ملیناملینا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

عسل مامان و بابا

عمه مریم چی شدی؟؟؟

    عمه مریم ضایع شدی: بابا جون زنگ زده بود که شما گوشی رو برداشتی و حرف زدی و بعد گوشی رو دادی من با باباجون حرف زدم بعدش عمه مریم از اونطرف گفت می خوام با ملینا صحبت کنم منم به بابا گفتم گوشی رو می دم ملینا.عمه مریم گوشی رو هم از بابا جون گرفت و فکر کرد پشت تلفن ملیناست در حالیکه من بودم چه قربون صدقه ای مرفت "الهی عمه دورت بگرده ،فدات شه عمه و..."منم صدای بچه در می آوردم که عمه یهو وایساد و گفت زهرا تویی .خندم گرفت و گفتم عمه ضایع شدی با عمه مریم کلی پشت گوشی خندیدیم.تازه گفته پنج شنبه می خواد بیاد خونمون وااای مریم هم که ... نمی خوام بگم دیگه چی         عاشقتم عمه مریم، فدای تو و ملینا هم ...
7 تير 1391

اندر احوالات ملینا جونم

       صبح خواب بودی بوسیدمت و اومدم سر کار.تلفنی باهات صحبت کردم و گفتی زود بیا باشه .ظهر هم با بابا هادی اومدین دنبالم و رفتیم خونه و ناهار خوردیم و بعد هم کمی خواببببب اونم چه خوابی اول اینکه بهت قول دادم که از خواب بیدار شدی ببرمت پارک.اما همچین خواب بودی که دلم هم نمی یومد بیدارت کنم و از فرصت استفاده کردم و به وبلاگت سر زدم و به هم دوستانی که لینکشون کردم پیغام گذاشتم که ختم قرآن داریم.ولی واقعاً خسته شدم فکرکن از ساعت 6 با لپ تاب بودم تا ساعت 9 که شما از خواب بیدار شی.وقتی هم بیدار شدی به قدری سر حال بودی (قابل توجه عمه مریم )که همیشه از خواب بیدار می شن مثه خاندان نظری می شن و نمی تونی بهشون نزدیک بشی .اما ...
7 تير 1391

هوای بارونی

  دختر گلم سلام الان چند روزی هست که زیر چشمت قرمز می شه و فکر کنم حساسیت باشه یا عرق سوز می شی از دیشب پماد می زدم کمی بهتر شده بود که صبح هم قبل از رفتن به سر کار کمی پماد زدم که از خواب بیدار شدی و گفتی مامان نرو .منم که آماده شده بودم دیگه خوابت نبرد مبادا تنهات بذارم هر کاری کردم که بخوابی دیدم فایده نداره و منم دیرم شده پس موهاتو مرتب کردم و گرفتم بغلم گفتی مامان کجا بریم.رفتیم پایین خونه مامان جون اما اونجا هم از بغلم پایین نیومدی وای دیگه داشتم قاط می زدم ،که بنده خدا مامان و بابا هم آماده شدن و با شما وروجک منو رسوندین و به هوای پارک از من جدا شدی امیدوارم دیگه اینطوری نکنی عزیزم . سر ظهر هم زنگ زدم ببینم چه می ...
6 تير 1391

چند تا عکس جا مانده

  چند تا عکس که مربوط به دو پست قبلی هستش بلال خوری پارک سر خیابون خونمون      استراحت در کردن بعد از حموم خانم خانما تو باغ خاله من     در حال خمیازه کشیدن         درخت آلبالو خونه خاله ...
6 تير 1391

ملینا مهمون پویا

  سلام خوشگله من از دیروز صبح بگم که وقتی تو خواب بودی بغلم کردم تا ببرم خونه مامان معصومه جون تو خواب و بیداری ازم پرسیدی مامان داریم کجا می ریم گفتم خونه عمه مریم بعد گفتی عمه مریم خونه است.منظورت این بود که اگه عمه مریم خونه نیست نریم اونجا.گفتم عزیزم خونه است بعد رفتیم و از بغلم پایین نمی یومدی رفتیم عمه رو بیدار کردیم و رفتی بل عمه و منم اومدم سر کار.وقتی هم از سر کار برگشتم ناهارو خوردیم غذای مورد علاقه من بود "قورمه سبزی" مامان جون دست گلت درد نکنه .تازه موقع خداحافظی به مامان معصومه می گفتی مامان جون دستت درد نکنه که به من گیلاس دادی خوردم.بعد ناهار هم سریع رفتیم خونه تا آماده شیم و بریم خرمدره خونه خاله من.پری و امیر ...
4 تير 1391

ملینا خونه عمه رویا

  سلام دخترنازم امروز مامان جون و خاله پرستو رقتن خرمدره خونه خاله جون و شما و من تنها موندیم و منم که باید می یومدم سر کار ،از فرصت استفاده کرده و شما رو پیش عمه رویا گذاشتم بنده خدا با سه بچه تو هم به جمع شون اضافه شدی امیدوارم که شلوغ نکرده باشی ساعت ١٤:٣٠اومدم دنبالت و با عمه و بچه ها خداحافظی کردی و تو راه همش داشتی توضیح می دادی که چه کارایی رو کردی می گفتی با عرفان بازی کردم باران هم که خیلی کوچولو هستش >فهمیدم منظورت چیه منظورت این بود که با باران بازی نکردی چون کوچیکتر از تو هستش و فقط با عارف و عرفان بازی کردی .آخه وروجک همش یه هفته از شما کوچیکتره دیگه چرا بهش زور می گی. بعد هم من و بابا ناهارمون رو که ...
31 خرداد 1391

تولد نیما جون

  سلام سلام   روز دوشنبه که عید مبعث هم بود تولد پسر دایی نیما هم بود که برای شام دعوت بودیم ،از عصر می گفتی که بریم تولد نیما دیگه .آخرش هم خوابت برد و موقعی که می خواستیم بریم شام ، شما خوابت برد و چون دیر خوابیده بودی بیدارت نکردم و همونطوری بردمت مهمونی اما تو مسیر بیدار شدی و به محض رسیدن به خونه نیما سوار ماشینش شدی و بازی کردی و بعد هم که وقت شام بود و گفتی حالا باید شام بخوریم "اونم کی تو بگی که شام بخوریم" شاخ دراوردم گفتم الانه که همه غذاهارو بخوره اما نه اشتباه می کردم همش سه چهار لقمه خوردی. بعدش هم که النا اومد و دیگه جمع شلوغها کامل شد و بعد هم که همش می گفتی ناری ناری بذارین من برقصم اما با آهنگ های دیگه هم...
31 خرداد 1391

عید مبعث

    آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید : بخوان! بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ، بخوان كه پروردگار تو ارجمندترین است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت . . . عید مبعث مبارك دلتنگم برای دیدن دوباره گنبد خضرات .بطلب که آرزویم آنجاست         ...
29 خرداد 1391

تعریف اولین خواب

  دیشب که شب بخیر گفتی و برات قصه تعریف کردم خوابت برد و منم اومدم تو اتاق خودمون خوابیدم نصف های شب بود که با صدای جیغ پی در پی شما از خواب پردیم و مثل جت خودمونو به اتاقت رسوندیم بیدار بودی و بغلت کردم و نازت کردم که نترس ما پیشتیم آروم شدی و بابا برات آب آورد و خوردی و بعد ازت پرسیدم دخترم خواب دبدی گفتی آره گفت چی دیدی؟ توضیح دادی که لاک پشت دیدم تو دستشویی بود و بعد فکر کردی و دیگه حرفی نزدی و آروم شدی منم دیگه چیزی نپرسیدم که دوباره به یادت بیاد.پیشت خوابیدم تا دوباره خوابت برد.تازه متوجه شدم که موقعی که داشتم به اتاقت می دویدم پام به لبه تخت خورده و زخمی شده اما فدای سرت .عزیزم خیلی ناراحت شدم که چرا همچین خوابی رو دیدی .امرو...
27 خرداد 1391

سالگرد عقد

  سلام عزیز دل مامانی و بابایی   دخترم ٢٧ خرداد سال ٨٤ بود که من و بابا هادی عقد کردیم   مهربان ترینم وقتی تو با منی ٬ سرود و شادی با من است در ضمیرم نقش تو را بر قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو میتپد در قلب من آفتاب تابان باش . سالروز عقدمون را عاشقانه تبریک میگویم       ...
27 خرداد 1391