ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

عسل مامان و بابا

حکایت هر روز من و ملینا

  سلام عزیزم امروز صبح که از خواب بیدار شدی دیدی من نیستم صدا زدی مامانی کجایی بابا اومد پیشت و گفتی  مامانم رو می خوام .نمی خواستم منو ببینی تا من برم سر کار و تو هم بری مهد .اما دلم نیومد و منم اومدم پیشت خیالت راحت شد که هنوز کنارمت .وقتی گفتم ملینا پاشو آماده شو ببرمت مهد مخالفت کردی و شروع به گریه که تو نرو سر کار منم مهد نمی رم .اما هر طور بود اماده کردم و بردمت مهد و خودم هم اومدم سرکار خیلی ناراحتم دارم عذاب وجدان دارم که چرا کنارت نیستم.دخترم ببخش چه کنم ...
20 شهريور 1391

شهربازی و کمر درد من

   سلام دختر گلم تو این چند روزی که گذشت خبر خاصی نبود تا شب جمعه که با عمه لیلا و عمه رویا و بچه هاشون و مامان معصومه رفتیم شهربازی هوا هم که دیگه سرد شده و لباس گرم بچه ها رو شد و شما و بقیه بچه ها به تمام وسایل های بازی که تو شهربازی بود سوار شدین کلی خوشحال و شاد بودین که در کنار هم و سوار وسایل بازیها شدین اما وقتی بغلت کردم دستات یخ شده بود و کمی تو بغلم نشستی گرمت شد و دوباره رفتی دنبال بازی . اما کمی سرما خوردی و بازم آبریزش بینی . منم که چند روزی بود که کمر درد داشتم رفتم دکتر ، بهم گفت که علائم دیسک کمر هست باید فیزیوتراپی بری تا خوب بشه ،وسایل سنگین نباید بردارم .یکی از این وسایل سنگین شما هستی خانم کوچ...
18 شهريور 1391

ما برگشتیم

  سلام سلام به همه دوستان عزیزم دلمون برای همتون تنگ شده بود به کلی خاطره های خوب اومدم تا از سفر به مشهد بگم و کارهایی که ملینا عسلم انجام میداد. روز سه شنبه 31/6/91 ساعت 16 بود که دوباره با اتوبوس بابا جون به سمت مشهد حرکت کردیم همین که سوار اتوبوس شدیم ملنا حونم خوابش برد و تا ساعت 20 خواب بود .بعد هم که بیدار شد و دید هنور تو اتوبوس هستیم کلی حرف زد و به بابا جون می گفت بابا جون من فقط اتوبوس شما رو دوست دارم .ساعت 22 بود که برای شام اتوبوس رو نگه داشتن و شام هم مرغ پلو بود که ملینا جون فقط برنجش رو خورد تازگیها فقط دوست داری برنج خالی بخوری اونم به نوش جونت. بعد شام هم دوباره خوابت گرفت ،روی صندلی دراز کشیده بودی و به خواب ن...
10 شهريور 1391

یک توفیق دیگه

 خدای من معبود من به خاطر این توفیق بازهم ازت هزاران بار ممنون که خیلی خوشحالم کردی دوباره توفیق این رو پیدا کردم که به همراه دخترم و همسرم به پابوس آقا امام رضا بریم .عزیزم نمی دونی چقدر خوشحالم آخه سری قبل که رفتیم تو شش ماهه بودی و اصلا اذیتم نکردی و کلی هم بهمون خوش گذشت اما امسال هم بعد از گدشت یک سال دوباره وبلاگم رو با رفتن به زیارت آقا امام رضا شروع خواهم کرد که شروع خوش یمنی است. دوستان عزیزم تا یک هفته نیستیم و دلمون واستون تنگ می شه .دوستتان داریم ...
31 مرداد 1391

یک سال گذشت

دقیقاً یک سال  می شه که تو نی نی وبلاگ دارم خاطراتت رو ثبت می کنم از همین جا از مسئولین سایت تشکر کرده و ممنون زحماتشون هستم. دقیقاًیک سال هست که از سفر سوریه اومدیم کی می دونست که ما بتونیم در واقع حضرت زینب بطلبه اونم اونطوری که یک سال پیش نوشتم واقعاً توفیق می خواد که این توفیق نصیب من وملینا و بابا هادی شد.خدایا باز هم توفیق زیارت حضرت زینب رو نصیبمون بگردان الهی آمین که دلم واقعا هوای کوچه های دمشق رو کرده .الان داشتم عکسهای یک سال پیش رو نگاه  می کردم گلم کلی واسه خودت خانمی شدی و این سایت بهترین دفتر خاطرات برای ثبت روز های قشنگ زندگیت هست . لحظات زیبایی داشتی در این یک سال ،هنوز به یک صفحه نرسیده به سوریه ...
31 مرداد 1391

عکسهای خوشگلم

    عزیزم اینم چند تا عکس که تونستم تو این مدت ازت بگیرم     حیاط خونه مادربزرگم                   اینم باران و ملینا   دوقلوهای عمه رویا و برادران با غیرت باران                     پویا در حال هم زدن حلیم حاجت قبول پسر خاله   چه وقت ژست گرفتنه شیطون دارن حلیم پخش می کنن اونوقت شما....   این سه نقر هم که خیلی تلاش کردن سینه زنی و حلیم زنی و اینم عاق...
22 مرداد 1391

شبهای احیا

  سلام خوشگل مامانی از این چند روز عزیز برات بگم که از شب نوزدهم ماه مبارک شما سرما خوردی و آب ریزش بینی داشتی و منم نمی تونستم به مسجد برم و همش تو خونه بودیم .فقط روز جمعه بعد از ظهر خونه دایی رضای من هییت عزاداری و احسان حلیم بود که رفتیم اونجا و عزاداری کردیم.هر سال دایی رضا دعوت عمومی دارن و به همراه احسان حلیم .همه چیز عالی بود و بعد از مراسم هییت همگی طبق روال هر سال می ریم خونه مامان بزرگ و همگی افطار دور هم هستیم و در واقع سفره افطار تو حیاط خونه انداخته می شه و دختر و پسر عروس و داماد و نوه و نتیجه همه دور هم هستیم.بعد از افطار هم کمی استراحت و شیطنت شما بچه ها بدون هیچ تمایلی به خونه هامون برگشتیم چقدر خوبه همیسه با...
22 مرداد 1391

خوب شد که نرفتی

سلام عزیزم دیشب که مامان معصومه و بابا ناصر و عمه مریم خونه ما بودن کل خونه رو ریختی بهم و اسبا ب بازیهاتو رو زمین ریختی و بازی کردی و همچینین کمی هم سرما خورده بودی و اما شیطنت هاتم ادامه داشت و موقع خداحافظی رفتی بغل عمه مریم و به من گفتی که من می رم خونه مامان جون ،منم گفتم که اگه بری من تنها می مونم گفتی که غصه نخور بهتون زنگ می زنم خوب .منم ناراحت شدم و گفتی نه عمه می رم بغله مامانم .وای فدات بشم عزیزم اخه من شبا رو بدون تو نمی تونم بخوابم مرسی که نرفتی واالا تا صبح گریه می کردم . ...
19 مرداد 1391