ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

در هم و برهم

  سلام عسلم  امروز بالاخره تونستم وقت کنم تا کمی از روزهای گذشته برات بنویسم آخه تو این هفته سرم خیلی شلوغ بود هم محل کارم هم تو خونه ، البته چون نزدیک عروسی سمیرا جون (دختر دایی بابا )بودیم و من مشغول خرید لباس و آرایشگاه و ...بودم نمی تونستم وقت کنم و به وب سر بزنم اما خاطرات این چند روز رو برات       می نویسم تا بدونی تو این چند روز چه شیطنت هایی کردی . صبح شنبه طبق معمول خونه مامان جون بردمت و پیش مامان جون بودی و مامان جون می گفت دخترمون خیلی نازه و منو اذیت نکرده و فقط با اسباب بازیهاش مشغول بوده و با خودش حرف می زنه و تنهایی با خودش قایم موشک بازی می کنه .مثلاً پشت مبل قایم ...
2 آذر 1390

عید غدیر

      خورشـیـد شکـفـته در غدیر است علی بـاران بـهــار در کویــر است عـلی بر مسند عاشقی شهی بی همتاست بر ملک محمدی امیر است علی عید غدیر خم مبارک .   فرزندان علی، امروز تنها وارث غدیر حضرت مهدی (علیه السلام) است.پس بیایید برای ظهورش دعا کنیم.     ...
24 آبان 1390

نتیجه اول از شیر گرفتن

  الان چهار روز می شه که شیر نخوردی وقتی ازت می پرسم می می شیر می خوری جواب می دی نه نه . مرحله دوم هم جواب داد بدون هیچ اذیتی . فقط الان خودم احساس بدی دارم ،موقعی که بهت شیر می دادم احسا س خوبی داشتم و وقتی بغلم می یومدی و می می شیر می خوردی آرامش بیشتری داشتم و موقع خوردن هم باهات حرف می زدم و تو هم جوابم با سر می دادی و می خندیدی ولی الان دیگه نمی شه...حس بدی خوشم نمی یاد. تازه دخترم خیلی با حیا بودی هر دفعه می خواستی پیش مهمون شیر بخوری می یومدی و دستم می گرفتی و می بردی اتاق خواب و بعد می می می خواستی.     دوره شیر دهی دوران خوبی هست. مامان جون خیلی می ترسیدم ...
18 آبان 1390

عید قربان

  سلام عزیز دلم   روز عید قربان ، قرار بود بریم خونه مامان معصومه ،ساعت 10صبح از خواب بیدار شدی و صبحونتو خوردی و مشغول تماشای تلویزیون شدی و منم به کارام رسیدم و کمی هم سرما خوردگی داشتی و آب بینی ات راه افتاده بود ،لباساتو پوشوندمو و برای رفتن آمادت کردم و هوا هم خیلی سرد شده بود و کاپشنتو و دستکشتو که برای اولین بار می پوشوندم تعجب می کردی و می گفتی : دستش ، ناهارو خونه مامان معصومه رفتیم و طبق معمول همه برا دیدن شما تو راه پله جمع شده بودن و برا گرفتن تو از بغلم به هم دیگه می گفتن من می خوام بگیرم. هیچی دیگه عمه مریم جون موفق شد شما رو بغل بگیره . تو هم با دیدن سارا وعمه جون...
18 آبان 1390

مکالمه کودک و خدا

  چند روز پیش یه نوشته ای رو خوندم خوشم اومد برا شما هم می ذارم خیلی خوبه حتماً‌بخونید. الو … الو… سلام   کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  پس چرا کسی جواب نمیده؟     یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …  هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  فرش...
15 آبان 1390

عید قربان

  عيد قربان ، جشن رهايي ازاسارت نفس وشکوفايي ايمان ويقين ،عيدسرسپردگي وبندگي عيدنزديک شدن دلها به قرب الهي برهمه مسلمانان مبارک باد . دخترم عید قربان بر شما و همه بچه های نی نی وبلاگی مبارک باد. ...
15 آبان 1390