ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان و بابا

و اما خبر خوش......

دخترم شب میلاد پیامبر اکرم(ص)،برای عمو مهدی رفتیم خواستگاری..... عمو مهدی خوشش اومده بود و ما هم برای آشنایی دو خانواده رفتیم .همه چیز خوب بود و الان هم عمو و سمیه جون عقد کردن .ان شالله که خوشبخت بشن.براشون خیلی خوشحالم .برای عمو مهدی خیلی خیلی خوشحالم.اخه خیلی پسره خوب و مهربونیه .خدا بهش هم یه خانم مهربون نصیب کرده . منم که شدم جاری بزرگه و از این حرفا . موقعی که عمو مهدی مجرد بود همیشه می گفتم عمو برات یه زن می خوایم بگیریم که همیشه تو آشپزخونه باشه و همش بشوره و بپزه و ... و منم دیگه جاری بزرگه هستم باید بشینم و همش دستور بدم.عمو مهدی هم می گفتم نه تو رو خدا گناه داره خودم به جاش کار می کنم. تو ا...
6 بهمن 1392

یه خبر خوش یه خبر بد

سلام دخترم یه روز صبح زمستانی رو با نام و یاد خدا شروع کردیم .امروز 92/10/30 هستش که تونستم وقت پیدا کنم کمی از روزهای گذشته برایت بنویسم. روز چهارشنبه عروسی عموی سوین (پسر عمه من ) آقا محمد بود که همه در حال تدارک عروسی و منم اون روز رو مرخصی گرفتم و با شما و خاله پری رفتیم آرایشگاه ،تا ساعت 4 تو آرایشگاه بودیم و کمی هم موهای شما رو درست کردم و برای رفتن به تالار آماده شدیم ،عروسی تالار تشزیفات بود .رسیدیم و تازه لباسهامون رو عوض کرده بودیم که دیدم عمه کبری با چشمان گریان داره به سمت مامان جون می یاد ،اولش گفتم حتما به خاطر شوهر عمه هستش که مریضه و ناراحته ،بعدش مامانم رو دیدیدم که چشاش پر از اشک شد،آره دخترم شوهر عمه ام (بابا بزرگ ...
30 دی 1392

عکسهای تولد زهرا جون 92/10/18

سلام دخملی خوشگلم اینم از عکسای تولد زهرا جون البته زهرا جون دوم دی تولدش بود که به خاطر ماه صفر تولدش رو تو 18 دی گرفتن.                     زهرا عزیزم تولدت مبارک   ...
21 دی 1392

من اومدم....

سلام دختر نازم عزیز دلم بالاخره با کلی تاخیر اومدم اما دست خالی از عکسای پست قبلی،آخه می دونی چیه ؟ عکسایی که تو برف و خونه باغ گرفته بودیم اصلا تو دوربین خودمون نبود ولی فکر کنم تو دوربین خاله ساراست .خاه سارا هم رفته مشهد ان شالله اومدش یه دوربین اون رو هم نگاه کنم اگه بود عکس می ذارم شرمنده دختر گلم دیگه حس و حال عکس تو این هوا نیستش و حوصله هم ندارم. خیلی وقت هم هست که از شیطنتهات و شیرین زبونیهات نگفتم ،هر روز که می گذره بزرگتر می شی و فهیم تر و شرین زبونتر،ولی یه چیزیت اصلا فرق نکرده اونم غذا خوردنته که عذاب این دنیا و اخرت رو بهم می دی و واقعا اذیت می شم.هم منو اذیت می کنی هم خودت رو.اما در بقیه مسائل واقعا ازت راض...
19 دی 1392

شیرین زبونیهای عسلم

سلام دختر شیرینم داشتم به این فکر می کردم که چقدر زود بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی.صبحها برای رفتن به مهد با من یا شاید هم زودتر از بیدار می شی و آماده می شیم و می برمت مهد.کلاس زبان هم خیلی خوب داره پیش می ره . چند روز پیش داشتی حرف می زدی که به یه کلمه رو اشتباه تلفظ کردی و بعد خندیدی و گفتی که وای باب سوتی دادم.من و بابا هادی تو کف سوتی بودیم که بابا پرسید که ملینا جونم شما می دونی که سوتی یعنی چی؟گفتی بله که می دونم یعنی اشتباه حرف زدم. امروز هم بابا از سرکار اومده و خواب بود که من داشتم بیدارش می کردم که بیدار شه غذا بخوره اومدی بهم می گی که نه بیدارش نکن .مگه نمی بینی خسته است و از سرکار اومده پاشو پاشو بر...
2 دی 1392

کم کم داری بد می شیا!!!!!!

  سلام عزیزم روز پنج شنبه ات بخیر باشه خوشگل مامان و بابا   اونقدر شیرین زبونی می کنی که نگو اونقدر حرف می زنی که بهت می گیم کلینا بسه چقدر حرف می زنی.اصلا حرف گوش نمی دی.تو این زمینه حرف زدن دست عمه مریم و خاله پرستو رو از پشت بستی اونا هم دیگه اعتزاف کردن که ملینا بیشتر از ما حرف می زنه   تازگیها هر چی می خوای انجام بدی ازم می پرسی مامان انجام بدم و من مخالفت کنم از شما اصرار از من مخالفت ،آخرش می گی مامان دیگه کم کم داری بد می شیا.که دیگه این اواخر می گی مامان دیگه واقعا بد شدیا .هیچی دیگه اینم از دخترم.     دوباره بعد از سه جلسه کلاس زبان نرفتن دیروز رفتیم .البته روز دوشنبه سر یه ...
21 آذر 1392

عکس های اولین برف 92/9/15

  روز 15 آذر ماه برف خوبی بارید و همه رو خوشحال کرد و بیشتر از همه این بچه ها بودن که ذوق کرده بودن ،ملینا هم یکی از این بچه ها بود که خیلی خوشحال بود وقتی حرف از برف بازی می شد چشاش برق می زد و سریع اماده می شد که برف بازی کنیم . روز پنج شنبه عصرش که برف می بارید ملینا خواب بود احساس کردم تب داره بیدارش کردم و کمی استامینوفن دادم و تو اون هوای برفی بابا هم به ماشین زنجیر چرخ زد تا ببریم پیش خانمه که گلوت رو همیشه نگاه می کنه به خاله سارا و عمو فرشید هم گفتیم اونا هم اومدن .خدایا چه برفی می بارید.واقعا باید شکر خدا رو کرد. بعد از اون هم دیگه دوست نداشتیم خونه برگردیم و از این هوا لذت نبریم عزم رو جزم کردیم و به رستوارن د...
17 آذر 1392