عسل مامان و بابا
X
عسل مامان و بابا


  تو خورشـــیدی و ُ من

گل  ِ آفـــتاب گـــردان

هــــرکجـــا بـــاشی

قــــبله ام  ،

  همانـــجــــاست ...

.
.

نیلوفر ثانی

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:23 | دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان

ملینا دختر خوشگلم
الان با مامان جون و خاله پری و امیر جون و عمه کبری رفتین باغ.اخه النا و مامان و باباش هم می خوان بیان و شب رو اونجا می مونید.من هم الان با خاله پرستو و خاله سارا و عمو فرشید و آیهان اومدیم بستنی حاجی بابا.
بابا هم شیفته




اینم آیهان جون .
دختر گلم انشالله که بهت خوش بگذره.

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:08 | پنجشنبه 29 تير 1396 توسط مامان

سلام دختر نازم
امروز ی روز تعطیل در کنار هم هستیم.بهمون خوش می گذره وقتی باهم هستیم.کمی باهم بازی کردیم و زبان تمرین کردیم و شما هم به اردک هات رسیدی و ازشون عکس گرفتی .منم الان عکساشو برات تو وبلاگ می فرستم.













دختر گلم دوباره اردک خریدی .و همش با اونا مشغولی.فقط امیدوارم مثه ماجرای هینگرینگ نشه

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:33 | پنجشنبه 29 تير 1396 توسط مامان

دختر نازم ملینای عزیزم

: یادت نرود که هر چقدر هم که بالا رفته باشی،

برای دیدن بزرگی خداوند باید سرت را بالا نگه داری

و گرنه.. ناچیزتر از خار خواهی شد



ملینای نازم آرزویم این است :
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه



با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …
تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
دوستت دارم عشقم عمرم نفسم عزیز تر از جانم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:26 | سه شنبه 27 تير 1396 توسط مامان

سلام دختر گلم
دیروز عصر با خاله پری و خاله سارا با پسرش آیهان و مامان جون و بابا جون رفتیم باغ. کلی بهمون خوش گذشت .
آب و هوای فوق العاده ای داشت















موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:58 | سه شنبه 27 تير 1396 توسط مامان

عشقم عمرم
الان تو شرکت بودم که یهو دیدم نی نی وبلاگ به منوهاش ی چیزی اضافه کرده اونم ارسال مطلب از طریق تلگرام.واقعا عالیه الانم دارم از طریق تلگرام مطلب می ذارم.


از این به بعد تند تند مطلب می ذارم.
نی نی وبلاگ دوستت داریم.ممنون

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:17 | يکشنبه 25 تير 1396 توسط مامان

سلام دخترم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:08 | يکشنبه 25 تير 1396 توسط مامان

 

سلام دخترم

عمرت به درازای هزاران شب یلدا

آرزوهایت به پهنای دلهای آرام 

زندگیت سرشار شادی و خوشی

مهربانیهایت به اندازه مهرهای مادران مهربان

عشقم عمرم نفسم وجودم لحظه لحظه زندگیم فدای تنهاییهایت...

دلتنگم و ناآرام....

دلشکسته شدم و بی قرار....

خدایا تنهایم نگذار ....

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:59 | سه شنبه 30 آذر 1395 توسط مامان

سلام 

بلهههه ملینا هم از دیروز درگیره آبله مرغونه و اذیت می شه.دیروز هم مدرسه نرفت تا استراحت کنه.البته الان داره بازی می کنه.

چقدر سخته آبله بچه ها.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:37 | پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط مامان

سلام بر دختر شیطونم

روز دوشنبه95.7.27 هینگیرینگ از پیش ما رفت.

حالا هینگرینگ کی بود؟

اوایل سال 95 بود که باهم بیرون بودیم و شما صدای جیک جیک جوجه ها رو شنیدی و گفتی برام جوجه بخرین.من و بابا کلی مقاومت کردیم که نخریم .و موفق هم شدیم.همین که اومدیم خونه چند دقیقه بعد ما خاله پرستو اومد و گفت ملینا اگه بدونی چی خریدم یعنی ما رو می گی داشتم خودمو می کشتم که چرا خریدی.اما ملینا به قدری خوشحال بود که نگو.بالاخره تو خونه دو تا جوجه وارد شد یادم نیست ی دونه هم مامان جون خرید و آورد شدن سه تا.اینا رو کلی دوست داشتی و هر روز باهاشون حرف می زدی و آب و دونشون رو با کمک مامان جون می دادین.جوجه کم کم بزرگ می شدن روزی که در حیاط باز بوده و جوجه ها بیرون از قفس یکیشون رفته بود بیرون و دیگه پیداش نکردیم.وقتی شنیدی کلی غصه خوردی و گریه کردی ی حرفایی می زدی که دلم اتیش می گرفت و منم با شما نشسته بودم گریه می کردم.می گفتی جوجه زرد من کجایی بمیرم برات الان بدون من کجا خوابیدی کی داره بهت غذا می ده کی داره نازتو می کشه.ای خدا من بدون جوجه ام چطوری زنده بمونم.خدایا یعنی من چیکار کردم منو تنها گذاشت رفت.یعنی اونقدر با سوز حرف می زدی که منم اشکم دراومد.

چند روز گذشت تا عادت کنی که دیگه جوجه پیش ما نیست.حالا جوجه ها دو تا شده بودن و خیلی مراقبشون بودی.گذشت و گذشت جوجه ها بزرگ شدن یکی از جوجه ها خروس شد و صبح ها قوقولی می کرد چند روز که قوقولی قوقو کرد خودمون هم ناراحت بودیم که همسایه نکنه ناراحت بشن.ی روز به دایی مرتضی گفتیم که این خروس رو ببره تو باغ مامان بزرگ ماهان بزاره پیش مرغ و خروس اونا.که این هم برا خودش کلی مکافات داشتیم.روزی که داشتن خروس رو می بردن کلی گریه و زاری که من اجازه نمی دم ما هم گفتیم که همسایه ها اعتراض کردن.به هر حال بازم قبول کردی و اما با کلی گریه و غصه .خروست رو بردن جای دیگه اما خبر می اومد که خروست بقیه مرغ و خروسها رو اذیت می کنه حتی به آدمها حمل می کنه و بیاین ببرینش.دایی محسن رفت تحویل گرفت و سرش برید و بردن با دوستاش آبگوشت درست کردن تو باغ و خوردن.اینم ماجرای جوجه دومی.

حالا جوجه سومی و آخری که اسمشو هینگرینگ صدا می کردی حالا چرا هینگرینگ نمی دونم.

وقتی ازت پرسیدم چرا هیتگرینگ گفتی آخه وقتی کوچولو بود اینو انتخاب کردم.

حالا ماجرای هینگرینگ :این جوجه رو فکر می کردیم که مرغه.ی روز که ماهان پسردایی من اومد خونمون گفت این مرغ نیست خروسه.بازم ما باور نمی کردیم.موند حدود ی ماه پیش صبح ها صدای خروس دراومد.بلهههه اینم خروس بود.هیچی دیگه شد ماجرای خروس اولی.اما اینبار ملینا گفته که حق نداریم اینو ازش جدا کنیم.هر روز که از مدرسه می یومدی مستقیم می رفتی سراغش و باهاش حرف می زدی و قربون صدقش می رفتی.جیگر من .عمر من.هینگرینگ من.

بازم از این ناراحت بودیم که همسایه ها ناراحت می شن.ی روز که ملینا مدرسه بوده بابا جون سرش رو بریده بود.اما نمی تونستیم به ملینا بگیم.قرار شد بهش بگیم که همسایه ها معترض شدن و پلیس اومد بردش.

ملبنا از مدرسه رسید و رفت سراغ خروس اما خروسش نبود .اومد بالا و گفت که هینگرینگ کجاست زود باشین بگین کجاس.منو و مامان جون مونده بودیم چی بگیم.گفتم که پلیس اومد بردش.بازم کلی گریه و زاری کردی که چرا بردش کلی باهات صحبت کردم تا آروم شدی.

اینم ماجرای هینگرینگ ما.

اما دیگه هیچوقت اجازه نمی دم کسی برات جوجه بخره چون واقعا وقتی از پیشت می رن کلی غصه می خوری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:30 | پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط مامان

سلام دختر خوشگلم

الان که دارم برایت می نویسم شما سرکلاس هستی و منم سرکار و بابا هادی هم رفت سرکلاس.

شب یکشنبه 95/7/25وقتی من و بابا از بیرون اومدیم دستانت رو پشت سرت قایم کرده بودی و گفتی مامان و بابا  باورتون نمی شه چه اتفاقی افتاده منم که خیلی خسته بودم فقط گفتم چه اتفاقی ،اما بابا هادی زود متوجه شد و گفت وای نگو نگو .منم با تعجب پرسیدم مگه چی شده یهو دندونت رو تو دستت دیدم .اولین دندون شیریت افتاده بود.کلی ذوق می کردی.

از 5 سالگی منتظر بودی تا دندونت بیوفته که بالاخره افتاد.البته فکر کنم دیرتر از دوستانت دندونت افتاد.

الان هم که رفتی مدرسه کمی تب داشتی.فکر کنم داری آبله می گیری،چون تارا و طاها هفته پیش آبله گرفته بودن.

البته این ی حدسه.الان هم ی زنگ بزنم مدرسه ببینم حالت چطوره.زیباخندونک

الان هم زنگ زدم درسه با خانم حسنی صحبت کردم گفت که حالت خیلی خوبه .

شکر که حالت خوبه

می بوسمت دختر گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:15 | سه شنبه 27 مهر 1395 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ذکر روزهای هفته

ابزار زیبا سازی