ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

عسل مامان و بابا

بدون عنوان

سلام ملینای گلم  عزیزم این روزا به قدری شلوغ و شیطون شدی که حد نداره،حرفهایی می زنی که واقعا باعث تعجبمون می شه .بهونه گیری می کنی وقتی من سر کار هستم و شما خونه ای همش به مامان جون می گی من می رم بیرون یا خونه عمه مریم. از مهر دیگه بازم می ری مهد و امیدوارم مربیت همون سهیلا جون باشه آخه باهاش راحتی و نحوه مراقبت و اموزشش واقعا عالیه .از طرفی هم همدیگرو خیلی دوست دارین. چندشب پیش هم رفتیم خونه عمو منصوری آخه خدا بهشون یه نی نی ناز و خوشگل داده اسمش هم بهراده .عکسشو برات می ذارم ،تمام وسایل بازیه بهراد رو اوردی و برای خودت بازی کردی و کلی خوشحالی در کردی. یه روز هم امیر و پری جون خونه مامان بودن که از شون می پر...
5 شهريور 1392

خواسته های وروجک!!!!!

سلام عزیز دلم مهربونم یه دفعه یادم افتاد که الان 3 روزه که همش ازمون یه چیزی نه 4 تا چیز می خوای که نگووووو  بذار از اول توضیح بدم چند شب پیش من زودتر خوابیدم آخه سرم خیلی درد می کرد و شما و بابا هادی بیدار بودین ،تا ساعت 1/5 نصف شب با هم بودین .بابا هادی تعریف می کنه که خانم خانم نصف شب بهم می گه: ملینا :بابا هادی برام تبلت بخر بابا هادی: ملینا :تو رو خدا بابا هادی :نه دخترم نمی شه ملینا: اخه من می خوام می خوام بابا هادی :آخه هنوز برات زوده ملینا با عصبانیت " من می خوام  حالا دیگه نمی دونم با چه ترفندی خوابوندتت.بعدش هم من ظهر از سرکار اومدم بهم میگی: ...
27 مرداد 1392

ماجرای تلویزیون و روز عید فطرو ...

سلام عزیزم بازم این مامان تنبلت دیر به دیر می یاد سراغ وب و ثبت خاطراتت. چه کنم خیلی تنبل شدم ،بعدشم تو خونه شما نمی ذاری من کار بکنم و بتونم چیزی بنوسیم تا می بینی لپ تاپ روشنه بدو خودت رو می رسونی و سی دی هات به دست می گی مامان بیا اینو بذار من کمی کار کنم.هیچی دیگه با کمال احترام لپ تاپ در اختیار شما قرار می گیره و منم می رم دنبال نخود سیاه .بله عزیزم اینه ماجرا... تازگیها خیلی دیگه معتاد به تلویزیون شدی و فقط هم شبکه پویا و پرشین تون رو می بینی و دیگه ما هم از کل دنیا بی خبریم نه اخبار داریم و نه سریال و ...هم تو خونه خودمون هم خونه مامان جون .تو خونه مامان جون که با خاله پرستو و دایی محسن در حال بگو مگو که من این جا ...
24 مرداد 1392

ملینا و ماه مبارک رمضان

  سلام دختر خشوگل و شیرین زبونم این بار دومه که دارم می نویسم آخه یه بار نوشتم و آخرش بود که داشتم شکلک می ذاشتم اشتباهی بستمش و هیچی دیگه از اول دارم به عشق دخترم می نویسم هر چند خوابم هم می یاد. فکر کنم از اول ماه مبارک برات مطلب ننوشتم آخه سرکا یا سرم شلوغ می شد و یا حوصله ام نمی گرفت و می گفتم می رم خونه می نویسم اما وقتی به خونه می رسیدم تا غذات رو می دادم خوابم می گرفت و بعدش هم گرسنگی و بی حوصلگی و .. دیگه نای نوشتن نداشتم .اما الان فرصت رو مناسب دیدم برایت از این مدت خواهم نوشت تا جایی که یادم باشه . امسال چهارمین سالی هستش که در این ماه مبارک در کنارمون هستی و مفهوم روزه رو فهمیدی و وقتی من روزه هس...
17 مرداد 1392

شیطونی ها و شیرین زبونیهای ملینا

سلام قند عسلم بالاخره این تیر ماه تموم شد و خیالم اونقدر راحت شده که حد نداره ،وقتی تیر ماه می رسه کلی سرم تو اداره شلوغ می شه البته امسال بیشتر . به هر حال با موفقیت فعلاً پشت سرش گذاشتم نتیجه اش هم تا آخر سال معلوم می شه .ببینیم این اداره محترم دارایی چقدر برامون مالیات در نظر خواهد گرفت . با اومدن ماه مبارک رمضان هم دیگه بعد از سر کار اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم .وقتی از اداره می یام برات نهارت را آماده می کنم و می خوری و یاد گرفتی برای تفره رفتن از خوردن غذا ،می گی که مگه نمی دونی من روزه ام خوب نمی تونم بخورم .می گم خوب قبول باشه می گی مال شما هم قبول باشه.نمی دونم این زبون رو نداشتی می خواستی چه کنی. ...
6 مرداد 1392

فعالیت ملینا در کلاس زبان

سلام زیبا روی من  از اول تابستون تصیم گرفتم که برای اینکه همش تو خونه نباشی ،کلاس زبان ثبت نامت کنم ،با خوشرویی قبول کردی و با تارا تو موسسه زبان نصرت ثبت نام کردیم.کلاس ها رو خوب جلو می ری و تمام کلمات رو به خوبی تلفظ می کنی و واقعا ازت راضیم امیدوارم ادامه بدی و موفق باشی. تو کلاس که هستین وقتی تیچر درس می ده فقط صدای بلند شما از بین بقیه به گوش می رسه که داری تلفظ می کنی. یه روز که من مجبور بودم سر کار باشم اونم از نوع بعدظهرش ،با مامان تارا رفتین کلاس ،از اونجایی که یه دختر خانم به اسم آیناز همکلاسیته و با هر چیز کوچکی هم گریه می کنه و مامانش هم می گه که حتی نمی ذاره من وسایلاش دست بزنم .بنده خدا راست می گفت خو...
17 تير 1392

ملینا به روایت تصویرها

  سلام دختر شیرین زبونم بالاخره تونستم عکسایی رو که تو مناسبتهای مختلف گرفته بودم رو برات تو وبت بذارم حالا با تصاویر بهت می گم که کجا ها رفتیم و چه کردیم باشههه.پس بریم پایین ژست شیرینت با لباس خوشگلت که مامان جون تو سیسمونی از رولان برات گرفته بود و الان تنت می شه .برای اینکه داریم می ریم تولد سوین جون که ٢٧ خرداد بود و من الان تونستم عکساشو برات بذارم عاشق تک تک این ژستاتم قربونت برم گلمی عمرمی   عشقمی  نازمی  نفسمی  و اینم سوین جون تو تولدش   این لباستم باز از رولان خریدم و چون امسال اصلا واست سارا...
11 تير 1392