ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

عسل مامان و بابا

محرم آمد

  ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند!  و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای!  ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی،  قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی.  دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. و سلام بر حسین!  که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. محرم آمد... محرم آمد تا بار دیگر هفتاد و دو آیه سرخ را بر صحیفه دل هایمان نازل کند و هفتاد و دو کهکشان را د...
6 آذر 1390

بدون عنوان

سلام ریزه میزه مامان دختر گلم ، تازگیها سرم خیلی شلوغ شده و نمی تونم به وبت سر بزنم و خاطراتت رو بنویسم ولی الان سعی می کنم تمام اتفاقاتی که تو اینچند روز افتاد برات بگم .باشه عزیزم .  پنج شنبه که مامان جون و خاله پااستو و خاله پری و امیر آقا می خواستن برن مشهد دوست داشتم ما هم می رفتیم ولی به خاطر کار نتونستیم اما ان شالله سال بعد میریم. سال پیش آبان ماه که 8 ماهه بودی رفتیم و اصلاً اذیت نشدم . خیلی هم بهمون خوش گذشت ولی امسال قسمت نبود که بریم. نازگلم ؛ پنج شنبه پیش بابا هادی موندی تا من از سر کار بیام .(پنج شنبه بابا هادی تعطیل بود). دایی محسن و بابا جون هم که تنها بودند.البته بابا جون ساعت 7 صبح روز جمعه&nb...
6 آذر 1390

حمام و حوله و ...

  سلام دردونه مامان   خدا رو شکر حالت خیلی خوب شده و دیگه سرفه هم نمی کنی فدات بشم عزیزم . یکشنبه که مامان معصومه و بابا ناصر جون تهران رفته بودند ما هم رفتیم خونشون تا عمه مریم و عمو مهدی تنها نباشند. برای شب نشینی هم دایی محسن و خاله پرستو هم اومدن و تو برای خودت بازی می کردی و دستمال کاغذی که پشت سرت بود و عقب عقب که آومدی به دستمال کاغذی خوردی و برگشتی و گفتی وای دسمال کاغذی ترسیدم بعد می خندیدی. ما هم از خنده داشتیم منفجر می شدیم . شب خوبی بود خوش گذشت.تو هم که اصلاً دوست نداشتی بخوابی ولی بعد از کلی ورجه وورجه خوابت برد. دوشنبه صبح هم خونه مامان جون رفتی و مامان جون می گفت میر ...
4 آذر 1390

ملینا در 20ماهگی:

  قد:80 سانتی متر وزن: 9و 300 گرم (خسته نباشی) دندون: 9 عدد ،دوتا از آسیاب ها هم در حال شکفتن هستند.که لثه ها ورم کرده و قرمز شده شمارش اعداد : تا 10 (١-٢-٣-٤-٥-٦-٧-٩-١٠)٨نداریم کلمات :خوب تلفظ می شه جملات: کلمات به زور به هم چسبده می شه و جمله تشکیل می شه .مثلاً :ملینا آب می خواد،ملینا شیر می کوره(می خوره)،دستمال کاغذی ترسیدم( پاش به جعبه دستمال کاغذی خورده بود)   قربون بلبل زبونیت عسلم ...
4 آذر 1390

ملینا و دکتر

  ملینا جون کمی سرفه می کردی ترسیدم که نکنه مثل دفعه پیش بزنه گوش ات عفونت کنه به خاطر همین داشتم برای رفتن به دکتر آماده ات می کردم و بهت می گفتم بریم دکتر ،آقا دکتر خوبه ملینا رو دوست داره.ولی تو اصلاً دوست نداشتی بریم. هر موقع اسم دکتر رو می آورم دستتو به سمت گوش ات می بری و می گی آقا دترگوش (یعنی گوشمو معاینه می کنه).عصر با بابا هادی رفتیم مطب دکتر, بچه های که می رفتن داخل گریه می کردن تو هم گوش می دادی و می گفتی :ایریه می کنه(گریه می کنه). نوبت تو که شد وقتی وارد مطب شدیم به دکترت سلام دادی؛سلااام ؛آقای دکتر همچین خوشش اومد که از جاش بلند شد و اومد به طرفت .اما دیدم که لبات آویزون شد و شروع به گر...
4 آذر 1390

شیرین زبونیهای ناز گلم

       دخترم شیرین زبون شده جملاتو می گه و با شیرین زبونی هاش دلمو می بره .   شب ها موقع خواب به مامان و باباش می گه :شب بیخیر دیگه شیر نمی خوره می گه : می می اووخو شده (قیافه درهم می ره) بابا وقتی اخم می کنه می گه: بابا عاصابانیه (عصبانیه) به کتاب ببین و یادبگیر می گه:یاد دی دی به عمو فردوس می گه :عامو فیدوس وقتی کسی در  رو می زنه می گه : کی بود با خودش حرف می زنه و می گه : کجا بود ،امیر بود جوراباشو قایم می کنه می گه :پیدا نیست ،یعنی شما هم پیدا نکنین. به ماهی ها غذا می ده و می گه :ماهی بوکور(بخور) وقتی پارک می ...
4 آذر 1390