ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان و بابا

دوستاي گلم مي يام

سلام و صد سلام به همه دوستاي وبلاگي عزيز و مهربونم : ببخشيد كه جواب كامنتهاتون رو نمي تونم تك تك بدم آخه سرعت اينترنت تو محل كارم پايينه و تو خونه هم فعلا اينترنت ندارم .الان هم دارم از سيستم همكارم براتون كامنت مي ذارم .آخه سيستم خودم داغون شده ،آخه مي دونه بايد حسابهاي مالي رو ببندم و حسابرس مي خواهيم داشته باشيم.هههههههههههههه از دوستاي گلم كه برامون كامنت گذاشتن تشكر مي كنم و براتون آرزوي موفقيت در اين سال جديد رو دارم. از مامان ضحا هم ممنونم كه اين عكس رو برامون فرستاده .بوس براي همه دوستاي گلم در اولين فرصت به تك تكتون سر مي زنم .با كلي خبر از عروسي و مسافرت و شيطنت هاي ملينا. ...
17 فروردين 1393

روز تولدت بهترین روز برای من و بابا

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد سالروز شکفتنت مبارک می‌خواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست تولدت مبارک دوستت دارم پرنسس ملینای من چه خوب شدکه به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای من شدی...عشق مامانی تولدت هزاران هزار بار مبارک. فوووووووت ..... فوووووووت ..... فووووووووت ... ...
28 اسفند 1392

عکسهای گلم مربوط به بهمن ماه

  سلام عزیزم ، آنیسا  و ملینا عروسی پسرعمه ام محمد       اینم کیک تولد عمه مریم که 5 بهمن ماه بود و دوره من که همه خونه ما مهمون بودن به همه خوش گذشت اینجا هم آماده شدیم و بریم خونه مامان زن عمو سمیه جون که پا گشا دعوتمون کرده بودن ژستات منو کشته       چشای معصومت رو قربون عزیز دل مامان   در حال تماشای حروف انگلیسی بودی که این عکسا رو گرفتم و حواست نبود             در حال تماشای این برنامه بودی   عاشق ...
1 اسفند 1392

خوشبختیم

سلام عشقم دو شب پیش وقتی بابا رفت سر کار ،من محکم گرفتی بغلت و با اون دستای ناز و کوچکت صورتم رو نوازش می کردی و با چشمان معصوم و پاکت تو چشام نگاه کردی و گفتی مامان من خیلی خوشبختم ،مگه نه مامان،بعد از کلی تعجبات و سر گیج رفتها پرسیدم آخه چطور می گی خوشبختی؟گفتی که اخه شما و بابا هادی همیشه پیشم هستین.وای منم محکم گرفتم تو بغلم و محکم فشارت دادم بعد دوباره گفتی مامان ما با هم خوشبختیم بله دخترم ما سه تا در کنار هم خوشبختیم و همیشه هم خدا رو شکر کردم به خاطر این که در کنار هم هستیم. خوب از این عشقولانه که در بیایم بیرون کمی از شیطنت هات بگم که دیروز برای بابا هادی داشتی تعریف می کردی و بابا به من گفت و منم دارم برات می ...
21 بهمن 1392

سرماااااااااااااااااااا

سلام دخترم برات بگم از این دو روز که خیلی خیلی هوا سرد شده و دیروز هم به خاطر هوای سرد کل مدارس تعطیل بود و اما شما هم اول صبح با باب هادی رفتی مهد و من و بابا هم سر کار .سر کار هم به قدری سرد بود که نگو.حتی برای کارهای اداری که باید به دارایی و هلال احمر می رفتم جون نداشتم ولی باید می رفتم .وقتی دستم رو به دستگیره ماشین می زدم می چسبید.خدایا تا به حال سرمای به سختی ندیده بودم.(فقط در دوران کودکی).  دیشبش تو فروشگاه یه عروسک سونیک دیدی و منم برات نخریدم همش تا خونه گفتی اگه دختر خوبی باشم برام می خری.منم گفتم نه نمی خرم اونقدر اسباب بازی داری که نصفش فقط تو کمد بایگانی شده .دیدی من برات نمی خرم اومدی خونه قربون صدقه بابا ر...
14 بهمن 1392

کلاس و مهد و...قهر و دعوا ...صحبت با خدا

همه چیز آرومه و شما هم مشغول کلاس زبان و مهدت هستی این ترم از کلاس زبانت رو با کتابهایadvencher(ادونچر) شروع کردیم آخه کتابهای tiny3a,b برای شما سخت بود که وقتی خودم اول کتابها رو دیدم کلی مکالمه داشت و ایام هفته و گفتن ساعت بود که احساس کردم که برات سنگینه با مشورت با مدیر موسسه ،گفتن که کتاب ادونچر را باهاشون کار می کنیم. کتاب خوبیه در کل در مورد خانواده و چیزهای پیرامون اطرافمون هستش .دخترم تو کلاس وقتی تیچر ازت می پرسه جواب رو تو دلت می گی وقتی می گه ملینا بلند بگو منم بشنوم می گی تو دلم دارم می گم دیگه .خودم بلدم .آره می دونم خودت بلدی ولی باید بلند جواب بدی. دیروز هم برات کیف پاپکو برای کتابهای زبانت گرفتم با سلیقه ...
9 بهمن 1392