ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

عسل مامان و بابا

ملینا نگو بلا بگو

  سلام دختر شیرین زبونم   ببخشید که دیر به دیر می یام ،تو اداره سرم شلوغه می گفتم تیر ماه تموم بشه منم سرم خلوت می شه اما نه کم نشد که هیچ به حجمش اضافه هم شده .   دختر گلم واسه خودت خانمی شده و دلبری می کنی و در عین حال هم شیطنت هات سر جاشه.  دیروز که داشتی باب اسفنجی نگاه می کردی ناهارت رو هم آوردم که بخوری ،گفتی نمی خورم منم گفتم که ببین بابا اسفنجی می گه اگه نخوره منم نمی ذارم منو ببینی برگشتی بهم گفتی مامان زهرا اونا که نمی تونن با ما حرف بزنن .منو می گی موندم چی جواب بدم ببخشید   داشتیم می رفتیم خونه مامان جون بابا هادی گفت من نمی یام می مونم خونه شما برید ،از در خونه که اوم...
16 مرداد 1391

عکسها و شیطنت ها و ...

  اومدم با چند تا عکس و توصیحاتش رو میز رفتنت چیه ؟بهم می گفتی من می ریم رو میز ازم عکس بگیر انگار شاهکار در حال تماشای فیلم مورد علاقه ات باب اسفنجی البته بکی از اون همه فیلمها   فرار از دوربین در حال تماشای تلویزیون انگار نه انگار که عکس می گیرم شیر کاکائو خوردی   اینم دسته گلت که لاک رو روی فرش ریختی و هیچ کاریش نمی شه کرد اینجا هم خودت دست به کار شدی و داری پاک می کنی   نکن مامانی نکن پاک ن م ی ش ه   درد و بلات به جونم تبت بالا بود پاشویه می کردمت ...
11 مرداد 1391

بهونه هاب الکی

سلام دختریم امروز صبح مجبور بودم برم سر کار تا ساعت 10:30 تو اداره بودم و بعدش بابا هادی زنگ زد و گفت که حالت اصلا خوب نیست و غدا هم نمی خوری.سریع خودم رو به خونه رسوندم دیدم داری گریه می کنی و گفتم آه ببین چه زود اومدم جالا بیا غذا بخور دیدم بازم نمی خوری متوسل به این شدم که اگه نخوری بر می گردم سر کارم ،تا اینو شنیدی سریع چایی و نون رو خوردی کمی حالت بهتر شد و شربتت رو هم دادم و آروم شدی برای ناهار هم سوپ دادم بیشتر از 6 قاشق هم نخوردی و بعدش همش فیلم تام و جری رو که برات دانلود کردم رو نگاه کردی و چندین بار نگاه کردی و بعدش هم خوابت برد تا عصر که باز هم بیدار شدی و تام و جری نگاه کردی نزدیک افطار بود که بهونه پارک رو گرفتی بهت قول...
10 مرداد 1391

ملینا جونم تب کرده

  صبح که پیش بابا هادی موندی منم اومدم سرکار بابا بهم زنگ زد که ملینا تب داره و بهش استامینوفن دادم نگران شدم ولی چون بابا پیشت بود خیالم راحت بود. ظهر که اومدم خونه تقریبا حالت خوب بود و ناهار هم نخوردی و خوابیدی و منم باید می رفتم نمایشگاه اخه نمایشگاه طرح ضیافت بود و ما هم یه غرفه داشتیم و امروز نوبت من بود که باید می رفتم اما وقتی دیدم خیلی تبت بالاست نرفتم تبت رو 40 بود سریع با بابا هادی بردیمت دکتر و گفت که ویروسه و کمی هم گلوش التهاب داره .اونقدر بی حال بودی که رو دستم خوابیده بودی و ازت پرسیدم مامانی گفتی بله مامانی گفتم حالت چطوره به حالت ناراحتی گفتی خوبم مامان .داشتم اتیش می گرفتم چشام پر از اشک شده بود . یاد ...
9 مرداد 1391

سوره کوثر

    انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هوالابتر   وای خدای من ، دخترم ملینا واقعا خوشحالم که بدون غلط در تلفظ حفظ شدی . قرآن حافظت باشه عزیزم   ...
5 مرداد 1391

حرفهای شیرین تر از عسل

  سلام عزیزم نا گفته ها زیاد و ذهن مامان کم حافظه .   خیلی شیرین زبونی می کنی و با حرفهایی که می زنی ما را متعجب می کنی که این ملینا چند سالشه؟  دیروز با هم داشتیم برنامه کودک تماشا می کردیم که بهم می گی مامان به من نگاه کن ،نگاهت کردم و دو دستت رو آوردی جلوی صورتم و رو گونه هام گذاشتی و بعد می گی آخه چرا منو اذیت می کنی .چشمم روشن از کی تا حالا من شما رو اذیت می کنم دینا برعکس شده ،شلوغ کاری که می کنی بریز بپاش هم که می کنی آخرش هم من شما رو اذیت می کنم.   دستت رو دور گردن بابا هادی انداختی و می گی مهربونم عزیزم بیا بیینمت .بابا رو می گی از خوشحال تو فضا سیر می کرد.خدا شانس بده بدو بدو...
4 مرداد 1391

بازی با آب

  روز جمعه هم من صبح ساعت 9 بیدار شدم و اظهارنامه یکی از شرکتها رو نوشتم و بعد هم کارهای خونه رو انجام دادم تا شما بیدار شین.موقع بیدار شدن اومدی تو آشپزخونه بهم سلام دادی و گفتی مامان صبحت بخیر منم کلی ذوق و شوق گرفتم بغلم و غرق بوست کردم فدات شم عزیزم.بعد هم صبحونه عدسی داشتیم عدسی خوردی و مشغول تماشای تلویزیون شدی تا ظهر که ناهارو آماده کنم دایی محسن گوشت آور و کباب کردیم و خوردیم و چون تو حیاط بودیم استخرت رو پر از آب کریدم و مشغول بازی شدی اولش همش می گفتی سرد اما بعدش دیگه دوست نداشتی بیای بیرون تا ساعت 5 تو آب بودی وبه میل خودت گفتی که دیگه بازی نمی کنی و بعد اومدی خوابیدی تا ساعت 9:30شب  هر کاری می کردم بیدار نمی شدی بی...
31 تير 1391

مهمون خونه ماهان و نوا

  سلام صبح روز پنجشنبه ات هم به خیر باشی خانمی. امروز صبح دیگه موندی خونه و منم اومدم سر کار ، ظهر هم که با بابا هادی اومدین دنبالم و کلی خوشحال بودی ناهارمون رو که خوردیم مامان جون گفت بریم خونه دایی مرتضی خاله ها هم هستن آماده شدیم و رفیتم به قول شما خونه آبجی ماهان(نوا) خاله پرستو رو هم 2 روز بود ندیده بودی آخه رفته بود خونه نگار اینا .همین که کفشهاشو تو خونه دایی مرتضی دیدی گفتی وای خدای من عشق منم اینجاست.تا وارد خونه شدیم همچین رفتین تو بغل هم که نگو تو صدای مزدی سلام عشق من، پرستو هم ذوق زده شده بود و همچین می چلوندت که نگو.تو اون لحظه هیچکس رو نمی دیدی الا پرستو رو.بعد هم النا اومد اولش باهم بازی کردین اما کم کم ...
29 تير 1391

آخ آخ جریمه شدم

     همین امروز که شما رو خونه رسوندم خودم هم رفتم سمت دارایی کارهامو انجام دادم و اومدم و ماشین رو برداشتم و از کوچه دارایی که داشتم می رفتم وارد خیابان یکطرفه شدم اصلا حواسم نبود همین که وارد شدم متوجه شدم تا خواستم دنده عقب بگیرم ماشین راهنمایی جلوم سبز شد و نا قابل 50هزار تومان برام نوشت اعصابم خورد شده بود بد شانسی بود دیگه همون لحظه یاد مامان محیا افتادم که جریمه شده بود و چه حالی داشت الان حالشو می فهمم. همکارام می گن اگه 50 تومان جریمه نمی شدی یه 50 دیگه می ذاشتی روش یه گوشی همراه می خریدی .چه بگم که دلم خونه 50تومان.اینقدر تلاش کن آخرش هم جریمه شو. ...
28 تير 1391