و تو هم می گفتی اخه کی ؟من می خوام باهاش بازی کنم.   بالاخره روز موعود فرا رسید و مامان جون گفت بریم خونه خاله اذر که النا هم اونجاست .به قدری خوشحال بودی که خدا داند.برای رفتن آماده ات کردم و همش می گفتی می خوام النا رو ببینم باهاش بازی کنم.وقتی رسیدیم خونه خاله آذر ،النا هنوز نیومده بود خیلی ناراحت شدی و همش چشمت به در بود که اونم بیاد.که النا از در وارد شد و با هم شروع کردین به بازی کردن،انصافا هم خیلی آروم بی صدا برای خودتو...
13 دی 1391

ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا

                        ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا     بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط ، امی...
12 دی 1391

روز جمعه در کنار دخترم

  سلام عزیزم صبح زیبایت بخیر باشه دیروز که روز جمعه بود ،صبح ساعت 10از خواب بیدار شدی و هنوز چشات رو باز نکرده بهم می گی مامان تلویزیون رو باز کن من ببینم .علیک سلام. بعد از اینکه دست و روت رو شستم . صبحونه ات رو خوردی ،مشغول تماشای تلویزیون شدی و بعدش هم اسباب بازیهات رو اوردی و بازی کردی براشون غذا درست می کردی و می گفتی بخورید دلتون درد می کنه به خاطر اینکه که گرسنه هستین.چه قربون صدقه ای هم براشون می رفتی.دیگه اینکه می گفتی مامان حوصله ام سر رفت بیا با هم بازی کنیم.منم که کارم زیاد بود   ولی با اصرار تو اومدم و کمی با هم بازی کردیم و می گفتی دختر گلم الهی فدات بشم بیا غذا بخور (دقیقا حرفهایی که خودم ...
9 دی 1391

شب یلدا ملینا خانم

سلام عزیزم امسال سومین شب یلدای هست که با هم هستیم و درکنار خانواده دور هم هستیم.امسال متفاوت از سالهای قبل ،که سهیلا جون هم به جمع ما پیوست .امسال برای سهیلا جون کادوی شب یلدا آماده کردیم و همگی به خونه سهیلا جون رفتیم و همه دور هم با خانواده سهیلا بودیم .البته شام رو خونه مامان معصومه بودیم ولی شام رو نخوردیم و سریع رفتیم خونه سهیلا جون .تو و آرین هم که کلی با هم بازی کردین و همش هم به آرین زور می گفتی دو سه بار باعث گریه آرین شدی .دایی آرین هم که تو رو خیلی دوست داره همش بغلت می کرد و با هاش بازی می کردی.در کل شب خوبی بود و کلی هم به شما دوتا خوش گذشت. رهای گلم با ملینا جون که خونشون ...
2 دی 1391

بدون عنوان

  امشب، میوه سربسته حرف هایمان را روبه روى هم مى گذاریم تا طعم شیرین دوستى را به کام زمستانى روزگار بچشانیم . . .   دخترم سومین یلدایت مبارک دوستان وبلاگی شب یلدای شما هم مبارک ...
30 آذر 1391

ملینا مهمون رها جون

سلام و صبح بخیر دیروز بالاخره بعد از چند ماه تونستیم به عهد خود وفا کرده به خونه رها جون بریم رها دختر همکارم و دوست وبلاگی مون هستش که خیلی ناز و مامانی هستش .از وقتی که رفتیم خونشون کلی شلوغ کردین و خونه خاله سمیه رو به  هم ریختین .خاله سمیه هم دستش درد نکنه یه کد بانوی به تمام معنا بود که یه عصرانه مفصل برامون تدارک دیده بود .خاله جون دستت درد نکنه .رها هم که خیلی ملوس و خوردنی شده بود آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش.به شما دوتا که خیلی خوش گذشت .عکستون رو هم سر فرصت می ذارم .فعلا بای ...
26 آذر 1391

حرفهای باورنکردنی از ملینا

سلام دخترم   هر شب که می خواهیم بخوابیم تیکه کلامت شده اینکه نخوابیم من خوابم نمی یاد منم به بهونه اینکه می خواهیم با هم حرف بزنیم می برمت رو تخت و می گم خوب حالا بیا با هم حرف بزنیم ،دیشب هم یکی از اون شب ها بود موقع خواب به چشام نگاه کردی و یه لبخند زدی و بعد گفتی مامان منو دوست داری در جوابت گفتم اره عزیزم تو عشقه منی تو عمر منی بعد دوباره بهم لبخند زدی و گفتی مرسی مامان .منم هم شما رو دوست دارم هم بابا هادی رو .بعد دستم رو روی موهات کشیدم و نوازشت کردم و گفتم خدایا شکرت که ملینا رو به ما دادی دختر به این نازی به ما دادی بازهم شکرت خدایا.   حالا گفتگوی بین من و ملینا:  ملینا :مامان کی منو به ش...
23 آذر 1391

عکسهای ملینا جونم در نیمه اول آذر سال91

آماده برای رفتن به تالار جهت پا گشا کردن سهیلا جون توسط من و خاله پری خدایا چقدر ناز ژست گرفتی عسلم معین عزیز برادر زاده امیر چقدر ناززززززززززیییییییییی عرفان و مبینا و آرین (خواهر زاده سهیلا جون)و عارف و باران تو تالار من که این صحنه رو ندیدم بهتره عمه اش هم نبینه این گلم رو هم سهیلا جون برا تولد بابا جون گرفته بود .شیرین چای بالا و پایین ملینا زهرا  ...
21 آذر 1391

نقشه های ملینا و آنیسا برای محمد امین

سلام روز دوشنبه هم صبح به مامان جون گفتم شما رو مهد نبره تا کاملا خوب شی .اما مثه اینکه مامان جون رو اذیت می کردی و همش می گفتی منو بغل کن.که بابا هادی به داد مامان جون می رسه و شما رو می یاره خونه .منم که از راه رسیدم بله انگار تو خونه بمب افتاده کتابهای نقاشی یه طرف مداد رنگیها یه طرف پازل یه طرف و خونه سازیها یه طرف .اما فدای سرت تو خوب باش خودم اینارو جمع می کنم بعد ناهار رو اوردم بخوریم که ناهار نخوردی و خودم بعدش اوردم بهت ناهار بدم که نخوردی و منم با دعوا تا می تونستم بهت غذا دادم آخه از شب جمعه هیچی نخورده بودی دیگه از عصبانیت داشتم خفه می شدم تو هم گریه می کردی و منم به گریه هات توجهی نمی کردم همش اخم کرده بودو تو هم پشت سر...
14 آذر 1391