اندر احوالات خوشگلم در این روزا
سلام و صبح بخیر به دختر کوچولوی دوست داشتنی خودم دخترم اونقدر تنبل شدم که دیگه نگو کمتر از شیرین زبانیها و کارات می گم حالا سعی می کنم الان کمی بتونم جبران کنم اگه مغزم اجازه بده و تو ذهنم مونده باشه. روز پنج شنبه ،شام خونه دایی بابا هادی (دایی جواد )شام و حلیم دعوت بودیم اسم پسرش هم پویاست ،پویا الان دانشجو هستش و شما همیشه به اسم کوچک صداش می کنی و می گفتی می خوایم بریم خونه پویا ،مامان جون می دونی پویا کیه ؟مامان جون می گفت نه .شما می گفتی خوب دوست منه دیگه .آروم و قرار نداشتی خیلی خوشحال بودی که می خوایم بریم مهمونی آخه تو این مهمونی همه دوستات رو می دیدی.می گفتی خدای من همه می خوان بیان.شب تو مهمونی هم کلی زیون می ریخ...
نویسنده :
مامان
9:13



