ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان و بابا

دلیل تاخیر در نوشتن خاطرات دخملم

سلام خوشگل مامان از اوایل ماه رمضان تا الان فرصت نکرده بودم بیام تا از شرین زبونیهات و عکسات و کلاسات برات بگم .به قدر عکس و مطلب دارم که نگو و سعی می کنم تو این دو روز همه رو برات تو این دفتر خاطرات بنویسم .اول اینکه ببخش به خاطر کم کاریم تو نوشتن مطلب،آخه تو تیر ماه هم روزه بودم و وقتی از سرکار می رسیدم خسته و نای حرف زدن نداشتم و از طرفی هم اظهارنامه مالیاتی باید تا پایان تیر ارائه می کردم و مجمع هم داشتیم البته نه ی شرکت 4 الی 5 تا شرکت می بایست اظهارنامه می نوشتم .بعد هم که تدارک عروسی دایی محسن بود که خیلی سرم شلوغ شد.از 11 مرداد تا 17 مرداد همش جشن و عروسی بود که برای دایی گرفیتم تو پستهای بعدی همه رو برات توضیح می دم. ...
22 مرداد 1393

اولین روزهای ماه مبارک رمضان

سلام دختر گلم  امروز سومین روز از ماه مبارک رمضان هستش و منم سرکارم هستم و دارم ضعف می کنم  خدائیش خیلی سخته یهو 17 ساعت باید گشنه و تشنه بمونیم.اما می ارزه 11 ماه می خوریم حالا ی ماه هم زکات بدنمون رو بدیم.انشالله نماز و روزه های همه مورد قبول حق قرار بگیره. دیروز که روزه بودم به زور داشتی شکلات رو می کردی تو دهنم که بخور خوشمزه ست منم می گفتم نه عزیزم من روزه ام.با داد گفتی ای بابا همش هر چی می دم بخوری می گی روزه ام  روزه ام بسه دیگه .بخور بزرگ شو.  الان هم تو آکادمی زبان هستی که ساعت یک خودم می یام دنبالت .آخه وقتی خاله سهیلا می یاردت همش بهش می گی خاله تو رو خدا منو خونمون نبر می خوام بیام خون...
10 تير 1393

شیرین زبونی های مهربونم

سلام عزیز دل مامان مهربونم هر روز صبح ساعت 8 آماده می شیم و می ریم به سمت آکادمی زبان،خیلی بهت خوش می گذره هر روز با تیچر مریم هستی و همش در موردش حرف می زنی می گی که کی من مثه تیچر مریم می شم بزرگ بشم و مثه مریم جون حرف بزنم.منم می گم خوب اگه دوست داری مثه ایشون باشی باید به حرفاش گوش کنی تا یاد بگیری.همیشه تو خونه شعرهای انگلیسی یا مکالماتی که یاد گرفتی رو برای خودت تکرار می کنی و اونقدر می خونی که منم دیگه می دونم چی به چیه.تیچر مریم جون دست گلت درد نکنه. دیروز هم که عصر داشتیم می رفتیم کلاس زبان ،تو مسیرمون یه ماشین پلیس دیدی و می گی که مامان police officer  رو ببین چه ماشین خوشگلی داره beutiful هستش ماشینش هم که ش...
28 خرداد 1393

دختر گلم در شبکه اشراق (برنامه شاپرک)

سلام دلبندم دیروز که بردمت مهد زبان،خانم محمدی بعدش تماس گرفت که ملینا و 4 تا از دوستاش می خوان برن صدا و سیما ساعت 4 بعداز ظهر جلوی صدا و سیما باشین .منم قبول کردم و چون می دونستم که باید برای صدا و سیما باید روسری و لباس پوشیده داشته باشی خاله پرستو برات یه روسری خوشگل خرید.بعد از ناهار آماده شدیم و به سمت صدا و سیما رفتیم تا خونمون هم که فاصله ای نبود همش 5 دقیقه راه بود.خیلی دوست داشتی که بری صدا و سیما ،وقتی رسیدیم تارا هم اومده وبد و منتظر شدیم و مادرهایی که نمی دونستن بچه هاشون باید حجاب داشته باشن نگران بودن ولی داخل بهشون روسری و هد داده بودن،اما به ملینا گفتن که هیچ نیازی هم به روسری نداره چون هنوز کوچولو هستی .البته خ...
25 خرداد 1393

دخترم

    وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی، نگو خدا با من قهر است. او به تمام کائنات فرمان سکوت داده، تا حرف دل تو را بشنود. پس حرف دلت را بگو.... ...
22 خرداد 1393

زیارت حرم حضرت معصومه

سلام دختر گلم صبح زیبایت بخیر باشه هفته پیش برای کار ادارمون باید به ساوه می رفتم و مشکلی را که در دارایی ساوه و اراک و تهران داشتیم و نمی دونستیم منشاش کدومه و هر کدوم از اینا می گفتن به فلان جا مربوط می شه ،تصمیم بر این شد که برم و منشا رو پیدا کنم که دارن بیچارمون می کنن.با بابا هادی صحبت کردم که اگه برم ساوه برام سخته و تنهایی نمی تونم .بابا هادی هم گفتش که با هم می ریم و از اونجا هم یه سر می ریم برای زیارت .کلی خوشحال شدم.روز سه شنبه93/3/20 صبح ساعت 6 به سمت ساوه حرکت کردیم ،شما هم خیلی خوشحال بودی و می گفتی آخ جون داریم می ریم مسافرت دور که دیگه بر نگردیم (خیلی دور که زیاد طول بکشه برگردیم)این نتیجه ده روز مساف...
22 خرداد 1393