ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

عسل مامان و بابا

عکسهای خوشگل خانم در مناسبتهای مختلف

  قربون خنده های شیرینت بشم مننن     والا جون و دخمل نازم این لباست خیلی کوچیک شده ولی به اصرار خودت پوشیدی و گفتی ازم عکس بگیر هنرنماییهای دخترم تو اتاق خاله پرستو در حال رفتن به شهربازی روز جهانی کودک این قند شکن هم جز صنایع دستی شهرمون که نزدیک شهربازی هستش عاشق این عکستم دخترم دوست داشتی صورتت رو نقاشی کنن و خیلی هم خوشت اومد پروانه نازنازی من   روز بله برون دایی محسن ای جونم قربون خنده هات بشه مامان زهرا ...
16 آبان 1391

جشن نامزدی دایی محسن

    سلام گلم   صبح روز سه شنبه ات بخیر باشه گلم، شروع این هفته برامون خیلی خوش یوم بود آخه روز شنبه جشن نامزدی دایی محسن بود که از روز بله برون تا روز شنبه دنبال کارهای جشن بودیم و با برگزاری این جشن خستگی از تن همه در اومد.خیلی بهمون خوش گذشت .     قبل از اینکه به سالن بریم شما سهیلا جون رو تو لباس عروس دیدی و کلی خوشحال شدی و می گفتی عروس اومده . بعد هم اینکه تو سالن به محض ورود خوابت گرفت و تو اتاق عقد هم نیومدی اما به اصرار من عمه مریم بیدارت کرد و برای دادن کادو عقد اومدی بغلم اما پشت به دوربین بودی و بد خلقی می کردی ،دست عمه مریم درد نکنه که همش مراقب تو بو...
9 آبان 1391

دخترم دیگه بزرگ شده

سلام خوشگلم این روزها خیلی احساس می کنم که بزرگ شدی وقتی باهات حرف می زنم خیلی خوب به حرفام گوش می دی و در آخر هم اگه نصیحت باشه می گی چشم و اگه دعوا باشه بازم می گی چشم دیگه این کا رو نمی کنم . بعد از بازی با اسباب بازیهات ،جمعشون می کنی و می ذاری تو اتاقت و می گی ببین مامانی من اتاقم مرتبه.یه روز که بابا از تخت بلند شد و رو تختی رو مرتب نکرد به بابا هادی گفتی تختت رو مرتب کن ببین تخت من مرتبه . کمی هم از نظر غذا خوردن بهتر شدی و غذا می خوری اونم نه با قاشق با دستت ولی راضیم و اعتراضی هم نمی کنم .هر طور راحتی بخور . قبلا به خاطر هر چیزی بهونه گیری می کردی و الان خیلی خیلی خوب شدی و دیگه نه از بهونه گیری خبری هست نه...
1 آبان 1391

بله برون دایی محسن

دایی محسن هم پس از کلی مخالفت در مورد عروسی و اینکه نمی خواد زن بگیره و دوست داره مجرد باشه .بالاخره تسلیم مامان و بابا شد و دیروز هم بله برونش بود و یه عروس خوشگل و ناز هم نصیبش شد .امیدوارم که خوشبخت بشن و در کنار هم خوش و خرم باشن . ملینای گلم دیروز که سهیلا جون رو دیدی می گی که عروس رو دیدم رفتی بغل سهیلا جون و دیگه ول کن نبودی .کمی هم سرما خوردگی داشتی اما اصلا اذیتم نکردی .جزییات بعدا با عکس گفته خواهد شد .فعلا بای که خیلی کار دارم . تازه با مرخصی دیروزم موافقت نشده و برام غیبت زدن .به جهنم فدای سر عروس و داماد گلمون ...
24 مهر 1391

عمه مریم از کربلا اومد

سلام عزیزم صبحت بخیر روز پنج شنبه صبح ساعت ٦مامان معصومه و بابا ناصر و عمو مهدی و عمه مریم از کربلا اومدن و چون من سر کار بودم سر ظهر رفتیم خونشون و راستش رو بخوای دلم برای همشون تنگ شده بود وقتی عمه مریم رو بغل کردم خیلی اروم شدم .ناهار رو خوردیم و بعدش اومدیم خونه شما کمی استراحت کردی و دوباره آماده شدیم و رفتیم خونه مامان معصومه که خاله های بابا هادی و دختر خاله هاش هم بودن و کلی بهمون خوش گذشت در ضمن سوغاتی هامون رو هم گرفتیم .دست همگی درد نکنه که به هر مسافرتی چه زیارتی چه سیاحتی باشه برای هممون سوغاتی می یارن . صبح روز جمعه هم بابا هادی زودتر رفت که قرار بود گوسفند قربونی کنند و من و شما هم خونه موندیم تا خونه رو تمیز کن...
22 مهر 1391

روز میلاد بابا هادی گل

     در ستاره بارانِ ميلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن ميلادت را به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای " ما " آبیست همسر مهربونم : خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا تولدت مبارک   ...
19 مهر 1391

داستان پندآموز در مورد مداد و زندگی

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی...
17 مهر 1391