ملیناملینا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

عسل مامان و بابا

میلاد امام علی (ع)

ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین کن نظر از روی لطف، به تمام پدران روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان   نیستم بیگانه، هستم آشنایت یا علی از ازل دل داده بر مهر و ولایت یا علی تا جمال خویش را در کعبه حق ظاهر کند پرده گیرد از جمال دلربایت یا علی     ...
15 خرداد 1391

ملینا درسدتهم

  سلام نازنازی من: صبح که بیدار شدی کلی کلنجار رفتم تا صبحونه بخوری بالاخره تونستم کمی چایی با نون و پنیر بدم بخوری بعد هم پازل رو آوردی که درست کنی نتونستی واز من کمک خواستی باهم انجامش دادیم و خوشحال بودی و بعد هم گل رو آوردم و باهاش شکل درست می کردی مثلاً شکل من و خودت را درست می کردی و چشامونو می ذاشتی و بعد هم برای ناهار که خورشت بامیه داشتیم آماده کرده و بردیم خونه مامان جون بخوریم اول غذای شما روریختم که بخوری اما خونه مامان جون نتونستم بدهم بخوری بردم خونه خودمون اصلا رضا نبودی بخوری منم خیلی غصه خوردم ونشستم گریه کردم که چرا نمی خوری وناراحت شدم . تا دیدی که دارم گریه می کنم چند لقمه ای خوردی ومنم کمی راضی شدم.بعد از ...
14 خرداد 1391

ملینا و اسمورف

سلام عزیزم صبح که از خواب بیدار شدی بعد از سلام و کمی شیرین زبونی ..صبحونه رو آماده کردم ولی نمی خوردی که باعات دعوا کردم و گفتم اگه نخوری منم مامان النا می شم و می رم دیدم لغمه هارو همچین می ذاری دهنت خنده ام گرفته بود.وبعد از اونم کمی با بابا بازی کردی و کمی هم تراشه های الماس رو کار کردیم خوب داریم پیش می ریم هر موقع که سر حال باشی خوب همراهیم می کنی.بعد هم برای نهار رفتیم خونه مامان جون و ناهار هم برات سوپ آماده کردم و خوردی وچون عاشق تام و جری هستی اونم نگاه کردی و خوابت می گرفت که خوابیدی و لعد از بیدار شدن آماده شدیم تا بریم پارک.اما قبلش رفتیم آزمایشگاه تا جواب آزمایشت را بگیرم  همین که وارد آزمایشگاه شدیم بهونه گیری کرد...
13 خرداد 1391

روز جمعه و ملینا خانم

  سلام عزیز دل مامان از روز پنج شنبه باهم هستیم تا روز دو شنبه آخ جون.  صبح روزجمعه ساعت 9:30 بود که با صدای زنگ دایی محسن از خواب بیدار شدیم.و بهمون گفت که بیاین پایین به گوسفند گرفتم برای قربونی.آخه می دونی چند رو زپیش که بابا جون می خواست بره سر کار یه پراید با سرعت تند داشته می یومده که نتونسته ماشین رو کنترل کنه و به بابا حون زده بود خدارو شکر بابا حون طوریش نشده فقط دستش زخمی شده و کمی هم پاهاش ضربه دیده.خدا رو شکر.به همین خاطر هم یه گوسفند فربونی کردن.و تو هم که با دیدن گوسفند بالا پایین می کردی و می گفتی می خواهی بری روش بشینی که آقای قاسمی که خیلی هم دوستت داره تورو برد بشینی که ترسیدی و گفتی نه.موقعی هم ...
12 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام خوشگل خانم دیروز که سر کار بودم سمیه جون(دخترخاله من )زنگ زد و گفت اگه بعداز ظهر خونه هستی می یایم خونتون.ظهر هم سر راهم مادربزگ رو برداشتم و رفتیم خونه ناهارو خونه مامان جون بودیم آخه یه آش خوشمزه پخته بود که تو هم خیلی دوست داشتی و همه آشتو خوردی .و منم بعد از ناهار رفته خونه تا مرتبش کنم و مهمونامون بیان .تو هم که از صبح کله سحر با من بیدار شده بودی و قصد نداشتی بخوابی بعد از اینکه خاله و مسیرا و النا و سمیه جون و خاله ملیحه اومدن کلی با النا بازی کردین.اما یه کار بدی کردی اونم اینکه روغن بدنت رو از جلوی میز براشته بودی و درش رو باز کردی و ریختی رو پتوت وووااااای از تو پذیرایی که دیدم روغن رو داری می ریزی رو پتو بدوبد...
10 خرداد 1391

بابا هادی غذارو سوزوند

  سلام خوشگل مامانی اول هفته ،روز شنبه صبح از خواب بیدار شدم و برای ناهار برنج رو خیس کردم و مرغ را هم رو اجاق گاز گذاشتم و زیرش رو کم کردم تا وقتی تو و بابا بیداری می شین بپزه و بابا زحمت خاموش کردنش رو بکشه .ساعت 10بود که زنگ زدم ببینم بیدار شدین بابا هادی با خواب آلودگی گفت داریم بیدار می شیم.و برای صبحونه تو هم کمی فرنی اماده کرده بودم .بابا گفت که بیدار می شیم خداحافظی کردم .و دیگه نپرسیدم که  به غذا سر زدی یا نه؟ ساعت 11:30بود که دوباره زنگ زدم ،صدای خوشگلی از پشت گوشی گفت الو الو سلام داد و گفت مامان بیا،منم که کلی قربون صدقه ات رفتم و گفتم گوشی رو بده بابا تو هم که اصلاً گوش نمی دادی می گفتی نه نمی دم می خوام...
7 خرداد 1391

جمعه در کنار هم

  سلام سلام صدتا سلام دخترم یه روز جمعه رو هم با هم و در کنار هم بودیم کلی هم بهمون خوش گذشت تا صبح ساعت 10خوابیدیم و بعد صبحونه خوردیم و منم به کارهای خونه رسیدم و شما هم برای خودت نقاشی می کشیدی اونم یه ماهی گنده که رنگش می کردی و می گفتی مواظب باش از خط در نیاد بیرون اما همچنان بیرون خط بودی.ناهاررو هم آماده کردم اما زیاد نخوردی و گفتی که خوابت می یاد چه عجب یه بار هم که شده خودت یادآوری کردی؟ تا وقتی هم که تو خواب بودی منم داشتم عکسای نازت رو جمع می کردم و دسته بندی و از این حرفها تا روی دی وی دی بزنم آخه درایو مربوط به عکسای شما پر شده و باید کم کنیم .اما با بیدار شدن تو من نتونستم تمومش کنم و موند برای بعد.عصرونه هم کمی ...
6 خرداد 1391

درهم و برهم از اول خرداد

  سلام دخترم  روز اول خرداد با طلوع آفتاب وقتی دیدم که موهای نازت دارن صورت خوشگلت رو ناز می کنن و تو هم تو خواب نازی دلم نیومد بیدارت کنم به همین خاطر مامان جون رو صدا زدم و گفتم بیاد خونمون و  پیش شما بمونه .منم که به سرعت باد از خونه خارج شدم مبادا بیدار شی و پشت سرم گریه کنی.ظهر هم که اومدم خونه دیدم که طاها و تارا هم خونه مامان جون هستن و داری با این دو ورجک خواهر بردار بازی می کنی.نهارتو تا حد اینکه رفع گرسنگی کنه خوردی اما من راضی نبودم دیگه نمی دونم چه کنم با این طرز غذا خوردنت. بعد از نهار هم باید می رفتیم خونه مامان معصومه آخه دوستاش می خواستن بیان که ما رو هم دعوت کردن. به خاطر هیمن سریع بردمت حموم و ب...
2 خرداد 1391