ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

عسل مامان و بابا

عزیز دلم در مهمونی نوا

سلام خوشگل خانم ؛شنگول خانم     دختر گلم روز جمعه صبح ساعت 9:30 از خواب بیدار شدی و مامان جون هم زنگ زد گفت صبحونه بریم خونه شون .آخه برا صبحونه کله پاچه داشتن .اولش نمی خوردی و همش می گفتی بوی ببعی می ده از دست تو وروجک ،حس بویایت خیلی قویه بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.اما بعدش ّآب کله پاچه رو خوردی و کمی هم از گوشتش .سوین هم با مامان و باباش مهمون مامان جون بودن که با سوین مشغول بازی شدین و خدا رو شکر اصلا با هم دعوا نکردین و کلی هم فندق خوردین و بازی و شادی .بعد ناهار هم خاله پری اومد دنبالت تا برین تولد نوا .نوا دختر دوست خاله پری هستش که اولین بار بود می دیدیش .البته خاله نوا (سمیه جون)هم با من تو دوره دبی...
12 اسفند 1391

آیا می دانید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ، شیطان دچار درد شدید در سر میشود و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود.. و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟ و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید این پیام را به دیگران ارسال کنید ، شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟ فریب شیطان را نخور!!!!! پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید و توی وبهاتون بذارید ...
7 اسفند 1391

تولد دایی محسن

  دایی محسن تولدت مبارک ،ان شالله که همیشه لبت شاد و خندون جیبت پر پول و بدنت سالم و دلت مهربون باشه .دوستت دارم ...
6 اسفند 1391

یه روز جمعه

سلام دختر گلم روز جمعه 4 اسفند ماه ،صبح که از خواب بیدار شدی مشغول تماشای تلویزیون شدی و بعد از صبحونه هم منم به کارهای خونه رسیدم و بعد هم بردمت حموم و آب بازی کردی.از روز قبل با مامان جون و بقیه تصمیم گرفته بودیم اگه هوا آفتابی بود همگی ناهار بریم بیرون و بساط کباب راه بندازیم .ساعت 12:30 بود که مامان جون گفت اگه مایلین بریم .ما هم از خدا خواسته تا بقیه هم بیان ساعت 2 شد ولی باز هم گفتیم بهتره یه آب و هوایی عوض می شه جای دوری هم نمی ریم .مکان رو هم از قبل تعیین کرده بودیم اول جاده طارم . بعدش وسایلها رو براداشتیم و به سمت جاده طارم حرکت کردیم.اول جاده طارم گفتیم که کمی بریم جلوتر لا اقل ملینا امسال اصلا برف ندیده کمی هم برف ...
6 اسفند 1391

معذرت

سلام دوستای عزیزم از اینکه نتونستم به وبلاگ تک تک تون سر بزنم معذرت می خوام .آخر سال و هزار تا کار سرم ریخته .تو شرکت که فرصت نمی کنم آپ کنم وگرنه اونقدر از ملینا شیطنت ها هست که اگه یادم نره حتما می نویسم.تو خونه هم لپ تاپ ویندوز عوض کردیم و هنوز اینترنت وصل نیست و کلی دردسر.ان شالله به زودی برمی گردم.تو این مدت هم از آخرین عکسهای گذاشته شده تو پست از ملینا عکس نگرفتم معذرت ...
2 اسفند 1391

دعوت به یک مسابقه

        من و ملینا ی گلم به یک مسابقه وبلاگی توسط مامان ضحا دعوت شدیم. مامان ضحا خیلی ممنون که ما رو دعوت کردی.. موضوع مسابقه در مورد علت درست کردن وبلاگ برای کوچولوهای نازنینمونه... من این وبلاگ رو شهریور سال 90،دقیقا 18 ماهگی ملینا درست کردم .اونم به پیشنهاد همکار عزیزم سمیه جون(مامان رها)؛که دوباره از همین جا ازش واقعا تشکر می کنم و این خوبیش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. دلیل درست کردن وب: بهتر از اینه که خاطرات تو دفتر نوشته بشه .و دوست دارم که بعد از اینکه خواندن و نوشتن یاد گرفت وبش رو بهش هدیه کنم .و بدونه که برام خیلی عزیزه که تمام لحظاتش رو برایش ثبت کردم.و اینکه می خوام خو...
26 بهمن 1391

ملینا خونه خاله آذر

سلام دختر گلم    تو پست قبلی گفتم که چقدر تو مهمونی اذیتم کردی و ازت قول گرفتم که دختر خوبی باشی ،یه شب هم شام خونه خاله آذر شام دعوت بودیم ادامه مهمونی های قبلی(پاگشای دایی محسن)که قبل از رفتن دوباره حرفهام رو تاکید کردم و ازت قول گرفتم .   وقتی خونه خاله رسیدیم با النا شروع به بازی کردین و اصلا هم با هم دعوا نکردین ،نگو بابای النا هم بهش سپرده بود که شلوغ نکنه.واقعا که به حرفهام گوش دادی و اذیتم نکردی تازه موثرترین نصیحتم این بود که سر سفره پیش خودم نشستی و غذات رو خودت خوردی یعنی دیگه سنگ تموم گذاشتی و خوشحالم کردی .دخترم مرسی که به حرفام گوش دادی ،بعد از مهمونی هم بابا ازت تشکر کرد و گفت ممنون ...
19 بهمن 1391