ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

اندر احوالات ملینا در این چند روز

سلام عزیزم  از روز پنج شنبه بهت بگم که ،صبح که از خواب بیدار شدم فکر کردم روز چهارشنبه است و پیش خودم می گفتم وای این هفته چقدر طولانی شد،بعد وسایل مهدت رو آماده کردم و به بابا هادی هم سپردم که تو رو زود از خواب بیدار کنه و ببردت مهد که نزدیکای ظهر بود همکارم گفت امروز پنج شنبه است و منو می گی کلی تعجب و دنبال تقویم تازه فهمیدم چه خبره بعد به بابا هادی زنگ زدم و گفت که مامان جون گفته که پنج شنبه است و ملینا تعطیل .کلی خجالت کشیدم.   روز پنج شنبه 91/11/5 روز تولد عمه مریم هم بود که برای شام رفتیم خونشون و همش می گفتی کیک تولد بیارین و تولد بکنیم .خیلی خوشحال بودی اونقدر حرف زدی و شرین زبونی کردی که همه ...
7 بهمن 1391

خرید لباس

  سلام خوشگلم نازنازم دخترم دیروز تو خونه تنها بودیم و تو هم خواب بودی که برام اس اومدم که فروشگاه راشل فروش فوق العاده داره ،وقتی بیدار شدی گفتم که ملینا می خوای بریم برات لباس بخرم ؟ موافق بودی و بعد از آماده شدن دوتایی به سمت فروشگاه که نزدیک خونمون هم هست رفتیم .هنوز یه ساعتی از فرستادن اس ها نگذشته بود که فروشگاه به اون بزرگی شلوغ بود ،البته چندین بار که از سمت فروشگاه رد شده بودم یه نگاهی به لباسها کرده بودم خوشم نیومده بود ولی این بار هم هیچ امیدی نداشتم که بتونم چیزی برات بخرم .ولی بالاخره تونستم یه بلوز و شلوار صورتی , شلوار تکی سرخ آبی و یه بلوز تکی apple برات انتخاب کنم و بخرم .موقع برگشت تو ماشین می گی که ...
3 بهمن 1391

بعد از بهبودی

سلام عزیزم خیلی وقت بود که پست جدید نذاشته بودم ،راستش رو بخوای هم تو اداره سرم شلوغ بود باید تا پایان دی ماه اسناد و مدارک رو به دارایی تحویل می دادم و همچنین مسائل بیمه ای رو با بیمه حلش می کردم و از طرفی هم رئیس و روسا را به کشور اوگاندا راهی می کردیم و کلی دنگ و فنگ و از طرفی هم مریضی شما که تو خونه بودی و دقیقا یه هفته تو رختخواب بودی و مهد هم نمی رفتی و دمای بدنت هم از 40 پایین تر نمی یومد دکتر هم بردم و گفت ویروسه و همه هم گرفتن .از وقتی هم که مریض شده بودی لب به غذا هم نمی زدی و فقط آب می خوری لبات ترک برداشته بود و پوست لبت رو می کندی .اصلا نای حرف زدن نداشتی .بمیرم الهی منم تو اداره بودم و نمی تونستم مرخصی بگیرم ولی ه...
30 دی 1391

عکسهای دخترم

ملینا و نوا خونه مامان بزرگ من (پاگشای دایی و سهیلا جون) ملینا و ماهان و آبجی ماهان (نوا) موهاشو ببین   این عکسا هم برای دیشبه که خونه مامان جون مهمون بودیم سارا دختر عمه و ملینا     چقدر ناز می خندی عزیزم   این عکستم الان گرفتم که کنارم خوابیدی و کمی هم سرماخوردی   ان شالله که زودتر خوب شی عزیزم ...
15 دی 1391

اربعین حسینی

                      تسلیت بمناسبت اربعین حسینی به حضرت صاحب الزمان روحی فداه و تمام شیعیان جهان اگر چه عشق و وفا را به غایت آوردم هجوم بی کسی ام را برایت آوردم من از تظاهر نامحرمان عزا دارم هزار غم ز هزاران حکایت آوردم کسی که درد ندیده ز درد راوی نیست به چشم آنچه که دیدم روایت آوردم مرور تلخ ترین خاطرات من وقتی است که آستین به سر بچه هایت آوردم زافترای کنیزی تمام دلها ریخت  ومن پناه به آه و دعایت اوردم گهی که بر لب تو...
13 دی 1391

ملینا مهمون النا

سلام عزیزم   چند روز بود که می گفتی بریم خونه النا ،همش بهونه می گرفتی که چرا نمی ریم خونه النا،آخه یه وقتهایی می گفتی بریم که یا دیر وقت بود یا وقت شام.بهت می گفتم که یه روز می خواهیم بریم و تو هم می گفتی اخه کی ؟من می خوام باهاش بازی کنم.   بالاخره روز موعود فرا رسید و مامان جون گفت بریم خونه خاله اذر که النا هم اونجاست .به قدری خوشحال بودی که خدا داند.برای رفتن آماده ات کردم و همش می گفتی می خوام النا رو ببینم باهاش بازی کنم.وقتی رسیدیم خونه خاله آذر ،النا هنوز نیومده بود خیلی ناراحت شدی و همش چشمت به در بود که اونم بیاد.که النا از در وارد شد و با هم شروع کردین به بازی کردن،انصافا هم خیلی آروم بی صدا برای خودتو...
13 دی 1391

ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا

                        ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا     بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط ، امی...
12 دی 1391