عسل مامان و بابا

خوب شد که نرفتی

1391/5/19 20:19
نویسنده : مامان
366 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم

دیشب که مامان معصومه و بابا ناصر و عمه مریم خونه ما بودن کل خونه رو ریختی بهم و اسبا ب بازیهاتو رو زمین ریختی و بازی کردی و همچینین کمی هم سرما خورده بودی و اما شیطنت هاتم ادامه داشت و موقع خداحافظی رفتی بغل عمه مریم و به من گفتی که من می رم خونه مامان جون ،منم گفتم که اگه بری من تنها می مونم گفتی که غصه نخور بهتون زنگ می زنم خوب .منم ناراحت شدم و گفتی نه عمه می رم بغله مامانم .وای فدات بشم عزیزم اخه من شبا رو بدون تو نمی تونم بخوابم مرسی که نرفتی واالا تا صبح گریه می کردم .

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (5) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
❤。★مامان رضا جون★。❤
19 مرداد 91 14:49
ای جونم خانم طلا که اینقده به فکر مامانی هستی
خاله باران
19 مرداد 91 14:55
مامان گلی تیتر مطلبتون را فکر کنم اشتباه نوشتی.نخوب نوشتی
مامان سانلی
19 مرداد 91 17:42
سلام مامانی .نماز و روزه هاتون قبول باشه ما رو هم دعا کنین یادتون نره ها ملینا عسل منم ببوسین که اینقدر شیرین زبون و عسله
آواز قو
21 مرداد 91 6:08
سلام خانمی طاعات وعبادات شما قبول خق..انم شیرین زبئن روببوسین......ملینا خ


ممنون مامان شهین جون
مانی محیا
22 مرداد 91 12:49
پس من چی؟؟؟ نمیدونی به چه چیزایی فکر میکنم تا خوابم ببره..هرچند تو خوابیدن بهم وابسته نبودیم زیاد
1