عسل مامان و بابا


  تو خورشـــیدی و ُ من

گل  ِ آفـــتاب گـــردان

هــــرکجـــا بـــاشی

قــــبله ام  ،

  همانـــجــــاست ...

.
.

نیلوفر ثانی

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:23 | دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان

ملینای شیرینم

عمر مامان و بابا

عشق مامان و بابا 

برایت بهترینها را در این روز خرسند آرزو مندم.

از خدای متعال هم به خاطر داشتن گل دختر شیرین هزاران مرتبه شاکر هستم.

خدایا شکرقلب



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:18 | جمعه 28 اسفند 1394 توسط مامان

سلام عمرم عزیزم

امروز از صبح بارش برف بود و همه خانمها هم که خونه تکونی رو تموم کردن اما باز شیشه ها کثیف شد.درخت حیاطمونم که شکوفه داده بود پر از برف شد

گریه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:23 | پنجشنبه 27 اسفند 1394 توسط مامان

سلام دختر ناز و ماهم

روز 19 اسفند از طرف پیش دبستانی قرار بود که همه بچه ها رو به لگو لند ببرند،از اونجایی که شما هم دوست داشتی درجشن تولدت دوستات کنارت باشن ،اما روز تولدت 28 اسفند هستش که همه دنیال کارای عید هستن.منم فرصت رو غنیمت شمردم و بدون اینکه به خودت هم بگم با مریم جون هماهنگ کردیم تا جشنت رو تو لگو لند بگیریم.ی روز قبل رفتم کیکت رو سفارش دادم .و کادوهایی که برات قرار بود بخرم رو خریدم.روز جشن هن با کلاستون رفتی لگولند.منم رفتم کیک رو گرفتم و با بابا هادی اومدیم لگولند.اما از آنجایی که خبر نداشتی ،بهت گفتم بیا لباسات رو عوض کنم اعتراض کردی آخه چرا من دارم بازی می کنم ،گفتم که می خوایم بریم تولد،گریه کردی و گفتی که من نمی یام می مونم پیش دوستام بازی کنم.تا لباسات رو پوشوندم مریم جون اومد و شما رو با خودش برد تا بری پیش دوستات.آهنگ تولد رو زدن و من و بابا هادی کیک رو آوردیم ،بعد مریم جون بهتون گفت که ملینا تولدته مامان و بابا برات جشن گرفتن.همیجوری ماتت برده بود.قیافت دیدنی بود.تمت هم همون چیزی می خواستی بود.(کیتی)

کیک رو آوردیم و بچه ها جیغ و دست و هوراااا.

خودت هم کلی خوشحال شدی و ذوق زده شده بودی.

دختر گلم تولدت مبارک.

عکسها رو بتونم آپلود کنم حتما می ذا

 

 

 

 کیک تولد 7 سالگی

 

 

 

 

 

 جعبه مدادرنگی :پارلا جون و مانلی 

ظرف غذا های کیتی:خاله پری

عروسک پونی:بابا هادی 

دستبند ملینا:مامان و بابا

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:20 | پنجشنبه 20 اسفند 1394 توسط مامان

سلام دختر گلم

خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم دلم تنگ شده بود.

دلم هم برای دوستانم تنگ شده اما فرصت کوتاه هست .

دخترم از اول مهر وارد پیش دبستانی موسسه راه رشد شدی که خیلی خیلی دوست داری.خدا رو شکر مربی پیش دبستانی ت رو خیلی دوستش داری و صبح ها به عشق زینب جون می ری کلاس.

خیلی دوست داری که زود خوندن و نوشتن یاد بگیری.اما دخترم بالاخره می خوای یاد بگیری

ی بار هم حالت خوش نبود و بی حال بودی که بهت گفتم دخترم امروز بمون خونه استراحت کن.با صدای بلند و به معنی اتعراض که من خونه نمی مونم می خوای من بیسواد بشم از دوستام عقب بمونم.هیچی دیگه بلند شدی و آماده شدی به سمت کلاس.

کلاسهای زبانت هم که هم چنان ادامه دارد. الان کامل مسلط شدی و املای کلمات سه حرفی و اعداد انگلیسی به حروف رو خوب بلدی و لهجه انگلیست هم منو کشته .

در کل دخترم در حد و توان خودت ازت راضیم.محبت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:22 | دوشنبه 9 آذر 1394 توسط مامان

دختر گلم سلام 

با کلی تاخیر اومدم .اونم به دلیل اینکه تا وارد اینترنت می شم و سایت نی نی وبلاگ رو می زنم کلی تبلیغات می یاد تا می یام اونا رو حذف کنم کامپیوتر هنگ  می کنه و حوصله ام نمی گیره.به هر حال با کلی عکس اومدمچشمکچشمکچشمک

روز اول عید به خاطر نو عید مامان بزرگم جایی نرفتیم و خونه عموم بودیم و مهمون داشتیم.جاش خیلی خالی بود .

از روز دوم عید مسافرتمون رو شروع کردیم به سمت جنوب (قشم و کیش) .

تو مسیرمون به شهر مقدس قم رفتیم و اولین زیارتمون رو از حرم مطهر خانم معصومه شروع کریدم .چقدر هم حرم هوای تازه داشت .باران هم به قدری می بارید که نگو.انگار شیر فلکه آسمون رو باز کردن و آب می پاشن .بعد از کمی رنگین کمون خوشگلی از سمت حرم درامد و دوباره ی رنگین کمون دیگه پشت سرش.منظره زیبایی بود.

شب رو هم تو شهر کاشان موندیم و صبح بعد صبحونه به سمت یزد حرکت کردیم تو مسیر یزد هم هوا به قدری طوفانی بود ....طوفان شن.جاده کاملا شنی بود و حرکت سخت بود.اما جالب

شبهای یزد هم خیلی دیدنی بود .بعد شب رو هم یزد بودیم و بعدش هم به سمت بندرعباس حرکت کردیم بین خودمون باشه از بندرعباس خوشم نیومد.

البته بقیه سفر رو با عکسها برات توضیح می دم بعد از سه ماه یادم رفته کجاها رفتیم و چه کردیمخندونک

اینجا شهر یزد هستش که شبش کمی هوا سرد بود.البته ی سری از عکسا تو گوشی بابا هادی هستش که هنوز اونم وقت نکرده گوشی رو خالی کنه

 

اینجا هم به قدری خسته بودی که نگو قشم بودیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:18 | پنجشنبه 21 خرداد 1394 توسط مامان

 

ز بیت مرتضی (ع) شاه ولایت اختری سر زد
که از نور رخش، ارض و سما را زیب و زیور زد
بود میلاد زینب (س) آن که اندر روز میلادش
در آغوش حسینش خنده بر روی برادر زد

 

از آسمان پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: وسیع تر از من است
از کوه پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: مقاوم تر از من است
از آینه پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: پاک تر از من است
از آب پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: زلال تر از من است
از مادر پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: مهربانتر از من است
از پیامبر پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: از تمام یارانم به من نزدیک تراست
ازخودش پرسیدم پرستار کیست؟ گفت: خادم خدا

خاله پری جونم ؛روزت مبارک .بوسبوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتمحبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:16 | سه شنبه 5 اسفند 1393 توسط مامان

ملیحه جون دوست عزیزم ،تولد گل پسرت رضا جان رو تبریک می گم .

بوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

محبت

animated gifs of birthday- Dumbo the elephantanimated gif of happy birthday

 

animated gifs of birthday- Garfield



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:44 | دوشنبه 4 اسفند 1393 توسط مامان

 

بالاخره با کلی تاخیر عکسای ملینا جونم آماده شد .این عکسا رو عروسی دایی محسن 93/5/16 آتلیه رفتیم و تازه آماده شده بود.البته منم از عکسا با موبایلم عکس گرفتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:13 | پنجشنبه 23 بهمن 1393 توسط مامان

سلام دختر نازززززمشکلک های محدثه

چشمکچشمکدیشب به خاطر تمرین درس چرتکه کمی با هم دعوامون شد و اونقدر حرفای بامزه می زدی که دوست داشتم ادامه بدی.چشمکچشمکخندونک

دیروز برات ی برگه تمرین چرتکه چاپ کردم که تو خونه با هم کار کنیم.دیشب بعد از اینکه اومدیم خونه ،گفتم که بیا کار کنیم که امتحان داری.هی بهونه اوردی که نه نمی خوام و دوست ندارم کار کنم.منم بهت گفتم پس اگه دوست نداری خواهشا دیگه کلاس چرتکه نرو.چون هم وقت من گرفته می شه هم اینکه خودت اذیت می شی.عصبانیگفتی نه من دوست دارم برم کلاس و تصوری کار کنم اما ننویسم.تعجبهیچی دیگه دیدم خیلی کند داری پیش می ری.عصبانی شدم و برگه رو ازت گرفتم و پاره کردم.عصبانیگفتم دیگه کلاس بی کلاس.برای چی اعصاب من و خودت رو خرد می کنی.

دیدم دستاتو گذاشتی سرت و می گی بیچاره شدم گریهبدبخت شدمگریه .....مردمگریه  مامان با این کارت منو کشتیگریه.دلمو شکوندیدلشکسته

کیف و کتابت رو هم گذاشتم بیرون  و گفتم که دیگه حق نداری کلاس بری.

بعد اومدی رو مبل نشستی و می گی که چرا نعمت خدا رو پاره کردی؟؟؟؟؟با گریه گریه

گفتم که نعمت خدا نیست ،جواب دادی چرا نعمت خداست.کاغذ از چوب درست می شه و چوب هم از درخت .شما درخت رو دوست نداری؟؟/منم گفتم که نه من دوست ندارم.گفتی که پس خدا نعمتش رو ازت می گیره دیگه بهت میوه نمی ده .

می گفتی : اصلا دعا می کنم که خواهر و برادر نداشته باشم و خودم هم برم پیش خدا و تو تنها بمونی.اونوقت دلت برام تنگ میشه.تعجب

دوباره می پرسی اگه برم پیشه خدا دلت برام تنگ می شه.جواب دادم که نه .خندونک

بعد محکم تر گریه کردی اگه برم پیش خدا عکسامو چیکار می کنی.تو جوابت گفتم که می ندازم می ره .چشمکخندونک

بعد از کلی کل کل کردن ،اومدی بغلم کردی که مامان بیا آشتی کنیم منم قبول نکردم و همش گریه می کردی.غمگین

بردم بخوابونمت که گریه هم  می کردی،دستم رو انداختم دور کمرت ،دستم رو پس زدی و گفتی اگه دوستم نداری چرا بغلت می کنی منو.گیج

دیدم داری با خدا حرف می زنی می گی که : خدایا دیدی که من چقدر دختر خوبی هستم می خواستم با مامانم آشتی کنم خودش نخواست.

بعد گفتم خوب بیا آشتی کنیم.گفتی که شرط داره .

چه شرطی؟ اینکه بری کیفم رو از بیرون بیاری و بذاری من برم کلاس.

منم قبول کردم و کیفت رو اوردم و با هم آشتی کردیم و تو بغلم خوابت برد.

 

دختر گلم اینو بدون من بی تو می میرم .تو تمام وجود من  و بابا هستی .دوستت دارم 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:42 | يکشنبه 19 بهمن 1393 توسط مامان

سلام و صبح بخیر به دختر گلم ؛

تو این مدت خبر خاصی نبوده .جز شیطنت های شما که هر کدوم تو جای خودش شیرین و دوست داشتنی هستش.

چند شب پیش وقتی می خواستی بخوابی،منم کنارت بودم بهم گفتی مامان می دونی چیه.وقتی شما منو صبح ها می زاری موسسه ،بعد از کمی من دلم برات تنگ می شه و تنهایی می یام از پشت پنجره بیرون رو نگاه می کنم و کمی اشک تو چشام می یاد و بعد تو دلم گریه می کنم.این حرفت منو داغون کرد فدستای کوچیکت رو گرفتم و گفتم که دخترم تو اون لحظه که شما تو دلت داری گریه می کنی منم دلتنگت می شم و منم تو دلم گریه می کنم.بعد دستاتو بوسیدم و پیشانیت رو بوسیدم .بعد بهم می گی که مامان دیگه تو دلم هم گریه نمی کنم تا شما هم دلتنگ من نشی و گریه کنی.فدای دختر گلم بشم که راضی نیست منم تو دلم گریه کنم.

با دوستام قرار شده بریم استخر ،از اونجایی که علاقه خیلی زیاد به استخر داری ،در هفته سه روز با من قرار هست که بیای.امیدوارم خوش بگذره بهت.

دیروز هم تولد عمه مریم بود که قرارشد امروز بریم براش کادو بخریم.صبح وقتی رفتیم جلوی موسسه ،گفتی که من باید الان براش کادو بخرم.هر چی بهت گفتم که نه دخترم من نمی تونم و بعدش هم الان اول صبح مغازه ای باز نیست قبول نکردی که نکردی.همیچین هم اشک می ریختی که نگو.هر کی می دید فکر می کرد کتکت زدم. به زور قانعت کردم که ظهر موقع برگشت برای عمه مریم کادو بخریم.عزیزم امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق و موید باشی.

دوستت دارم هزااااااااااااااار  تا

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:30 | دوشنبه 6 بهمن 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ذکر روزهای هفته

ابزار زیبا سازی