ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

عکسای گلم تو فضای سبز نزدیکه خونه مامان معصومه جون

  سلام خوشگلم امروز عصر برای گرفتن عکس رفتیم آتلیه تا برای کلاس زبانت عکس بگیریم .دخمل خوبی بودی و اذیتمون نکردی موقع برگشت هم یه سر خونه مامان جون رفتیم و فضای سبز نردیک خونشون هم خیلی قشنگه از فرصت استفاده کرده و ازت عکس گرفتم   عاشق این نگاهتم عزیزززم               این عکستم دوست دارم                 در حال خوردن شاتوت &nb...
17 خرداد 1392

بدون عنوان

  سلام دختر خوشگلم  تو این یه هفته ای که گذشت به قدری شیرین زبونی کردی که به گفته بابا هادی احساس می کنم خیلی بزرگ شدی و همه چیز رو درک می کنی و می فهمی . روز دوشنبه برای ثبت نام کلاس زبان به کانون زبان ایران رفتیم و به دلیل کوچک بودنت ثبت نامت نکردن خیلی ناراحت بودی و همش می گفتی مامان من صدای بچه ها رو شنیدم که تو کلاس بودن منم می خوام برم.هیچی دیگه از اونجا به سمت موسسه نصرت رفتیم و اونجا ثبت نامت کردمت .حالا این سه ماه تابستون رو برو ببینم چه طوره بعدش یه کانون بهتر ثبت نامت می کنم .یادم رفت بگم که تارا هم با شما به این موسسه می خواد بیاد.موفق باشید گلای من. دیروز با هم رفتیم پارک سر خیابون که...
16 خرداد 1392

ملینا و لباس آبرنگی

  سلام دختر گلم تو این روزا سرم خیلی شلوغه ببخش که زیاد تو خونه تنها می مونی ،اما عصرها تقریبا عوضش رو در می یام باهم یا با خاله پری به پارک می ریم و بهت خوش می گذره. دیروز ظهر که از سرکار اومدم با صحنه ای مواجه شدم که نگوووووووووو.با آبرنگ افتاده بودی به جون لباسات و دست و صورتت هم که وای وای.باهات دعوا کردم که چرا اینطوری کردی و با بابا هادی دعوا کردم که چرا آبرنگها رو داده بهت و بابا هم گفت که ملینا گفته بابا جون تو رو خدا ازت خواهش می کنم منم دلم نیومد و دادم بهش .هیچی دیگه به قدری عصبانی بودم که وقتی دعوات کردم شروع کردی به گریه و دیدی من محلت نمی ذارم اومدی و بهم می گفتی مامانی ببخش دیگه این کار رو نمی کنم .منم اصل...
12 خرداد 1392

شروع تعطیلات دخملی و شیطنت هاش

سلام عزیزم از اول خرداد دیگه مهد رفتن تعطیل شد و تو خونه پیش مامان جون هستی البته من می گفتم تابستئن رو هم بری که مامان جون مانع شد و گفت از مهد زده می شه ،تابستون پیشه خودم می مونه . اما صبحها بیدار می شی و می گی مامان آماده شیم بریم مهد.منم که می گم نه باید بری خونه مامان جون.دیروز هم می گفتی مامانی دلم برا مهد تنگ شده.دیروز هم مدیرت زنگ زده بود و می گفت دلمون واسش تنگ شده چرا نمی یارین ببینیمش .مامان جون اگه فرصت کنه می خواد ببردت. چند روز پیش هم تولد سوین (نوه عمهمن) بود که کلی بهت خوش گذشت و همش می گی برام تولد بگیر . دیروز هم تو حموم بودیم و داشتی روی من آب می ریختی و منم چشام رو بسته بودم و صورتم صابونی بود ی...
6 خرداد 1392

ملینا و دوستان مهدش در پارک بانوان

          سلام دختر گلم صبح روز پنج شنبه هوا ابری و کمی هم سرد بود و امکان کنسل شدن برنامه پارک هم خیلی زیاد بود اما به خاطر شما وروجکها همه مامانها با بچه هاشون اومده بودن همه با لباس گرم و تجهیزات کامل بودن که یه موقع بارون اومد چتر و چادر داشته باشیم.شما هم با دیدن دوستات کلی خوشحال شدی و کنار استخر با هم بازی می کردین .چند تا هم اردک تو استخر بودن که همش پی اونها بودین و می دویدین طوری که نمی تونستیم بگیرمتون ،ما مامان ها هم با مربی های مهد وسطی باز یکردیم خیلی بهمون خوش گذشت ،آرمینا و مامانش هم اومدن کلی ذوق کرده بودی و همش با هم بدو بدو بازی می کردین ،با بچه های مهد همگی یه جا جمع شدین و...
27 ارديبهشت 1392

قربون صدقه ملینا جون

سلام خوشگلم من که دیروز تا ساعت 9:30شب تو اداره بودم و کار می کردم وقتی هم رسیدم خونه خاله پرستو می گفت که ملینا داشت با خودش حرف می زد دیدم داره می گه : جیگر طلا ،خوشگل بلا،قربونش برم بعد ازش پرسیدم که ملینا با کی هستی گفت:معلوم دیگه با خودمم دیگه . الهی دورت بگردم که تو یه روز کمبود محبت پیدا کردی و دیدی کسی ازت تعریف نمی کنه خودت دست به کار شدی. آخه من همیشه بهت دقیقا همون قربون صدقه ها رو می رم .و شما هم خودت رو برام لوس می کنی. فردا هم از مهد می خواهیم بریم پارک بانوان و فقط مادرها و بچه ها هستن .بابا هادی می گه منم بیام شما می گه آخه نمی شه که فقط مامانها و دخترها می تونن بیان .شرمنده شما هم با بابا ها برو...
25 ارديبهشت 1392

علت غیبت

سلام عزیزم از روز شنبه تو شرکت سرم خیلی شلوغ شد بالاخره حسابرسان تشریف فرما شدن و تا روز پنج شنبه چشمت روز بد نبینه تا ساعت 7الی 8 عصر شرکت بودیم و اسناد حسابرسی می شد .و شما هم روز شنبه که اولین روز پر کاری من بود تب کردی وای نمی دونی چه حالی پیدا کردم نمی دونستم چه کنم مجبور بودم که تو شرکت باشم به همین خاطر به بابا هادی و مامان جون سپردمت که اگه نیاز به دکتر باشه ببرنت ،تو شرکت بودم ولی تمام حواسم پیش شما بود خدا رو شکر زیاد طول نکشید و خوب شدی . ببخش که تو این هفته کمتر همدیگر رو می دیدیم آخه تا منم می رسیدم خونه خیلی خسته بودم و بعد از شام می خوابیدیم . هفته پیش جمعه هم خونه عمه مدینه من دعوت بودیم و شما و آنیسا هم ک...
21 ارديبهشت 1392

روز مادر

  فاطمه یعنی شرف،یعنی حجاب, فاطمه فخر زنان، روز حساب فاطمه یعنی رضای کردگار شاهکار  خلقت  پروردگار.   مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی تو شگفتی خلقتی تو لبریز عظمتی تو را دوست دارم و می ستایمت! دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت بركت,رحمت و عزت می طلبم.   مادرم، تو تنها ستاره‌ای هستی که در روز و شب می‌درخشی. ی ستاره‌ی زندگیم، تو را با تمام وجود دوست دارم . . . ...
10 ارديبهشت 1392

یه عروسی و یه گردش

  سلام نازنینم صبح زیبات بخیر البته من با چند روز تاخیر می خوام برات بگم و عکساشو برات می ذارم. روز پنج شنبه هفته پیش عروسی پسر دایی مامان جون (آقا مهران و ندا جون)بود که ما هم دعوت بودیم.تا از سرکار بیام و آماده شیم کلی طول کشید بعدش هم که برات لباسی رو که مامان جون تو سیسمونی برات خریده بود و خیلی هم خوشگله رو برات پوشوندم وای مثه یه پرنسس شده بودی عاشقتم که خودت هم مثه خودم این لباست رو دوست داری .می خواستی آب بخوری می گی مامان کمکم کن بخورم تا لباسم کثیف نشه وگرنه تو عروسی م ی گن نگاه کن ملینا لباسش کثیفه. فدات بشم که مراقب لباست هستی و به حرفهایی که مردم هم می زنن توجه داری.الهی دورت بگردم. بعد از رفتن به عروس...
10 ارديبهشت 1392