عسل مامان و بابا

کم کم داری بد می شیا!!!!!!

  سلام عزیزم روز پنج شنبه ات بخیر باشه خوشگل مامان و بابا   اونقدر شیرین زبونی می کنی که نگو اونقدر حرف می زنی که بهت می گیم کلینا بسه چقدر حرف می زنی.اصلا حرف گوش نمی دی.تو این زمینه حرف زدن دست عمه مریم و خاله پرستو رو از پشت بستی اونا هم دیگه اعتزاف کردن که ملینا بیشتر از ما حرف می زنه   تازگیها هر چی می خوای انجام بدی ازم می پرسی مامان انجام بدم و من مخالفت کنم از شما اصرار از من مخالفت ،آخرش می گی مامان دیگه کم کم داری بد می شیا.که دیگه این اواخر می گی مامان دیگه واقعا بد شدیا .هیچی دیگه اینم از دخترم.     دوباره بعد از سه جلسه کلاس زبان نرفتن دیروز رفتیم .البته روز دوشنبه سر یه ...
21 آذر 1392

عکس های اولین برف 92/9/15

  روز 15 آذر ماه برف خوبی بارید و همه رو خوشحال کرد و بیشتر از همه این بچه ها بودن که ذوق کرده بودن ،ملینا هم یکی از این بچه ها بود که خیلی خوشحال بود وقتی حرف از برف بازی می شد چشاش برق می زد و سریع اماده می شد که برف بازی کنیم . روز پنج شنبه عصرش که برف می بارید ملینا خواب بود احساس کردم تب داره بیدارش کردم و کمی استامینوفن دادم و تو اون هوای برفی بابا هم به ماشین زنجیر چرخ زد تا ببریم پیش خانمه که گلوت رو همیشه نگاه می کنه به خاله سارا و عمو فرشید هم گفتیم اونا هم اومدن .خدایا چه برفی می بارید.واقعا باید شکر خدا رو کرد. بعد از اون هم دیگه دوست نداشتیم خونه برگردیم و از این هوا لذت نبریم عزم رو جزم کردیم و به رستوارن د...
17 آذر 1392

ملینا در دنیای بازی گاوزنگ 92/9/8

  مرسی که هستی و هستی را رنگ می آمیزی هیچ چیز از تو نمی خواهم فقط باش ، فقط بخند ، فقط راه برو …     روز جمعه با خاله سارا و عمو فرشید رفتیم دنایای بازی و کلی بهت خوش گذشت بعد از شادی و بازی از مانان و بابا تشکر کردی که مرسی منو آوردین دنیای بازی. سوار کشتی صبا شدیم من و شما و خاله سارا ،بعدش کمی وحشت کرده بودیم و شما همچنان ریلکس نشسته بودی و به ما می خندیدی می گفتی مامان چرا اینطوری می کنین اینک ترس نداره .من و خاله سارا اینطوری شدیم                        ...
17 آذر 1392

اولین برف زمستانی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم پرده رو که کنار زدم برف باریده بود .می دونستم خوشحال می شی اگه بفهمی ،چون از تابستون بهم می گفتی کی برف می یاد.طاقت نیاوردم و بیدارت کردم و گفتم بذار کمی سورپرایزش کنم،گفتم ملینا بیا ببین در مهدتون بازه بیا مهدت رو نگاه کن،اومدی بغلم و داشتی مهدت رو نگاه می کردی که یه جیغ از خوشحالی زدی و گفتی مامان برف مامان برف ،کله صبح ساعت 8 رفتی شال و کلاه آوردی که بریم برف بازی.بهت گفتم که بعد صبحونه با خاله پرستو می ری.با کلی ذوق و شوق آماده شدی اومدی خونه مامان جون که بعد صبحونه بری بازی.منم اومدم سرکار.ان شالله بهت خوش بگذره برف بازی عزیزم ...
14 آذر 1392

خدایا خسته ام...

  مطلبی رو دیدم خیلی خوشم اومد گفتم تو وب بذارم بقیه هم خواستن بخونن. ملینا جونم تو هم بخون گفتم : خسته ام گفت : از رحمت خدا نا امید نشوید(53زمر)   گفتم : انگار منو فراموش کردی؟ گفت : مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم(152بقره)   گفتم : اخه تا کی صبر کنم؟؟؟ گفت : تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد(63احزاب)   گفتم : تو خدایی و صبور!من بنده ام و ظرف صبرم کوچیکه یه اشاره کنی تمومه... گفت :شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه(216بقره)   گفتم : دلم گرفته... گفت : (مردم به چه دل خوش کردند) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند(58یونس)  ...
11 آذر 1392

مهمونی خونه خاله ملیحه

سلام عزیزم دیروز که از سرکار اومدم مشغول تماشای تی وی بودی که اصلا منو ندیدی و بعد که متوجه من شدی اومدی بغلم و گفتی من ناهار خوردم بله اونم یه لقمه همش خورده بودی.بعدش با هم رفتیم work  book رو با هم کار کردیم و کمی هم نگاره ها رو کار کردی تا ساعت 4 و بعد خوابت برد و ساعت 7 بیدار شدی و کمی بازی و تماشای تی وی و شام خوردیم بعد از شام رفتیم خونه خاله ملیحه.با عرفان خیلی بازی کردی (قابل توجه عرفان 18 سالشه)و کلی بهت خوش گذشت .وقتی اومدیم خونه می گی که مامان جون بهم خیلی خوش گذشت مرسی که منو بردی خونه عرفان . بعد پیش بابا هادی دراز کشیدی و خوابت برد. یه شعر هم یاد گرفتی و فقط برای مامان جون می خونی می گم کدوم مامان جون ...
6 آذر 1392

شعرها و سرودها و احادیث ملینا جون

    سلام عزیزم صبحت بخیر،هر روز صبح که برای مهد رفتن بیدارت می کنم می گی بذار کمی بخوابم آخه شب رو اصلا نخوابیدم و نمی تونم چشام رو باز کنم .بعدش هم با هزار جور قربون صدقه رفتن بهم می گی خوب بیا بغلم کن و بیر تو بغلت تا چشام رو باز کنم .این برنامه هرروز ما هستش تا وقتی که یادت بره .هر روز هم تو مهد شعر و احادیث رو یاد می گیری .یکی از این برنامه ها که خیلی خوش اومد حفظ اسامی امامان بود که خیلی به دلم نشت یه روز سر ناهار دیدم داری تکتک اماما رو اسمشون رو می گی .وای به قدری خوشحال شدم که تو وبغلم فشار دادم و بوسیدمت.همیشه می گفتم یه روز هم باهات اسم اماما رو کار کنم که مربی عزیزت لیلا جون این زحمت رو کشیدن .وقتی اسامی ...
3 آذر 1392
1