عسل مامان و بابا


  تو خورشـــیدی و ُ من

گل  ِ آفـــتاب گـــردان

هــــرکجـــا بـــاشی

قــــبله ام  ،

  همانـــجــــاست ...

.
.

نیلوفر ثانی

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:23 | دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان

سلام 

بلهههه ملینا هم از دیروز درگیره آبله مرغونه و اذیت می شه.دیروز هم مدرسه نرفت تا استراحت کنه.البته الان داره بازی می کنه.

چقدر سخته آبله بچه ها.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:37 | پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط مامان

سلام بر دختر شیطونم

روز دوشنبه95.7.27 هینگیرینگ از پیش ما رفت.

حالا هینگرینگ کی بود؟

اوایل سال 95 بود که باهم بیرون بودیم و شما صدای جیک جیک جوجه ها رو شنیدی و گفتی برام جوجه بخرین.من و بابا کلی مقاومت کردیم که نخریم .و موفق هم شدیم.همین که اومدیم خونه چند دقیقه بعد ما خاله پرستو اومد و گفت ملینا اگه بدونی چی خریدم یعنی ما رو می گی داشتم خودمو می کشتم که چرا خریدی.اما ملینا به قدری خوشحال بود که نگو.بالاخره تو خونه دو تا جوجه وارد شد یادم نیست ی دونه هم مامان جون خرید و آورد شدن سه تا.اینا رو کلی دوست داشتی و هر روز باهاشون حرف می زدی و آب و دونشون رو با کمک مامان جون می دادین.جوجه کم کم بزرگ می شدن روزی که در حیاط باز بوده و جوجه ها بیرون از قفس یکیشون رفته بود بیرون و دیگه پیداش نکردیم.وقتی شنیدی کلی غصه خوردی و گریه کردی ی حرفایی می زدی که دلم اتیش می گرفت و منم با شما نشسته بودم گریه می کردم.می گفتی جوجه زرد من کجایی بمیرم برات الان بدون من کجا خوابیدی کی داره بهت غذا می ده کی داره نازتو می کشه.ای خدا من بدون جوجه ام چطوری زنده بمونم.خدایا یعنی من چیکار کردم منو تنها گذاشت رفت.یعنی اونقدر با سوز حرف می زدی که منم اشکم دراومد.

چند روز گذشت تا عادت کنی که دیگه جوجه پیش ما نیست.حالا جوجه ها دو تا شده بودن و خیلی مراقبشون بودی.گذشت و گذشت جوجه ها بزرگ شدن یکی از جوجه ها خروس شد و صبح ها قوقولی می کرد چند روز که قوقولی قوقو کرد خودمون هم ناراحت بودیم که همسایه نکنه ناراحت بشن.ی روز به دایی مرتضی گفتیم که این خروس رو ببره تو باغ مامان بزرگ ماهان بزاره پیش مرغ و خروس اونا.که این هم برا خودش کلی مکافات داشتیم.روزی که داشتن خروس رو می بردن کلی گریه و زاری که من اجازه نمی دم ما هم گفتیم که همسایه ها اعتراض کردن.به هر حال بازم قبول کردی و اما با کلی گریه و غصه .خروست رو بردن جای دیگه اما خبر می اومد که خروست بقیه مرغ و خروسها رو اذیت می کنه حتی به آدمها حمل می کنه و بیاین ببرینش.دایی محسن رفت تحویل گرفت و سرش برید و بردن با دوستاش آبگوشت درست کردن تو باغ و خوردن.اینم ماجرای جوجه دومی.

حالا جوجه سومی و آخری که اسمشو هینگرینگ صدا می کردی حالا چرا هینگرینگ نمی دونم.

وقتی ازت پرسیدم چرا هیتگرینگ گفتی آخه وقتی کوچولو بود اینو انتخاب کردم.

حالا ماجرای هینگرینگ :این جوجه رو فکر می کردیم که مرغه.ی روز که ماهان پسردایی من اومد خونمون گفت این مرغ نیست خروسه.بازم ما باور نمی کردیم.موند حدود ی ماه پیش صبح ها صدای خروس دراومد.بلهههه اینم خروس بود.هیچی دیگه شد ماجرای خروس اولی.اما اینبار ملینا گفته که حق نداریم اینو ازش جدا کنیم.هر روز که از مدرسه می یومدی مستقیم می رفتی سراغش و باهاش حرف می زدی و قربون صدقش می رفتی.جیگر من .عمر من.هینگرینگ من.

بازم از این ناراحت بودیم که همسایه ها ناراحت می شن.ی روز که ملینا مدرسه بوده بابا جون سرش رو بریده بود.اما نمی تونستیم به ملینا بگیم.قرار شد بهش بگیم که همسایه ها معترض شدن و پلیس اومد بردش.

ملبنا از مدرسه رسید و رفت سراغ خروس اما خروسش نبود .اومد بالا و گفت که هینگرینگ کجاست زود باشین بگین کجاس.منو و مامان جون مونده بودیم چی بگیم.گفتم که پلیس اومد بردش.بازم کلی گریه و زاری کردی که چرا بردش کلی باهات صحبت کردم تا آروم شدی.

اینم ماجرای هینگرینگ ما.

اما دیگه هیچوقت اجازه نمی دم کسی برات جوجه بخره چون واقعا وقتی از پیشت می رن کلی غصه می خوری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:30 | پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط مامان

سلام دختر خوشگلم

الان که دارم برایت می نویسم شما سرکلاس هستی و منم سرکار و بابا هادی هم رفت سرکلاس.

شب یکشنبه 95/7/25وقتی من و بابا از بیرون اومدیم دستانت رو پشت سرت قایم کرده بودی و گفتی مامان و بابا  باورتون نمی شه چه اتفاقی افتاده منم که خیلی خسته بودم فقط گفتم چه اتفاقی ،اما بابا هادی زود متوجه شد و گفت وای نگو نگو .منم با تعجب پرسیدم مگه چی شده یهو دندونت رو تو دستت دیدم .اولین دندون شیریت افتاده بود.کلی ذوق می کردی.

از 5 سالگی منتظر بودی تا دندونت بیوفته که بالاخره افتاد.البته فکر کنم دیرتر از دوستانت دندونت افتاد.

الان هم که رفتی مدرسه کمی تب داشتی.فکر کنم داری آبله می گیری،چون تارا و طاها هفته پیش آبله گرفته بودن.

البته این ی حدسه.الان هم ی زنگ بزنم مدرسه ببینم حالت چطوره.زیباخندونک

الان هم زنگ زدم درسه با خانم حسنی صحبت کردم گفت که حالت خیلی خوبه .

شکر که حالت خوبه

می بوسمت دختر گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:15 | سه شنبه 27 مهر 1395 توسط مامان

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی که خدای تو عزادار حسین است

دختر گلم عزاداریهات مورد قبول حق انشالله.

امسال هم همانند سالهای گذشته ، دسته حسینیه رفتم و نذر خود رو  ادا کردم.تو مراسم هم همش یاد مامان مریم بود.مامان محیا و دوقلوهای خوشگل.

تو هییت ثارالله هم که با هم رفتیم و دلت گرفته بود و تو هم اشک می ریختی و می گفتی مامان گریه نکن بزار من گریه کنم.

قربون دختر مهربونم برم که هیچوقت راضی نمی شه من گریه کنم.

 

شمع شام غزیبان در کنار حسینیه و دعا کردن دخترم 

 

 

انشالله دعای همگان مورد قبول حق واقع بشه

 

دسته بیت الزهرا

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:57 | شنبه 24 مهر 1395 توسط مامان

سلام به دختر گلم بوس

عمر مامان و بابا ، مهر سال 95 ،کلاس اولی شد.محبت

جشن31 شهریور ماه براتون جشن شکوفه ها گرفتن.کلی خوشحالی می کردی،البته تو مدرسه برای خود من هم تجدید خاطره شد.همیشه تو همچین روزایی ما هم از خوشحالی شب خوابمون نمی برد.روز اول مدرسه رو خیلی خوشت اومد./البته با ی تفاوت که همون روز اول معلم کلاستون عوض شد و همگی معترض شدیم،مدیر مدرسه قول داد که ی معلم خوب بیاره دو روز طول کشد اما باز معلم خودتون برگشت کلی خوشحال شدیم.بوس

دختر گلم ،امیدوارم در این عرصه با تلاش و کوشش زیاد خودت و انشالله با حمایت های من و بابا هادی به بهترین مدارج عالی برسی فارغ التحصیل شکلک ها



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:49 | شنبه 24 مهر 1395 توسط مامان

ملینای شیرینم

عمر مامان و بابا

عشق مامان و بابا 

برایت بهترینها را در این روز خرسند آرزو مندم.

از خدای متعال هم به خاطر داشتن گل دختر شیرین هزاران مرتبه شاکر هستم.

خدایا شکرقلب



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:18 | جمعه 28 اسفند 1394 توسط مامان

سلام عمرم عزیزم

امروز از صبح بارش برف بود و همه خانمها هم که خونه تکونی رو تموم کردن اما باز شیشه ها کثیف شد.درخت حیاطمونم که شکوفه داده بود پر از برف شد

گریه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:23 | پنجشنبه 27 اسفند 1394 توسط مامان

سلام دختر ناز و ماهم

روز 19 اسفند از طرف پیش دبستانی قرار بود که همه بچه ها رو به لگو لند ببرند،از اونجایی که شما هم دوست داشتی درجشن تولدت دوستات کنارت باشن ،اما روز تولدت 28 اسفند هستش که همه دنیال کارای عید هستن.منم فرصت رو غنیمت شمردم و بدون اینکه به خودت هم بگم با مریم جون هماهنگ کردیم تا جشنت رو تو لگو لند بگیریم.ی روز قبل رفتم کیکت رو سفارش دادم .و کادوهایی که برات قرار بود بخرم رو خریدم.روز جشن هن با کلاستون رفتی لگولند.منم رفتم کیک رو گرفتم و با بابا هادی اومدیم لگولند.اما از آنجایی که خبر نداشتی ،بهت گفتم بیا لباسات رو عوض کنم اعتراض کردی آخه چرا من دارم بازی می کنم ،گفتم که می خوایم بریم تولد،گریه کردی و گفتی که من نمی یام می مونم پیش دوستام بازی کنم.تا لباسات رو پوشوندم مریم جون اومد و شما رو با خودش برد تا بری پیش دوستات.آهنگ تولد رو زدن و من و بابا هادی کیک رو آوردیم ،بعد مریم جون بهتون گفت که ملینا تولدته مامان و بابا برات جشن گرفتن.همیجوری ماتت برده بود.قیافت دیدنی بود.تمت هم همون چیزی می خواستی بود.(کیتی)

کیک رو آوردیم و بچه ها جیغ و دست و هوراااا.

خودت هم کلی خوشحال شدی و ذوق زده شده بودی.

دختر گلم تولدت مبارک.

عکسها رو بتونم آپلود کنم حتما می ذا

 

 

 

 کیک تولد 7 سالگی

 

 

 

 

 

 جعبه مدادرنگی :پارلا جون و مانلی 

ظرف غذا های کیتی:خاله پری

عروسک پونی:بابا هادی 

دستبند ملینا:مامان و بابا

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:20 | پنجشنبه 20 اسفند 1394 توسط مامان

سلام دختر گلم

خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم دلم تنگ شده بود.

دلم هم برای دوستانم تنگ شده اما فرصت کوتاه هست .

دخترم از اول مهر وارد پیش دبستانی موسسه راه رشد شدی که خیلی خیلی دوست داری.خدا رو شکر مربی پیش دبستانی ت رو خیلی دوستش داری و صبح ها به عشق زینب جون می ری کلاس.

خیلی دوست داری که زود خوندن و نوشتن یاد بگیری.اما دخترم بالاخره می خوای یاد بگیری

ی بار هم حالت خوش نبود و بی حال بودی که بهت گفتم دخترم امروز بمون خونه استراحت کن.با صدای بلند و به معنی اتعراض که من خونه نمی مونم می خوای من بیسواد بشم از دوستام عقب بمونم.هیچی دیگه بلند شدی و آماده شدی به سمت کلاس.

کلاسهای زبانت هم که هم چنان ادامه دارد. الان کامل مسلط شدی و املای کلمات سه حرفی و اعداد انگلیسی به حروف رو خوب بلدی و لهجه انگلیست هم منو کشته .

در کل دخترم در حد و توان خودت ازت راضیم.محبت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:22 | دوشنبه 9 آذر 1394 توسط مامان

دختر گلم سلام 

با کلی تاخیر اومدم .اونم به دلیل اینکه تا وارد اینترنت می شم و سایت نی نی وبلاگ رو می زنم کلی تبلیغات می یاد تا می یام اونا رو حذف کنم کامپیوتر هنگ  می کنه و حوصله ام نمی گیره.به هر حال با کلی عکس اومدمچشمکچشمکچشمک

روز اول عید به خاطر نو عید مامان بزرگم جایی نرفتیم و خونه عموم بودیم و مهمون داشتیم.جاش خیلی خالی بود .

از روز دوم عید مسافرتمون رو شروع کردیم به سمت جنوب (قشم و کیش) .

تو مسیرمون به شهر مقدس قم رفتیم و اولین زیارتمون رو از حرم مطهر خانم معصومه شروع کریدم .چقدر هم حرم هوای تازه داشت .باران هم به قدری می بارید که نگو.انگار شیر فلکه آسمون رو باز کردن و آب می پاشن .بعد از کمی رنگین کمون خوشگلی از سمت حرم درامد و دوباره ی رنگین کمون دیگه پشت سرش.منظره زیبایی بود.

شب رو هم تو شهر کاشان موندیم و صبح بعد صبحونه به سمت یزد حرکت کردیم تو مسیر یزد هم هوا به قدری طوفانی بود ....طوفان شن.جاده کاملا شنی بود و حرکت سخت بود.اما جالب

شبهای یزد هم خیلی دیدنی بود .بعد شب رو هم یزد بودیم و بعدش هم به سمت بندرعباس حرکت کردیم بین خودمون باشه از بندرعباس خوشم نیومد.

البته بقیه سفر رو با عکسها برات توضیح می دم بعد از سه ماه یادم رفته کجاها رفتیم و چه کردیمخندونک

اینجا شهر یزد هستش که شبش کمی هوا سرد بود.البته ی سری از عکسا تو گوشی بابا هادی هستش که هنوز اونم وقت نکرده گوشی رو خالی کنه

 

اینجا هم به قدری خسته بودی که نگو قشم بودیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:18 | پنجشنبه 21 خرداد 1394 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ذکر روزهای هفته

ابزار زیبا سازی