من و دخترم
سلام نازم
دوباره جمعه رسید و دخترم کلی خوشحال.اما این بار بابا هادی نبود و من و تو تنها بودیم و صبح که از خواب بیدار شدی برات نیمرو درست کرده بودم ،با میل خوردی و منم کلی ذوق زده شدم.
بعد صبحونه چون برنامه خاصی تلویزیون نداشت برنامه عمو پورنگ رو برات گذاشتم و نگاه کردی ،دخترم روزی 100بار هم نگاه کنی بازهم ذوق می کنی و تازه اکثر جملات عمو پورنگو باهاش تکرار می کنی .منم که در حال تمیز کزدن خونه بودم هیچ اذیتی نکردی و فقط با تماشای برنامه عمو پورنگ خودتو مشغول کرده بودی که یه دفعه گفتی مامانی بع بعی نیست واااای. ![]()
تازه یادت افتاده بود که دیروز عصر برات یه بع بعی خریده بودم بعد دستمو کشیدی و بردی تو اتاقت و بع بعی رو برداشتی و گرفتی بغلت .چقدر خوشحال بودی بع بعی رو که روشن می کردی و راه می رفت تو هم پشت سرش ادای بع بعی رو در می آوردی و می رفتی . اگه هم سمت بخا ری می رفت داد می زدی و می گفتی نه نه جیزه جیزه بیا بیا. می رفتی و پشت مبل غایم می شدی و می گفتی مامان ملینا نیست .منم دنبالت می گشتم و می گفت ملینا کجایی؟بعد می یومدی بیرون و می گفتی ایناها.قربونت برم که اصلاً مامانو اذیت نکردی .تا شب هم واسه خودت بازی می کردی .
تازه داشتم برا شام بادمجون سرخ می کردم که پرسیدی این چیه ؟گفتم بادمجون .یه دونه دادم بخوری اولش نخوردی ولی یه ذره بعد خودت گفتی:باجنو مامانی باجنو . که کلی هم واسه کلمه بادمجون گفتنت تنهایی خندیدم.فدای حرف زدنت برم مامان جون .



من و دخترم
