ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان و بابا

ملینا در دنیای بازی گاوزنگ 92/9/8

  مرسی که هستی و هستی را رنگ می آمیزی هیچ چیز از تو نمی خواهم فقط باش ، فقط بخند ، فقط راه برو …     روز جمعه با خاله سارا و عمو فرشید رفتیم دنایای بازی و کلی بهت خوش گذشت بعد از شادی و بازی از مانان و بابا تشکر کردی که مرسی منو آوردین دنیای بازی. سوار کشتی صبا شدیم من و شما و خاله سارا ،بعدش کمی وحشت کرده بودیم و شما همچنان ریلکس نشسته بودی و به ما می خندیدی می گفتی مامان چرا اینطوری می کنین اینک ترس نداره .من و خاله سارا اینطوری شدیم                        ...
17 آذر 1392

اولین برف زمستانی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم پرده رو که کنار زدم برف باریده بود .می دونستم خوشحال می شی اگه بفهمی ،چون از تابستون بهم می گفتی کی برف می یاد.طاقت نیاوردم و بیدارت کردم و گفتم بذار کمی سورپرایزش کنم،گفتم ملینا بیا ببین در مهدتون بازه بیا مهدت رو نگاه کن،اومدی بغلم و داشتی مهدت رو نگاه می کردی که یه جیغ از خوشحالی زدی و گفتی مامان برف مامان برف ،کله صبح ساعت 8 رفتی شال و کلاه آوردی که بریم برف بازی.بهت گفتم که بعد صبحونه با خاله پرستو می ری.با کلی ذوق و شوق آماده شدی اومدی خونه مامان جون که بعد صبحونه بری بازی.منم اومدم سرکار.ان شالله بهت خوش بگذره برف بازی عزیزم ...
14 آذر 1392

خدایا خسته ام...

  مطلبی رو دیدم خیلی خوشم اومد گفتم تو وب بذارم بقیه هم خواستن بخونن. ملینا جونم تو هم بخون گفتم : خسته ام گفت : از رحمت خدا نا امید نشوید(53زمر)   گفتم : انگار منو فراموش کردی؟ گفت : مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم(152بقره)   گفتم : اخه تا کی صبر کنم؟؟؟ گفت : تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد(63احزاب)   گفتم : تو خدایی و صبور!من بنده ام و ظرف صبرم کوچیکه یه اشاره کنی تمومه... گفت :شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه(216بقره)   گفتم : دلم گرفته... گفت : (مردم به چه دل خوش کردند) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند(58یونس)  ...
11 آذر 1392

مهمونی خونه خاله ملیحه

سلام عزیزم دیروز که از سرکار اومدم مشغول تماشای تی وی بودی که اصلا منو ندیدی و بعد که متوجه من شدی اومدی بغلم و گفتی من ناهار خوردم بله اونم یه لقمه همش خورده بودی.بعدش با هم رفتیم work  book رو با هم کار کردیم و کمی هم نگاره ها رو کار کردی تا ساعت 4 و بعد خوابت برد و ساعت 7 بیدار شدی و کمی بازی و تماشای تی وی و شام خوردیم بعد از شام رفتیم خونه خاله ملیحه.با عرفان خیلی بازی کردی (قابل توجه عرفان 18 سالشه)و کلی بهت خوش گذشت .وقتی اومدیم خونه می گی که مامان جون بهم خیلی خوش گذشت مرسی که منو بردی خونه عرفان . بعد پیش بابا هادی دراز کشیدی و خوابت برد. یه شعر هم یاد گرفتی و فقط برای مامان جون می خونی می گم کدوم مامان جون ...
6 آذر 1392

شعرها و سرودها و احادیث ملینا جون

    سلام عزیزم صبحت بخیر،هر روز صبح که برای مهد رفتن بیدارت می کنم می گی بذار کمی بخوابم آخه شب رو اصلا نخوابیدم و نمی تونم چشام رو باز کنم .بعدش هم با هزار جور قربون صدقه رفتن بهم می گی خوب بیا بغلم کن و بیر تو بغلت تا چشام رو باز کنم .این برنامه هرروز ما هستش تا وقتی که یادت بره .هر روز هم تو مهد شعر و احادیث رو یاد می گیری .یکی از این برنامه ها که خیلی خوش اومد حفظ اسامی امامان بود که خیلی به دلم نشت یه روز سر ناهار دیدم داری تکتک اماما رو اسمشون رو می گی .وای به قدری خوشحال شدم که تو وبغلم فشار دادم و بوسیدمت.همیشه می گفتم یه روز هم باهات اسم اماما رو کار کنم که مربی عزیزت لیلا جون این زحمت رو کشیدن .وقتی اسامی ...
3 آذر 1392

عزاداری روز تاسوعا

  امروز روز تاسوعا تکیه بیت الزهرا دسته عزاداری به سمت امامزاده سید ابراهیم داشت که توفیقی نصیب ما شد و ما هم رفتیم و شما هم مشتاق از دیدن این مراسم عزاداری.تو مسیر یا زنجیر می زدی یا سینه.دخترم االتماس دعا         ...
22 آبان 1392

حماسه ای دیگر و شوری دیگر در پایتخت شور و شعور حسینی

    بلا دشتینده نهراوسته یاتان سرداره عشق اولسون او مه طلعت اوجا قامت اوزون قولاره عشق اولسون یا زار تاریخ لر مشکل کشا ام البنین اوغلون بئله باب الحوائج محرم اسراره عشق اولسون عباس یعنی ذکر طوفانی مهدی              عباس آوای غزل خوانی مهدی درک محرم کرده ای دانی چه گویم      عباس یعنی اوج مهمانی مهدی   باز خیابانهای شهر شور و شوق دیگری دارد و مردم برای عزاداری حضرت ابوالفضل العباس آماده می شن چه غوغایی به پا می شود ،بزرگ و کوچیک همه تلاش می کنن که این دسته عظیم برای حرمت خون شهدای کرب...
21 آبان 1392