ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

عسل مامان و بابا

شیرین زبونیهای دخملم

سلام عشق مامان و بابا: الان که دارم این پست را برایت می نویسم در خواب ناز هستی و تو رویای خودت . عمر مامان و بابا به قدری زبون می ریزی که نگو و نپرس در مقابل بعضی حرفهات کم می یاریم. البته هر چیزی رو سر جاش جواب می دی و معلومه که خخیلی خوب همه چیز رو درک می کنی. تا جایی که یادم بیاد برات می نویسم که چقدر شیرین زبونی می کنی. یه روز که برای کاری رفته بودم بیرون و تو رو هم خونه تارا و طاها گذاشتم تا باهاشون بازی کنی،دیگه ساعت 8شب شده بود اومدم دنبالت و همین که سوار شدی به ماشین پرسیدم دخترم خوش گذشت گفتی بله خیلی خوش گذشت فقط تارا خیلی گریه می کرد.دلیلش رو پرسیدم و گفتم چرا ؟ گفتی که آخه همش بهش می گفتم من ...
26 مهر 1392

عید قربان

    دل سفـــر کن در منا و عید قـــــربان را ببین چشــــمه‌های نــــور و شـــــور آن بیابان را ببین سفــره‌ی مهمانی خاص خـــدا گـــردیده باز لاله‌ی لبخند و اشـــک شــــــوق مهمان را ببین دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر شیطان بزن هم شکستِ نفس را، هم مرگ شیطان را ببین گـــریه و اشـــک و دعــا و توبــــه و تهلیل را رحمت و لطف و عطا و عفــــو و غفـــران را ببین روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشـــــم سر چشــــم دل بگشــا جمــال حی سبحان را ببین   پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) فرم...
24 مهر 1392

بدون عنوان

              آموزش زبان انگلیسی که الان ترم سه رو داری می خونی امیدوارم موفق باشی گلم لباس پاییزه هات کوچیک شده بود فعلا این سه تا رو برات خریدم   این به نیت ماه محرم خریدم .   اینم چند تا نمونه کار دختر گلم که علاقه زیادی داره به این بازی فکری                             این کارها تو سه تا کتابه که منم گلچیناشو برات گذاشتم .موفق ب...
17 مهر 1392

شروع مهد و کلاس زبان و خوابهای ناآرام عسلم

       سلام نازگلم       دخترم عزیزم ،این روزا هم سرم شلوغه هم اینکه خیلی کم حوصله شدم و کمتر برایت می نویسم و حتی عکسهایی هم که گرفتم انگشت شمار ند.آخه تو شرکت که سرم شلوغه و تازگیها هم محل کارم رو عوض کردم و به خونه هم نزدیکتر شدم .و هنوز هم اینترنت رو وصل نکردن از طرفی هم تو خونه تا لپ تاپ باز می شه و می بینی که دارم کار می کنم بهم می گی آی شیطون بلا تنهایی داری بازی می کنی .بده به من منم کار کنم .هیچی دیگه نمی تونم بنویسم . کلاس زبان هم شروع شده و فردا دومین جلسه اش هستش .دیروز که جلسه اول بود رفتیم و رفتی تو کلاس نشستی و بعد تیچر که اومد تو کلاس .(آخه این ترم تیچ...
2 مهر 1392

دید و بازدید

سلام دخترم نازم دیروز صبح که بردمت پیش مامان جون تا ساعت 11 خواب بودی و منم ساعت 1:30مرخصی گرفتم و اومدم خونه،از اونجایی که عمه جون بابا هادی و دختر عمه هاش از مشهد اومدن خونه بابا جون کمتر بهشون سر زدیم ،حالا منم مذخصی گرفتم که کمی باهشون باشم .بعد از اینکه آماده شدیم برای ناهار رفتیم خونه مامان جون و کلی به شما خوش گذشت آخه مه گل و مهدیار هم بودن و مه گل خیلی خوب بازی می کردی و حواست هم بهش بود و مهدیار هم که دو ماهه بود و می گفتی نمی تونم بغلم کنم خیلی کوچیکه.تا ساعت 5 شما وروجک مشغول بازی بودی و منم با مهسا و سمیرا و عمه مریم مشغول صحبت .ساعت 5 هم که کلاس زبان داشتی ،با عمه مریم وسمیرا جون رفتیم و شما به کلاست رسیدی و منم س...
19 شهريور 1392

روزت مبارک نازنین دخترم

  تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . . دخترم روزت مبارک   ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم   بزرگترین سرمایه دختر و زن مسلمان « حیا » است که ثمره آن، مهار ش...
16 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام ملینای گلم  عزیزم این روزا به قدری شلوغ و شیطون شدی که حد نداره،حرفهایی می زنی که واقعا باعث تعجبمون می شه .بهونه گیری می کنی وقتی من سر کار هستم و شما خونه ای همش به مامان جون می گی من می رم بیرون یا خونه عمه مریم. از مهر دیگه بازم می ری مهد و امیدوارم مربیت همون سهیلا جون باشه آخه باهاش راحتی و نحوه مراقبت و اموزشش واقعا عالیه .از طرفی هم همدیگرو خیلی دوست دارین. چندشب پیش هم رفتیم خونه عمو منصوری آخه خدا بهشون یه نی نی ناز و خوشگل داده اسمش هم بهراده .عکسشو برات می ذارم ،تمام وسایل بازیه بهراد رو اوردی و برای خودت بازی کردی و کلی خوشحالی در کردی. یه روز هم امیر و پری جون خونه مامان بودن که از شون می پر...
5 شهريور 1392

خواسته های وروجک!!!!!

سلام عزیز دلم مهربونم یه دفعه یادم افتاد که الان 3 روزه که همش ازمون یه چیزی نه 4 تا چیز می خوای که نگووووو  بذار از اول توضیح بدم چند شب پیش من زودتر خوابیدم آخه سرم خیلی درد می کرد و شما و بابا هادی بیدار بودین ،تا ساعت 1/5 نصف شب با هم بودین .بابا هادی تعریف می کنه که خانم خانم نصف شب بهم می گه: ملینا :بابا هادی برام تبلت بخر بابا هادی: ملینا :تو رو خدا بابا هادی :نه دخترم نمی شه ملینا: اخه من می خوام می خوام بابا هادی :آخه هنوز برات زوده ملینا با عصبانیت " من می خوام  حالا دیگه نمی دونم با چه ترفندی خوابوندتت.بعدش هم من ظهر از سرکار اومدم بهم میگی: ...
27 مرداد 1392