در هم و برهم
سلام عسلم
امروز بالاخره تونستم وقت کنم تا کمی از روزهای گذشته برات بنویسم آخه تو این هفته سرم خیلی شلوغ بود هم محل کارم هم تو خونه
، البته چون نزدیک عروسی سمیرا جون (دختر دایی بابا )بودیم و من مشغول خرید لباس و آرایشگاه و ...بودم نمی تونستم وقت کنم و به وب سر بزنم اما خاطرات این چند روز رو برات می نویسم تا بدونی تو این چند روز چه شیطنت هایی کردی .![]()
صبح شنبه طبق معمول خونه مامان جون بردمت و پیش مامان جون بودی و مامان جون می گفت دخترمون خیلی نازه و منو اذیت نکرده و فقط با اسباب بازیهاش مشغول بوده
و با خودش حرف می زنه و تنهایی با خودش قایم موشک بازی می کنه .مثلاً پشت مبل قایم می شه می گه ملینا نیست ...ملینا نیست.. . بعد از دو سه دقیقه در می یاد بیرون و میگه ایناها ایناها.و برا خودش دست می زنه.
منم با خاله سمیه (مامان رها جون) رفتیم خرید البته بماند چه جوری؟؟؟؟ و برات یه بلوز سفید خوشگل و یه بلوز و شلوار بنفش خرید کردم . ظهر هم که اومدم ناهارتو خورده بودی و خوابیدی.![]()
![]()
![]()

روز یک شنبه هم که حنا بندون سمیرا جون بود و نمی خواستم تو رو ببرم می گفتم اذیت می شی و سرما می خوری ولی خاله سمیه (مامان زهرا جون) زنگ زد و گفت مینا رو هم بیار تا با زهرا بازی کنن.منم تو رو آماده کردم و رفتیم حنا بندون . تو و زهرا هم که تا به هم رسیدین همدیگرو بوس کردین
و دست همو گرفتین و رفتین بازی.اما در مورد عروسی از اونجا که خیلی وقت بود عروسی نرفته بودیم خانمهایی که می رقصیدن برات عجیب بود و فقط دوست داشتی نگاه کنی و خودت هم اصلاً نمی رقصیدی ولی آخر مراسم دیدم بله با زهرا دست همو گرفتین وسط جمعیت دارین مرقصین.کلی براتون خندیدیم . ![]()
سر شام هم آنقدر گرسنه ات شده بود که می گفتی سوپ سوپ. برات سوپ کشیدم و همشو خوردی منم که کلی ذوق می کردم .![]()
شب که رسیدیم خونه مامان جون خیلی خوابت می یومد و اصلاً اجازه نمی دادی لباسامو در بیارم و بعد بخوابونمت و گریه می کردی.
بابا هم که خواب بود بیدار شد و دعوات کرد و گفت هیس اما تو بدتر کردی و گریه می کردی.و اصلاً انتظار نداشتی بابا هادی دعوات کنه .به همین خاطر خیلی ناراحت شدی و خوابت برد.


![]()
روز دوشنبه :از شب قبل خونه مامان جون بودیم و منم خواب موندم و بعد از یک و نیم ساعت تاخیر سر کار رفتم و تو هم بیدار شدی .نمی ذاشتی برم سر کار ولی با ترفنده های مختلف تونستم ازت جدا شم و تو موندی و مامان جون
.ظهر هم اومدم دنبالت تا بریم خونه که کلی کار داشتم انگار خونه بمب افتاده بود باید لباسها رو مرتب می کردم و می ذاشتم سر جاش و شام می پختم .به همین خاطر سریع اومدیم خونه و تو خوابیدی و من به کارام رسیدم و شب هم یه سر خونه ماهان زدیم و باهاش بازی کردی .![]()
ادامه داستان قبل ؛شب که بابا هادی از سر کار اومد تو خواب بودی وقتی صداشو شنیدی بیدار شدی و روتو برگردوندی و محلش نذاشتی حتی بابا صدا کرد و جواب ندادی می خواست بوست کنه که نذاشتی ،بله خانم از شب قبل با باباش قهر شده بود و نمی خواست حرف بزنه
اما بابا هم خیلی ناراحت شده بود و میگفت دخترم باهام قهر کرده .تو هم که اصلاً به بابا نگاه نمی کنی. هیچی دیگه خوابیدیم.
![]()
![]()
![]()
صبح روز سه شنبه وقتی بیدار شدی بابا هادی رو با صدای نازت صدا کردی ، بابا هم مثل جت از جاش بیدار شد و ذوق کرد که تو داری باهاش حرف می زنی
.با صدای نازت حرف میزدی:ساام ،بابا آدی پاششو.برا صبحونه عدسی داشتیم صبحونه هم با کمال میل خورده شد و برای رفتن به خونه مامان جون آماده شدیم تا برای بعدظهر جشن عروسی سمیرا جون آماده شیم.
.
تو جشن عروسی هم که اومده بودی چون وقت خوابت بود خوابیدی و وقتی هم بیدار شدی عروسو نشون می دادی و میگفتی:ااوس .برای مهمونا بوس دوری می فرستادی
و چشمک می زدی و نانای نای می کردی و برای اینکه زیاد خسته نشی بعد شام با مامان جون رفتین خونه و ما هم تا ساعت یک اومدیم که دیدیم تو نخوابیدی منتظر ما شده بودی و کلی هم خوشحال شدی .اما مثل اینکه منتظر بودی تا ما بیاییم بعد بخوابی .خوابهای خوب ببینی عزیز دل مامان و بابا.


در هم و برهم
