ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

شهادت امام جواد الائمه

  اي شيعه بزن ناله و فرياد امشب از غربت آن غريب کن ياد امشب مسموم شد از زهر، جواد بن رضا در حجره ي در بسته ي بغداد امشب ابن الرضا به حجره غريبانه جان سپرد او شمع جمع بود و چو پروانه جان سپرد مسموم شد ز زهر جگر سوز اُمّ فضل از روي شوق در ره جانانه جان سپرد ...
5 آبان 1390

شیرین زبونی ها

  سلام خوشگلم تازگیها داری کلمات را به هم می چسبونی و جمله می خوای بگی       بابا کجاست: سرکا(سر کار)      جورابتو پیدا کن: پیدا نیس     دستمو می گیری: می گی بیا لالا بکن     اسباب بازیتو تو لباست قایم می کنی و می گی مامان نیست،کجاست؟اینا      موقع خوردن ماکارونی: ماکاونی می کورم(ماکارونی می خورم)   دخترم عاشقتم ...
1 آبان 1390

کودک و خدا

  کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور بود که کودک را دید. کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت: "مواظب خودت باش." کودک رو به زن کرد و گفت: "ببخشید خانوم شما خدا هستید؟" زن گفت: "نه من یکی از بندگان خدا هستم." کودک گفت : "میدانستم با او نسبتی دارید."     ...
1 آبان 1390

خبر مهمممم

    ملینا جون همین الان خاله ملیحه بهم زنگ زد و گفت که دختر خاله سمیه نی نی داره ،هیچ چیزی به این مهمی امروز منو خوشحال نکرد.نی نی جان به جمع نی نی ها خوش امدی   ...
28 مهر 1390

دخترم در اداره

    صبح که ساعت 6:40 از خواب بیدار شدم خواستم آروم بلند شم که شما بخوابین و منم یه ذره به کارام برسم.دیدم جلوتر از من از تخت اومدی پایین و می گی ساام . بله دوباره کارام موند،ولی چون دیروز بهت قول داده بودم که پیشت بمونم ،تصمیم گرفتم با خودم ببرمت سرکار. صبحونتو خوردی و لباسهاتو پوشوندم و داروها تم دادم و برای رفتن به اداره آماده شدیم.تو اداره هم که با مامان رها بازی می کردی و خاله رو اذیت می کردی .همش هم دوست داشتی از پله ها بری پایین .تا ساعت 13 تو اداره بودیم و شیطنت هات باعث شد که مرخصی ساعتی بگیرم و بریم خونه.از همین جا از خاله (مامان رها )تشکر می کنم . وقتی هم که رسیدیم خونه نهارتو خوردی و خوابیدی . ...
28 مهر 1390

ملینا و عفونت گوش

  سلام عزیز دلم دختر گلم ، صبح که بردم خونه مامان جون حالت خوب بود فقط آب ریزش بینی داشتی . مامان جون می گفت ملینا جون بعد از صبحونه خوابش برد اما به یک ساعت نکشیده بیدار شد و دائم گریه می کرد. مامان جون بهم زنگ زد و گفت یه ریز داره گریه می کنه و اصلاً چیزی هم نمی خوره . اما گفت سعی می کنم ارومش کنم غافل از اینکه خانمی گوشش عوفنت کرده از سر کار که برگشتم همچنان گریه می کردی حتی شیر هم می دادم می گفتی :نه نه نه دستت هم همش به سمت گوشت بود که بردمت پیش دکترت، دکتر که با حوصله تمام معاینت کرد (جیغ و گریه داشتی)  گفت : گوشش عفونت داره ،که برات شربت سفکسیم رو تجویز کرد و برای دردت هم استامینوفن. بعد از ...
28 مهر 1390