ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

عسل مامان و بابا

مسابقه وبلاگی

سلام ملینا جونم امروز از طریق یه دوست مهربون( مامان نیایش جون ) دعوت شدم به یه مسابقه . ممنون مامان نیایش ۱- بزرگترین ترس زندگی شما چیست؟ دوری از خانواده ام ۲-اگه ۲۴ ساعت نامرئی می شدی چکار می کردی ؟ می رفتم خونه ببینم این پدر و دختر دارن تو نبود من چیکار می کنن. ۳-اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یه آرزوی ۵ الی ۱۲ حرفی شما رو داشته باشه چه آرزویی می کردی؟ ظهور آقا امام زمان ۴- از میان سگ- اسب- گربه- عقاب- پلنگ کدوم رو دوست داری ؟ اسب ۵-کارتن مورد علاقه دوران کودکی شما؟ چوبین ۶- در پختن چه غذایی تبحر ندارید؟ املت آخه همیشه یا گوجه اش زیاد شده یا کم و یا بی نمک ۷- اولین واکنش شما...
6 تير 1392

تبریک میلاد نور

  السلام علیک یا صاحب الزمان(عج) صدف دین خدا را دُر یکدانه توئی قدمی رنجه نما صاحب این خانه توئی دگر بار نیمه شعبان، خجسته میلاد مولایمان فرا رسیده و باز دستهای خالی و چشم امیدمان به آستان پر مهر عطوفت آن یار مهربان یا صاحب الزمان گرچه شرمساریم، امّا تو را دوست داریم ما را بپذیر و وجودمان را به عنایتی و نگاهی بنواز       بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات اللهم عجل لولیک الفرج ...
2 تير 1392

ماجرای مامان جدید

سلام دخترم روز چهارشنبه وقتی از سرکار اومدم تارا و طاها هم خونه مامان جون بودن و با هم بازی می کردین بعد ناهار هم اصلا نخوابیدین تا ساعت ٧ که باید می رفتیم کلاس زبان.سر کلاس دو بار هم اومدی بهم گفتی مامان بد جور خوابم می یاد ولی دوباره برگشتی سر کلاست.بعد از کلاس هم کمی با ماشین بابای تارا دور زدیم و رفتیم خونه.موقع شام بود که گفتی مامان خیلی گرسنه ام منم سریع شام رو با ذوق و شوق آوردم که بخوری گفتی نه نمی خورم بعد شروع کردی  الکی داد و بیداد و گفتی خوابم می یاد منم فهمیدم داری از غذا خوردن در می ری دعوامون شد و جیغ و داد که من غذا نمی خورم سریع بردمت اتاقت که بخوابونمت مامان جون به صدای شما اومد خونمون و گفت بیا با هم بریم پایی...
1 تير 1392

حرفای تعجب آور ملینا

  سلام دختر شیرین تر از قندم دختر شیطون بلای مامان ،که خیلی با حرفات ما رو متعجب می کنی و من و بابا هادی درجا خشکمون می زنه و فقط به هم نگاه می کنیم و حرف نمی زنیم.و بعدش زیر لب کلی بهت می خندیم. الان چند روزی هست که لب به غذا نمی زنی و دوباره برنامه غذا نخوردن رو به راه انداختی و با هم دعوامون می شه ،روز جمعه هم سرماخوردگی داشتی و بهت می گفتم غذا بخور می گفتی من مریضم .مریضا غذا نمی خورن.تا عصر آه و ناله می کردی ،عصر هم بردمت دکتر و گفت گوشت ملتهب و برای دارو تجویز کرد و روز شنبه هم بعد از ظهر بردمت پیش متخصص دکتر صادق زاده که چکاپ کلی داشته باشه و بعد هم بگم که دخملم غذا نمی خوره ، موقع وارد شدن به اتاق دکتر با ...
19 خرداد 1392

عکسای گلم تو فضای سبز نزدیکه خونه مامان معصومه جون

  سلام خوشگلم امروز عصر برای گرفتن عکس رفتیم آتلیه تا برای کلاس زبانت عکس بگیریم .دخمل خوبی بودی و اذیتمون نکردی موقع برگشت هم یه سر خونه مامان جون رفتیم و فضای سبز نردیک خونشون هم خیلی قشنگه از فرصت استفاده کرده و ازت عکس گرفتم   عاشق این نگاهتم عزیزززم               این عکستم دوست دارم                 در حال خوردن شاتوت &nb...
17 خرداد 1392

بدون عنوان

  سلام دختر خوشگلم  تو این یه هفته ای که گذشت به قدری شیرین زبونی کردی که به گفته بابا هادی احساس می کنم خیلی بزرگ شدی و همه چیز رو درک می کنی و می فهمی . روز دوشنبه برای ثبت نام کلاس زبان به کانون زبان ایران رفتیم و به دلیل کوچک بودنت ثبت نامت نکردن خیلی ناراحت بودی و همش می گفتی مامان من صدای بچه ها رو شنیدم که تو کلاس بودن منم می خوام برم.هیچی دیگه از اونجا به سمت موسسه نصرت رفتیم و اونجا ثبت نامت کردمت .حالا این سه ماه تابستون رو برو ببینم چه طوره بعدش یه کانون بهتر ثبت نامت می کنم .یادم رفت بگم که تارا هم با شما به این موسسه می خواد بیاد.موفق باشید گلای من. دیروز با هم رفتیم پارک سر خیابون که...
16 خرداد 1392

ملینا و لباس آبرنگی

  سلام دختر گلم تو این روزا سرم خیلی شلوغه ببخش که زیاد تو خونه تنها می مونی ،اما عصرها تقریبا عوضش رو در می یام باهم یا با خاله پری به پارک می ریم و بهت خوش می گذره. دیروز ظهر که از سرکار اومدم با صحنه ای مواجه شدم که نگوووووووووو.با آبرنگ افتاده بودی به جون لباسات و دست و صورتت هم که وای وای.باهات دعوا کردم که چرا اینطوری کردی و با بابا هادی دعوا کردم که چرا آبرنگها رو داده بهت و بابا هم گفت که ملینا گفته بابا جون تو رو خدا ازت خواهش می کنم منم دلم نیومد و دادم بهش .هیچی دیگه به قدری عصبانی بودم که وقتی دعوات کردم شروع کردی به گریه و دیدی من محلت نمی ذارم اومدی و بهم می گفتی مامانی ببخش دیگه این کار رو نمی کنم .منم اصل...
12 خرداد 1392