ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

صبح زیبا بهاری با ملینا جون

 سلام عزیزم امروز صبح به هوای دیدن برنامه کودک سفید برفی زود از خواب بیدار شدی ولی از بد شانسی نشد ببینی.من خودم هم این برنامه کودک رو دوست دارم کمی سر پا بهت نون و پنیر دادم خوردی و برای رفتن به مهد اماده شدی .چند روز هم هست که بهت قول دادم برای دوچرخه سواری ببرمت بیرون ولی همش من بدقولی کردم .که دیروز عصر به بابا هادی زنگ زدی که بابا یادمون رفتیم بریم دوچرخه سواری زود بیا.بابا هم گفت من نمی تونم بذار برای فردا که بهش گفتی پس شما نیا منو مامان زهرا می ریم.که بازم من قول امروز رو دادم .موقع خواب هم بابا هادی بهت گفته بود که یادم بنداز که فردا ببرمت دوچرخه سواری ،بهش گفتی که اخه بابا من یادم می ره .ولی مطمن باش امروز بعد از دندا...
3 ارديبهشت 1392

روز جمعه در شیرین سو و حال و هوای ملینا

سلام عزیزم   روز جمعه قرار شد با خاله زهرا و عمو منصوری بریم طارم و در کنار هم از هوای پاک و طبیعت سرسبز نهایت اسفاده رو بکنیم .صبح ساعت 9 به سمت طارم حرکت کردیم از سمت سد تهم رفتیم که کمی مسیر کوتاه تر می شد.وقتی وارد پیچ های جاده شدیم هوای مه آلود همه جا رو گرفته بود حتی به زور می شد جلوی ماشین رو ببینی و کلا ً دره ها تو مه بودن منظره قشنگی بود .تو هم اولین بار بود که مه می دیدی و همش داشتی نگاه می کردی .هواش هم خیلی سرد بود ولی امیدوار بودیم که طارم هواش گرمه .بعد از عبور از مه ها به طارم رسیدیم برای صبحانه به سمت شیت رفتیم که وای منظره های زیبای طبیعت که همش می گفتم وای چقدر خوشگله.کنار رودخانه نشستیم و صبحونه رو خورد...
2 ارديبهشت 1392

شیرین زبونیهای گلم

  سلام عزیزم صبحت بخیر اول اینکه بعد از عید،صبحها خودم مهد می برمت و صبح ساعت 8 تو مهد حاضری .اراده قوی مامان رو دیدی. هر چند کمی برات سخته ولی باید عادت کنی عزیزم.هر روز صبح که بیدارت می کنم اولش می گی اخه خوابم می یاد وقتی باهات حرف می زنم و قربون صدقه ات می رم بیدار می شی و برای رفتن به مهد حاضر هستی.قربون نگاه معصومت برم که پا به پای من می یای. چند روز پیش داشتم کفشهاتو می پوشوندم که ببرمت بیرون .دیدم کفشهای سفیدت رو برداشتی و می خوای بپوشی بهت گفتم که دخترم اونا برات کوچیک شده این مشکی ها رو بپوش .گفتی چرا گفتم که آخه تو بزرگ شدی .بعد از کمی فکر کردن گفتی خوب مامان پس تو یه آبجی کوچولو بیار تا اون این کفشها رو...
28 فروردين 1392

تسلیت شهادت حضرت فاطمه زهرا

  شاعر زنجانی در قطعه‌ای " بهار فاطمي " را نويد داد این شاعر زنجانی در سروده‌ خود آورده است: شیــعیان عید آمده، آغاز شد سالی دِگر می‌دهم از هفت سینِ سفره ی زهرا خبر سین اوّل، سینِ سُفره ، سُفره ای ازجنس غم در کنارش مادری بنشسته چون با قدِّ خَم سین دوم، در میانِ کوچه ها، سیلی شده رنگِ رُخـــــــسارِگُلِ مولا علی نیلی شده سین سوم، ساقه ای بشکسته با دستِ تَبر باغبان تنهای تنــــها، غنچه هایش، دیده تَر سین چارم، سوخته از کینه باب جبـــــــرئیل پس چرا گلشن نشد این بار، آتش بر خلیل؟ سین پنجم، سینه ای مجروح و پُر دَرد و حزین سین شش، پشتِ در و دیوار شد سِقطِ جنین ...
24 فروردين 1392

عید سال 92

    سلام عزیز دلم اومیدوارم با اومدن فصل بهار دلت هم بهاری باشه و لبت خندون .خوشگلم دردانه ام اومدم بهت از لحظه سال تحویل نه ببخشید از روز بعد از تولدت برات بنویسم: اول اینکه روز قبل از تولدت از طرف مهدت براتون جشن بهار گرته بودن که همه مامانا و بابا ها دعوت بودن تو تالار غزال بود که ما هم به اتفاق بابا هادی و عمه مریم به این جشن رفتیم وای همه چیز عالی بود خاله بهار اومده بود با عمو فیروز که ننه سرما رو بگن بیا برو که خاله بهار داره می یاد بهت خیلی خوش گذشت از مدیریت مهدت خانم قرخلو هم خیلی تشکر و قدردانی می کنم واقعا زحمت کشیده بود همچین از مربی عزیزت سهیلا جون که خیلی هم دوستت داره .اینم از عکسای اون روز تازه لب...
22 فروردين 1392

تبریک تولد

  تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم       امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .   ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک . . . ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک . . .       ه...
27 اسفند 1391

اونقدر خونه مامان معصومه شلوغ کردم

سلام دخترم صبحت بخیر عزیزم،دیروز که از سرکار اومدم دیدم مشغول بازی هستی ،مامان جون ناهار رو آماده کرد ناهار هم ماکارونی بود از اونجایی که ماکارونی خیلی دوست داری خوب خوردی و سیب زمینی هاش هم که قبلا خورده بودی.بعد ناهار هم دیگه بردم بخوابونمت تا خودم به کارهای خونه تکونی برسم اولش می گفتی نه خوابم نمی یاد وقتی سرت رو بالش اومد هیچ نفهمیدی کی خوابیدی ،منم از فرصت استفاده کردم و کارام رو انجام دادم .ساعت 6:30عصر بود که بیدار شده بودی و آماده کردمت و بابا هادی هم اومد تا باهم بریم بیرون برای تعویض کفشهایی که برات خریده بودم آخه قبلیه کمی برات تنگ بود چون خودت رو نبرده بودم ولی اینبار خودت رو هم بردم که کفشی که به پات می شه انتخاب کنم ....
15 اسفند 1391

عزیز دلم در مهمونی نوا

سلام خوشگل خانم ؛شنگول خانم     دختر گلم روز جمعه صبح ساعت 9:30 از خواب بیدار شدی و مامان جون هم زنگ زد گفت صبحونه بریم خونه شون .آخه برا صبحونه کله پاچه داشتن .اولش نمی خوردی و همش می گفتی بوی ببعی می ده از دست تو وروجک ،حس بویایت خیلی قویه بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.اما بعدش ّآب کله پاچه رو خوردی و کمی هم از گوشتش .سوین هم با مامان و باباش مهمون مامان جون بودن که با سوین مشغول بازی شدین و خدا رو شکر اصلا با هم دعوا نکردین و کلی هم فندق خوردین و بازی و شادی .بعد ناهار هم خاله پری اومد دنبالت تا برین تولد نوا .نوا دختر دوست خاله پری هستش که اولین بار بود می دیدیش .البته خاله نوا (سمیه جون)هم با من تو دوره دبی...
12 اسفند 1391