ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

عسل مامان و بابا

عکسهای خوشگل خانم و دوستانش

  آرسام چشم قشنگ و اشکان خان شیطون و ملینای ناز هفتم محرم بود که همکارهای بابایی گفتم که برای شب نشینی می یان خونمون .آخه خیلی وقت بود که همدیگرو ندیده بودیم . الهی چه قشنگ داره خیار می خوره . نازی عزیزم ملینای گلم تو دسته بیت الزهرا در حال نقاشی کردن     عکسها خیلی کم بود آخه نتونستم تو این مدت ازت عکس بگیرم .   ...
8 آذر 1391

خاطرات دهه اول محرم 91

  سلام عزیزم     ماه محرم آمد و چقدر دلم برای این ماه تنگ شده بود ،دخترم وقتی دسته عزاداریها و سینه زنیها رو می دیدی و یا اینکه وقتی می دیدی که خانمها تو مجالس عزاداری گریه می کنن دلیلش رو ازم می پرسیدی مامان چرا خانمها گریه می کنن؟ به من که اجازه نمی دادی همش می گفتی مامان غصه نخور گریه نکن . منم به خاطر اینکه تو زیاد اذیت نشی به مسجد کم می رفتم و بهت گفتم که می خوای بدونی چرا همه ناراحتن گفتی خوب بگو.   ماجرای حضرت رقیه دختر سه ساله و علی اصغر شش ماهه رو برات تعریف کردم و همچین گوش می دادی که انگار تو اون موقعیت هستی .هر نیم ساعت بهم می گفتی مامان بازم برام تعربف کن .می پرسیدم چی رو تعریف کنم می ...
8 آذر 1391

یوم العباس در زنجان

  یا ابوالفضل العباس یا علمدار کربلا ، همه مریض ها رو شفا بده .بر دامن مادران یه فرزند صالح قرار بده و حاجت همه حاجتمندان رو روا بدار. دوستان عزیز وبلاگی فردا دسته اعظم حسینیه زنجان عزاداری داره هر کی دلش با اوست هر نیتی بکنه از هر جای دنیا بی جواب نخواد بود و منم به نیابت از همه شما عزیزان به یادتون هستم   ...
2 آذر 1391

روز هشتم محرم

    هر چه ترسیدم از آن، آن به سرم می آید مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟ چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود خون به همراهی اشک از بصرم می آید علقمه پر شده از  شیون یک بانویی کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟ سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص چون  کبودی رخش در نظرم می آید فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!       ...
2 آذر 1391

صحبتهای شیرین تر از قند

  سلام به دختر شیرین زبونم      چند روز پیش به پیشنهاد خاله پری خواستیم بریم گاوه زنگ که به خاطر سردی هوا همگی گفتن بریم رستوران زرتشت ،دایی محسن و سهیلا جون و خاله پری بدون امیر (خیلی ناراحت شدیم )آخه یه کاری براش پیش اومد و مجبور شد که برگرده بره.مامان جون و بابا جون و خاله پرستو و عمو مهدی هم با ما بود تو هم که همش بغل بابا جون بودی و از آنجایی که هر وقت درخواستی داشته باشی قربون صدقه همه هم می ری .بغل بابا جون بهش می گفتی بابا جون جونی برام بستنی می خری .آخرش بابا جون جونی هم برات خوراکی خرید و دیگه می گفتی من دختر بابا جون هستم .   شب که خونه برگشتیم موقع خواب بهم گفتی مامان من می ترسم آقاها ...
2 آذر 1391

ماجرای سوسیس و کیتی

سلام صبح یه روز پاییزت بخیر باشه گلم      دخترم وقتی می خوای حرف بزنی با یه ناز و عشوه ای حرف می زنی که بیا و ببین.دیروز عصری با هم رفتیم خرید ،تو فروشگاه کیک بر می داشتی و می ذاشتی تو سبد و می گفتی این کیک رو بردارم اما نمی دم بابا بخوره آخه همش کیکهای منو می خوره.بعد از خرید داشتیم می رفتیم سمت خونه که وقتی سر کوچه رسیدم گریه کردی که نه نریم خونه من عاشق سوسیسم بریم سوسیس بخریم .ما هم که مخالف سوسیس هستیم و شاید سالی یه بار تو خونه سوسیس داشته باشیم اما همون یه بار مزش تو دهنت مونده و الان نزدیک 3 ماه هست که دایم می گی سوسیس می خوام حتی روز یکشنبه که با هم رفته بودیم مجتمع تجاری نور موقع برگشت نون می خرید...
24 آبان 1391

صحبتهای مادر و دختر

سلام خوشگلم   دیشب که داشتی پازل درست می کردی و همش هم می گفتی مامان بیا بهم کمک کن،منم خیلی خوابم می یومد و فرداش هم صبح زود باید می رفتم سر کار.ساعت 12:30بود که به زور بردمت تو تخت و بهت می گم بیا باهم بخوابیم می گی نه من خوابم نمی یاد بعدش گفتم بیا با هم حرف بزنیم با دستم موهاتو نوازش می کردم به چشام نگاه کردی و من دوباره گفتم دخترم اگه حرفی داری بهم بگو باشه دخترم،که دوباره به چشام نگاه کردی و گفتی مامانی برام نی نی می یاری هاهاهاها. هاج و واج داشتم بهت نگاه می کردم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم گفتم خوب من نی نی بیارم چی باشه داداش یا آبجی که بعد از کمی فکر کردن گفتی که آبجی بیار. اما اگه نی نی بیاری به اسباب بازیهای...
21 آبان 1391

عکسهای خوشگل خانم در مناسبتهای مختلف

  قربون خنده های شیرینت بشم مننن     والا جون و دخمل نازم این لباست خیلی کوچیک شده ولی به اصرار خودت پوشیدی و گفتی ازم عکس بگیر هنرنماییهای دخترم تو اتاق خاله پرستو در حال رفتن به شهربازی روز جهانی کودک این قند شکن هم جز صنایع دستی شهرمون که نزدیک شهربازی هستش عاشق این عکستم دخترم دوست داشتی صورتت رو نقاشی کنن و خیلی هم خوشت اومد پروانه نازنازی من   روز بله برون دایی محسن ای جونم قربون خنده هات بشه مامان زهرا ...
16 آبان 1391

جشن نامزدی دایی محسن

    سلام گلم   صبح روز سه شنبه ات بخیر باشه گلم، شروع این هفته برامون خیلی خوش یوم بود آخه روز شنبه جشن نامزدی دایی محسن بود که از روز بله برون تا روز شنبه دنبال کارهای جشن بودیم و با برگزاری این جشن خستگی از تن همه در اومد.خیلی بهمون خوش گذشت .     قبل از اینکه به سالن بریم شما سهیلا جون رو تو لباس عروس دیدی و کلی خوشحال شدی و می گفتی عروس اومده . بعد هم اینکه تو سالن به محض ورود خوابت گرفت و تو اتاق عقد هم نیومدی اما به اصرار من عمه مریم بیدارت کرد و برای دادن کادو عقد اومدی بغلم اما پشت به دوربین بودی و بد خلقی می کردی ،دست عمه مریم درد نکنه که همش مراقب تو بو...
9 آبان 1391