عسل مامان و بابا

جیک جیک

صبح که از خواب بیدار شدم دلم نیومد بیدارت کنم و ببرم خونه مامان جون منتظر شدم بابا هادی اومد و گلمو سپردم به باباجی.دخترم امروز تا من از سر کار بیام پیش باباجی مونده و صبحونه و میان وعدشو خورده و بابا رو اذیت نکرده .وقتی هم زنگ زدم حالتو بپرسم با هام حرف زدی.قربونت حرف زدنت بره مامان. تازه عمه لیلا افطاری دعوت کرده باید دخمل گلمو آماده کنم که عمه از دوریش داره ضعف می کنه .تازه عمه مریم هم می خواد بیاد.      ...
7 شهريور 1390

21رمضان

دخترم الان تو خواب نازه و مامان وقت کرده تا مطالبی برا دخترش بگه .امروز 21ماه رمضون امامزاده رفت و برای اولین بار دسته عزاداری دید. تازمش خیلی شلوغ کردو مامان فداش شه
1 شهريور 1390

دو عدد عشقققق

  آخه عسل عمه من به تو چی بگممممم آخه .نفسم عمرم عزیز دلممممم با اون زبون خوشگلت تا دوربین رو می بینی لبخند می زنی و به دوربین نیگاه می کنی .فدای تو بشم من       اینجا هم رفتیم برای بدرقه بابا جون و مامان جون و عمه مریم به مشهد.... ...
23 آذر 1280